تبليغاتX
سوسیالیسم
سوسیالیسم
سیاسی اجتماعی تئوریک
مشارکت دوستان

مصطفی

متاسفانه رضا آنطور که ادعا کرده بود حرف جدیدی ندارد و در نهایت هم با تفکری ایده آلیستی به نتایج غلطی می رسد. او بدون تحلیل درست مدعی می شود که سرمایه داری رفاقتی جای سرمایه داری رقابتی را گرفته است بدون اینکه دلیلی برای این ادعا ذکر کند و یا حتی تعریفی از سرمایه داری « رفاقتی » ارائه دهد. آنچه که ما در واقعیت می بینیم این است که سرمایه داری انحصاری هر روز گسترش یافته و رقابت کم رنگ تر می شود. در این بین صنایع کشورهای توسعه نیافته که توانایی رقابت با غول های بین المللی را ندارند یکی بعد از دیگری ورشکست شده و این کشورها به حیات خلوت انحصارات تبدیل می شوند. در سیستم سرمایه داری نه تنها خبری از رفاقت نیست بلکه این سیستم هر روز درنده تر و بی رحم تر می شود. حتی آمارهایی که از سوی مدافعین سرمایه داری منتشر می شود نشان دهنده افزایش فقر، فاصله طبقاتی ، بیکاری و مرگ و میر است. در حوزه سیاسی هم چیزی که مشهود است همه گیر شدن قانون جنگل ، از بین رفتن تدریجی آزادیهای مدنی ، افزایش بودجه های نظامی و محو بودجه های خدمات اجتماعی ، گسترش میلیتاریسم ، حاد شدن اختلافات قومی و مذهبی ، مداخلات نظامی و اشغال کشورها و ... است. دستاوردهای طبقه کارگر که در نتیجه یک قرن و نیم مبارزه بدست آمده بودند یکی بعد از دیگری از او پس گرفته می شوند و امیدی به بهبود اوضاع تحت سیستم سرمایه داری وجود ندارد. امروز بیش از هر زمان دیگری جامعه به دو قطب متضاد یعنی بورژوازی و پرولتاریا تقسیم شده است. بر خلاف آنچه که رضا ادعا کرده است ، از نیمه دوم قرن بیستم بود که با پیوستن دهقانان به پرولتاریا صفوف این طبقه بزرگتر شد. با شکست الگوی سرمایه داری دولتی مستقر در بلوک شرق ، با رنگ باختن الگوهای سوسیال دمکراسی مبنی بر اصلاح سرمایه داری ، با بحرانهای مکرر اقتصادی که در سیستم سرمایه داری اجتناب ناپذیر هستند ، با بیکاری فزاینده ، با بی مسئولیت شدن دولتها در رابطه با بهبود زندگی مردم و تبدیل آنها به ابزار سرکوب ، با افزایش فاصله طبقاتی و افزایش شکاف بین کشورهای پیشرفته و عقب مانده ، با تخریب اجتناب ناپذیر محیط زیست توسط سرمایه ، با افزایش جرائم و مفاسد اجتماعی و هزاران دلیل و مدرک دیگر مبنی بر ناکارآمدی و اصلاح ناپذیری سیستم سرمایه داری معلوم می شود که تنها چاره رهایی از وضع فعلی یک انقلاب اجتماعی است. ولی رضا چشمش را بر روی واقعیات می بندد و مدعی می شود که رفاقت جای رقابت را گرفته است. این بود آن جهان شناسی پیشروی « مارکس – وبر » ؟
وقتی تحلیل طبقاتی جامعه کنار گذاشته شود و روشنفکران خودشان را ایزوله کنند نتیجه ای بهتر از ایده آلیسم متصور نخواهد بود. حال اجازه دهید کمی از روشنفکر مآبی فاصله بگیریم. اگر یک راننده اتوبوس ، یک کارگر معدن ، یک معلم دبستان یا یک فرد بیکار از ما سوال کند که چه برنامه ای برای بهبود زندگی او داریم چه جوابی باید داد؟ اینجا دیگر صحبت از اصول جامعه شناسی « مارکس – وبر » ، تجارب پوزتویست ها و پرستیژ اجتماعی فقط او را کسل خواهد کرد. یا باید راه حل های عملی ارائه دهیم و یا او وقتش را با ما تلف نخواهد کرد. اینجاست که سوسیال دمکراسی دیگر حرفی برای گفتن ندارد و حتی نمی تواند ثابت کند که تفاوتی بین او و لیبرالیسم وجود دارد. برای ارائه چند فاکت تاریخی می توان به کشورهای اروپای غربی اشاره کرد. در آنجا دیگر بر همه آشکار شده است که نه تنها هیچ تفاوت اساسی بین احزاب جناح چپ ( سوسیال دمکرات ، یوروکمونیست و سبز ) با جناح راست وجود ندارد بلکه تفاوتهای جزئی هم هر روز کمتر و کمتر می شوند. حتی کسانی که با اکراه و بخاطر ترس از به قدرت رسیدن راست افراطی به این قبیل احزاب رای می دهند هم توهمی به ماهیت کاپیتالیستی آنها ندارند. البته انتخاب بین بد و بدتر سرانجام به انتخاب بین بد و بدترین خواهد رسید ( همانطور که در بعضی از کشورها هم اکنون هم این اتفاق افتاده است ) و اگر این روند ادامه پیدا کند بالاخره روزی می رسد که بدترین ها حاکم خواهند شد و آنروز دیگر حق انتخاب به کسی نخواهند داد.
اگر به گذشته نگاه کنیم می بینیم که همین دمکراسی ناقص کنونی و سایر حقوق دمکراتیکی که امروز بدست آمده است ( مثل حق ایجاد تشکل ، حق اعتصاب ، آزادی بیان ، بهبود شرایط کار و ... ) هم در نتیجه جنبش های کارگران در قرن نوزدهم و بیستم بوده اند. سرمایه داران و دولت آنها هیچ گاه داوطلبانه و از روی بخشش چیزی را به کارگران و زحمتکشان نداده اند. برعکس ، این کارگران و زحمتکشان بوده اند که طی سالها مبارزه حقوقشان را ستاندند. اگر امروز نئولیبرالیسم تهاجم افسار گسیخته ای را علیه دستاوردهای جنبشهای مترقی سازمان داده است ، یکی از دلایل آن این می باشد که این جنبشها در نبود رهبری انقلابی به دام اصلاح طلبی و سازشکاری افتاده اند. در دنیای کنونی حتی بدست آوردن حقوق کوچک و ناچیز هم بدون مبارزه پیگیر و با رهبری انقلابی ممکن نیست. ایران هم طی سالهای گذسته در این زمینه تجربیاتی بدست آورده است و کارگران حتی بهتر از بعضی چپ نماهایی که خودشان را به القاب « سوسیالیست » ، « کمونیست » و « انقلابی » مفتخر کرده اند می دانند که تنها با اتحاد و مبارزه پیگیر است که می توان سرمایه داران را به عقب راند و متوسل شدن به نهادهای بورژوایی نتیجه ای به جز سرخوردگی ندارد.
فعالین و حامیان طبقه کارگر تن به این نظام نمی دهند ولی آنطور که رضا ادعا می کند در انتظار « چیزی که خواهد آمد و یا قرار بود که حتما بیاید » هم نمی مانند زیرا اگر آنها این کار را کرده بودند همانطور که رضا در جایی دیگر از نوشته اش اعتراف کرد کاپیتالیسم مجبور نمی شد که « برای نجات خود ، به سوسیال دمکراسی اجازه گسترش دهد. ». کمونیستها از خواستهای همین امروز توده های کارگر و زحمتکش هم حمایت می کنند و در راه تحقق آنها می کوشند ولی هیچ گاه از یاد نمی برند که تنها با نابودی سرمایه داری و ساختن جامعه ای آزاد و بدون طبقه است که بشریت از وضع فلاکت بار کنونی نجات خواهد یافت.


جمعه 29 مهر 1384 در ساعت 1:27pm

سمکو

دوستان سلام:

در جواب به رضای گرامی:
در مورد اینکه سوسیالیسم در بحران دچار آمده است هیچگونه تردیدی نباید کرد امااین را نیز باید مد نظر قرار دادکه یکی از عمده مشکلهای اصلی بحران سوسیالیسم ضعف تئوری مدافعان و در واقع به روز در آوردن آن میباشد و این مسئله را نیز نباید از یاد برد که سرمایه داری با در دست داشتن قدرت نظامی و اقتصادی و سیاسی با تمام توان در حال جایگزینی مدلهایی دیگر و جلب رضایت توده ها میباشد و حتی اعتراضاتی که در سراسر جهان به وقوع می پیوندد را در جهتی که کمتر به حالشان مضر باشد هدایت میکنند که در این رابطه حتی هواخواهان سرمایه داری نیز آن را انکار نمی کنند.
زمانی که از کارگر صحبت به میان می آید باید در رابطه با کار و تعاریف مربوط به آن نیز به چند مقوله توجه کنیم 1- تولید یا مادی است یا غیر مادی که بر همین مبنا تولید مادی آندسته از کارها را شامل میشود که در جریان کار، ماده ای تولید میشود که آن نیز به نوبه خودیا مصرف میشود یا در جهت تولید ماده ای دیگر به کار می آید 2- کار غیر مادی آندسته از کارها را شامل میشود که در جریان آن ماده ای تولید نمی شود مانند کارهای خدماتی و کار معلمان و استادان دانشگاه پس با این تعاریف و با نگاهی به بعضی از کشورها ی امپریالیستی و کشورهای سرمایه داری مانند دانمارک و سوید و......... که جمعیت زیر فقرشان (صفر) نفر است نیز خواهیم دید اگر چه در این کشورها بنا به تعاریف کلاسیک خودکارگر یا وجود ندارد یا در اقلیت میباشند ولی سیستمی بورکراتیک حاکم است که بیشتر در جهت رفاه (طبق نظر خودشان)، کارهای خدماتی انجام می دهند، ولی باز هم میتوان گفت که این مسئله مشکل را حل نکرده است چون باید به این پرسش اساسی نیز جواب داد که آیا اگر کارگر در اکثریت نیستنند (از لحاظ عددی) پس ارزش اضافه و انباشت سرمایه و استثمار نیز وجود ندارد؟ در جواب باید گفت که اگر چه در این کشورها به دلیل پیشرفت تکنولوژی کارگر در اکثریت نیست ولی باز این سیستم نیز به سرعت در حال باز تولید نظام سرمایه داری به گونه ای دیگر، ارزش اضافه ، انباشت سرمایه و به غایت استثمار انسان از انسان است ولی اینبار به گونه ای دیگر برای نمونه 1- در نگاه اول باید گفت که خود سیستم بوروکراسی حاکم در کشورهایی که سوسیال دمکراسی در آن حاکم میباشند نیز در خدمت تداوم سرمایه داری گام میگذارد 2-و در نگاه دوم میتوان دید که ارزش اضافه و انباشت سرمایه در این کشورها به گونه ای دیگر تولید میشودیا به این صورت به جای آنکه کارگر در محل کار نیروی کار خود را به فروش برساند اینبار کارگر در جایی دیگر این کار را برای کشوری دیگر انجام میدهد که در این قسمت بحثمان به مقوله ای دیگر خواهیم رسید به نام جهانی شدن سرمایه برای نمونه کارخانه( فورد)با تمام امکانات خود به کشورهای جهان سومی نقل مکان میکند و از انسانهای جهان سومی ومناطق توسعه نیافته ارزش اضافه و سود خودرا در جهت قدرتمند کردن نظام سرمایه داری به دست می آورد البته راههای به دست آوردن ارزش اضافه زیاد هستند مثلا پروژه خاور میانه بزرگ که آمریکا آنرا طرح کرده است نیز یکی از راههای به دست آوردن ارزش اضافه میباشد که در اینجا به این مسئله میرسیم و آن هم جهانی کردن سوسیالیسم میباشد.
رضای گرامی: ما قبل از گم شدن در فرمولهای وبر و متفکران پست مدرن باید با رویکردی رئالیستی وضعیتی که برای انسانهای معاصر به وجود آمده است را ببینیم. من هم بر این امر واقفم که 2*2 در ریاضی میتواند جوابی کامل داشته باشد ولی در مورد جامعه و سایر علومی که مرتبط با جامعه میباشد را نمیتوان جوابی دقیق یافت و آن جوابی که در نهایت به دست می آید نیز نمتواند مطلق باشد و باز هم جای شک کردن دارد و این مسئله در مارکسیسم بر آن صحه گذاشته شده است برای نمونه مارکس میگوید(به همه چی شک کن) این به همه چی شک کن شاید مطلق بودن را برساند ولی اینطور نیست چون تفکر علمی به همه چی میتواند شک کند ولی مطلق بودن آنرا نمی پذیرد. نباید سوسیالیسم را که از لحاظ نظری به علت تغییر وضعیت جامعه و باز تولید نظامهای سرمایه داری مرزهایش کاملا بر وضعیت موجود منطبق نیست بگوییم تماما اشتباه است و با نظام سرمایه داری و از راه انتخاب نظامی وابسته به آن و به قول خود شما (سرمایه داری برای نجات جان خود به سوسیال دمکراسی پناه آورده) ما نیز به آن پناه ببریم البته این سوسیال دمکراسی که با نام مدیریت صحیح اقتصاد و رفاه از آن نام میبرند و برای آن تبلیغات میکنند زمانی رنگ میبازد که این کشورها به مشکلی گرفتار مییایندکه در این مورد نیز موارد زیادی برای اشاره و بحث کردن موجود میباشد. . نباید کوچکترین شکی به این نظام به خود راه دهیم و در واقع نجات جان بشریت از ببریت این نظام با گسست کامل از آن و اتکا به تودههای زحمتکش ممکن میباشد.در جای دیگر از نوشته شما به اشاره شما به آزادیهای دمکراتیک بر خوردم که بدون آن نمیتوان چیزی به نام تولید اندیشه داشته باشیم. اگر منظور تولید اندیشه سرمایه داری باشد نباید این را فراموش کردکه به علت کنترل ابزارهای تولید اندیشه از جانب خود این نظام تنها به تولید اندیشه در این حوزه ها اجازه داده خواهد شد و در اصل یکی از انتقادهای سوسیالیسم از نظامهای دیگر این است که آزادیهای موجود در آن صوری و ظاهری میباشند که در این مورد میتوان به گونه هایی فراوان از این آزادیها که توسط امپریالیسم در بیشتر نقاط جهان پی ریزی شده اشاره کرد برای نمونه ایجاد فضایی امن و انتخاباتی کاملا آزاد در عراق و افغانستان، با توجه به وضعیتی که امریکا و همپیمانهای آن برای این کشورها به وجود آورده اند میتوان آن آزادی و انتخابات مورد نظرشان است را کاملا دید . ما تا برابر نباشیم نمیتوانیم آزاد باشیم. آنهایی که آزاد هستنند برابر نیستند چون امکان برابری برای آنها به رسمیت شناخته نشده است.در لیبرالیسم وقتی صحبت از آزادی میشود می بینیم که بد نیست تا جای که به اقتصاد میرسیم و می بینیم که در این جاست که مشکل دارد. در حالی که در سوسیالیسم آزادی در اقتصاد و در واقع امکان آن فراهم شده است.بنده به انتقادهای که به مارکسیسم و در جهت تکمیل آن میشود را قبول دارم مثلا آنتونو گرامشی در این مورد از مارکسیسم انتقاد گرفته و در آن از تأثیرات عینیت در ذهنیت و ظرفیت و بر عکس تأثیرات ذهنیت در عینیت اشاره کرده به این معنی که اگر چه عینیت در ذهنیت تأثیر گذاشته ولی به چند مرتبه ذهنیت نیز در پی دستکاری کردن عینیت برآمده است.

با تشکر سمکو :مسئول وبلاگ سوسیالیسم
شنبه 30 مهر 1384 در ساعت 00:13am

رضا

قبل از هر چيز اشاره می کنم، که بحث ِ ما تا به اين نقطه بر سر ِ سوسياليسم، کاپيتاليسم، دمکراسی و مخصوصاً سوسيال دمکراسی، بر محور ِ جوامع صنعتی بود.... اشاره ی شما دوستان به جوامع غیر صنعتی، هم صحيح است، هم درباره ی آن چه که من گفتم نيست.... درباره ی جوامع غير صنعتی، يا نيمه صنعتی، در آخر ِ بحث اشاره ای خواهم کرد.........
مصطفی و سمکوی گرامی!
نخست آن که درباره ی اصطلاح سرمايه داری رفاقتی، با مصطفی عزيز دچار سوءتفاهم شده ايم. سرمايه داری رفاقتی، اشاره به مرام جدید سرمايه دارای در قرن بيستم دارد، که مارکس طبيعتاً نمی توانست آن را تفسير کند. ... مارکس، درآن چه که برای ِ آينده ی سرمايه داری پيش بينی کرده بود، يکی از عواملی که منجر به شکست ِ سرمايه داری می شد را رقابت ِ بين ِ سرمايه داران دانسته بود؛ اين تفسير مارکس بر اساس چيزی که در آن زمان وجود داشت صحيح می نمود... اما سرمايه داری ِ رقابتی ِ مورد ادعای ِ نظام های ِ سرمايه داری ، که در آن برای ِ تامين ِ پيشرفت و رعايت حقوق مصرف کننده (بر اساس ِ رقابت برای سرويس بهتر به او)، آزادی ِ رقابت وجود دارد، بر خلاف اين ادعا، جای ِ خودش را به سرمايه داری رفاقتی داد... يعنی آن جا که غول های ِ اقتصادی دنيا (غول هاي بی نام و نشان خاصی، که هر کدام شامل چند نام است که ما به عنوان ِ غول می شناسيم)، از اين تحليل ِ جامعه شناسانه ی مارکس استفاده کردند، و به جای رقابت با يکديگر، به تنظيم ِ شرايط ِ رفاقتی ِ بازار با هم پرداختند... اين مسلماً به معنای ِ آن رفاقتی که احتمالاً شما از اين اصطلاح فرض کرديد نيست.... اشاره ی دوم من ، به استفاده از مفهوم رفاقت، اشاره به عقيده ی اصلاح ِ آرام ِ نظام ِ سرمايه داری است، که خوب جای ِ بحث طولانی دارد......

در مورد ِ اين که در حال حاضر ِ اکثريت جامعه ی صنعتی را کارگران تشکيل می دهند، يا نه (که جناب سمکو نيز اشاره کردند)، من بر اساس ِ آمار ِ رسمی صحبت می کنم؛ به عنوان مثال در آغاز قرن بيست، 40% جامعه ی انگليس را طبقه ی کارگر تشکيل میداد ، که در حال حاضر به 18% رسيده است، و هنوز در حال ِ سقوط است؛ دلايل اين هم مشخص است؛1- پيشرفت ِ تکنولوژی، و2- انتقال ِ صنعتی به آسيای ِ شرقی، و بعضی مناطق ديگر....
از طرف ِ ديگر امروز بر خلاف زمان مارکس، تقسيم بندی ِ کارگر ِ صنعتی به عنوان قشر ِ محروم، الزاماً صدق نمی کند: بيش از 50% درصد ِ کارگران صنعتی ِ نظام ِ سرمايه داری، خانه ی مستقل دارند، و امکان مصرف ِ اجناس در بسياری از سطوح ِ اين لايه ی "شغلی"، بيشتر از لايه ی زيرين ِ طبقه ی متوسط شده است (نظريه های ِ جان گلدتراپ، در باره ی سيستم ِ شغلی ِ تقسيم و کلاس ِ اجتماعی، خواندنی است)..... هر چند اين بی شک به معنای ِ کم رنگ شدن اختلاف طبقاتی نيست، اما نشانه ای است، از تکنيک ِ جديد (و نه خيلی جديد) سرمايه داری::: کسانی که تا حدی امکان ِ خريد دارند، و از آن مهم تر، سرمايه ی ثابتی مانند ِ خانه در اختيارشان است، محافظه کار تر از کسانی خواهند بود، که هيچ چيز ندارند.......... علاوه بر آن، جنس ِ کارگری ِ صنعتی، به گونه ايست، که همان طور که مارکس اشاره می کند، به خاطر ِ اجتماع ِ جغرافيايی ِ کارگران در يک مکان، امکان شکل گيری نهضت ها در آن بيشتر است.... اما امروزه، با انتقال ِ فقر به گونه ی شغلی ِ بورکرات های ِ سطح ِ پايين، يا يقه سفيد های ِ روتين، و انتقال ِ صنعت به بيرون مرزهای ِ کشورهای ِ صنعتی، اين امکان نيز کم رنگ تر شده است...... کلونی های ِ دوستی ِ کوچک در محيط های ِ بوروکراتيک، آن قدر کوچک هستند، که امکان ِ شکل گيری ِ نهضت ها را نداشته باشند.......

درباره ی اشاره ی مصطفی عزيز، برای چندمين بار که هر چه از تامين اجتماعی و حقوق ِ کارگران مانده، بازمانده ی حرکات ِ سوسياليستی ِ جنبش های کارگری است،عرض شود که اين چنين نيز هست، اما فقط اين نيست؛ اولاً بر اساس ِ اين تحليل بپذيريد که سوسيال دمکرات ها و تلاش هايشان نيز بايد ادامه ی منطقی ِ نهضت های ِ سوسيال باشد... شاهد ِ آن هم، اين که شما به راحتی در ميان ِ سران ِ حزب سبزها يا سوسيال دمکرات ها، شمار ِ زيادی ِ از انقلابيون سوسياليست ِ دهه های ِ ميانی ِ قرن بيست را می يابيد....... ثانياً، يک سويه ديدن ِ مسائل تنها لج کردن ِ با واقعيت است.... چرا حداقل اين احتمال را ندهيم، با توجه به شمار زياد ِ جامعه شناسانی که سرمايه داری در اختيار دارد، تحليل ِ سرمايه داری اين شد، که با دادن ِ بعضی حقوق (که البته هدايت شده بود) به کارگران، به تعادل ِ نظام جامعه کمک کنيم؟؟؟ هر چند اين پديده هم تحت ِ تاثير ِ جنبش های ِ سوسياليستی است، اما در علوم اجتماعی، هر عاملی به بدو ِ وجود خويش، معلول ِ معلول ِ خود نيز می شود.....

درباره ی بحث های ِ ذهنی و عينی، عرض شود، که با اين که آن گونه که هر فرد جامعه را می بيند، (تقريباً چيزی که سوسياليست ها آن را خود آگاهی ِ طبقاتی می نامند)، در تحليل ِ نهايی اهميت فراوان دارد، اما اساس ِ تحليل ِ نهايی اين نيست... شما اگر از روش های subjective استفاده کنيد، يعنی اين که از جامعه بپرسيد که به عنوان مثال، طبقه بندی ِ اجتماعی چگونه است، در 1949 آمريکا، پاسخ می گيريد که 80% جامعه در طبقه ی متوسط هستند!!؟!؟؟! به جای ِ آن که اين درصد ، تحليل ِ علمی ِ جامعه شناسی ِ ما از اين که، اين 80% صحيح نيست را عوض کند، اين تحليل را به ما می دهد، که جامعه بر خلاف ِ واقعيت خود، احتمالاً در زير بار ِ تبليغات، دچار ِ اين باور شده است که زندگی ِ متوسط( و پس تقريباً مناسبی) دارد.....
من نمی توانم تحليل ِ علمی ام را بر اساس ِ ديدگاه ِ افراد ِ جامعه بنا کنم، اما جامعه را با اين ابزار ِ می توانم بيشتر بشناسم.....

اما درباره ی اشاره ی بجای ِ سمکوی عزيز، (و از زاويه ای ديگر جناب ِ مصطفی )، به مسائل ِ جهانی ، و خصوصاً قضيه ی انتقال ِ صنعتی به شرق:::: شريعتی در جايی نقد ِ جالبی به مارکس دارد: « (نقل به مضمون) با وجود ِ اين انديشه ی انسانی و دردمندانه ی مارکس درباره ی طبقات ِ محروم جامعه اش، و تقسيم ِ سرمايه، بسيار متعجبم که چرا، با اين که وی در دوره ای زندگی می کند که اوج ِ "برده کشی" ِ بی پرده از افريقا و هند و آسيا است، و جامعه ی صنعتی در حال ِ مکيدن خون ملت هاست، هيچ کجا مارکس، حرفی از برگرداندن ِ اين سرمايه ی مورد ِ بحث، به صاحبان ِ اصلی اش نمی زند؟؟؟ دعوا بر سر لحافی است، که از آن ِ ديگری است.....» ....
با همين صراحت، همين نقد را خطاب به اکثر ِ جريان های ِ سوسيال دمکرات، تاييد و تصديق می کنم (البته اين واژه ی اکثريت، باز نشانه ی نرمش در برابر ِ بعضی جريانات دارد)....اما بحث ِ ما تا به اين جا، بر سر ِ يک متد ِ داخلی، در يک کشور ِ صنعتی بوده است، و اگر نه بسياری از بحث هايمان، اصلاً ارزش ِ بررسی خاصی ندارد...... مسئله ی ايران، يا کشورهای ِ مشابه، پيش از دعوای ِ "متد ِ ادراه"، "متد ِ شکل گيری" است.... جوامع ِ اين چنينی، هنوز در راه ِ شکل گيری هستند، و سبک ِ دعوا، و جنس ِ بحث در آن ها متفاوت است....
تلاش برای ِ عدالت جهانی نيز، هم از سوی ِ جريانات ِ سبز (صلح سبز)، سوسياليست، نئو مارکسيست، و سوسيال دمکرات (در لايه های ِ راديکال تر، يا آکادميک تر) ، پيگری شده است، که حتی در حد بعضی ِ ائتلاف ها ، مانند ِ "کمپين جهانی برای ِ عدالت ِ جهانی" پيش رفته و دستآوردهايی هم داشته اند (اين دستآوردها "تاثير گذاری اند"، نه خود ِ "تصميم گيری")...

اما نهايتا در باره ی قدرت ِ سرمايه داری در کنترل انديشه ها، بی شک آن را می پذيرم، و اتفاقاً بر آن تاکيد می کنم ؛ اما آيا اين قدرت و ابزار ِ کنترل ِ افکار را ، انکار می کنيم يا در تحليل ِ خود دخيل می کنيم؟ با يک کارگر که به قول ِ گلدتراپ، خود دارای ِ مرام ِ بورژوايی شده است، چه انقلابی می توان کرد؟ دقت کنيد که اين مرام ِ بورژوا تنها يک انديشه ی بورژوا نيست که تبليغ شده باشد و با آگاهی تغيير يابد ، که بی شک امکان ِ بورژوا شدن هم هست؛ نمی توان تکذيب کرد، که امروزه مردم جوامع صنعتی در سطح ِ رفاه ِ نسبی وارد شده اند، به گونه ای که اکثريت مردم تا حدی امکان ِ زندگی ِ بورژوازی ِ مصرفی را دارند.... آمار ِ فقر در جوامع صنعتی هنوز بالاست، اما مشکل ِ تحليل شما عزيزان در اين است که معيار ِ فقر در انگليس با معيار فقر در هند فرق دارد:: در انگليس نداشتن ِ حمام ِ شخصی معيار فقر می شود، در حالی که در هند، بحث از اين حرف ها فرسنگ ها فاصله دارد!؟!؟!؟

نهايتاً خدمت دوستان عزيزم تاکيد می کنم، که اگر بحث ايران باشد، قبل از بحث درباره ی متد های ِ اداره، جوامع در حال توسعه، بايد متد ِ توسعه را بحث کنند (هر چند خود شامل متدهای ِ اداره هم هست، اما جنس آن به کلی متفاوت است)..... ثانيا اشاره می کنم، که در اين بحث ها، اصطلاح ِ جوامع صنعتی که استفاده می شود، بسيار گسترده است، آن چنان که بسياری از شرايط و تحليل ها در نمونه ی آمريکا کاملاً متفاوت است... آن چه من بيشتر در تحليل خود دخيل داده ام، جامعه ی صنعتی اروپايی است.... و در آخر آن که، بحث ِ انقلابی گری و اصلاح گری را کلاً اشاره می کنم، که بر اساس ِ آن چه می انديشم، اصلاح گری از آن جا که زمان را در اختيار دارد، و می تواند در شرايط ِ منطقی با منطق پيش رود ، به انقلابی گری ترجيح دادنی است، اما منکر آن نمی شوم، که معادلات ِ اجتماعی گاهی به نقطه ای می رسد، که انقلاب اجتناب ناپذير است... اين نقطه، قابل پيش بينی نيست، و حتی بر اساس ِ نظريه ی سيستم ها، قابل ِ هدايت هم نيست... لذا دوست تر دارم، که تا آن جا که می شود، از آن چه پر از اما و اگر است، دوری کنم........

(شرمنده از پراکندگی بحث.... وقت ِ ما را اين کاپيتاليسم بهره کش، حسابی پر کرده است... ;) )

با احترام، و آرزوی ِ پايداری!



شنبه 30 مهر 1384 در ساعت 04:32am

مصطفی
فقط در چند مورد می خواستم که تذکرات کوتاهی بدهم:
۱- منظور از کارگر فقط کسی نيست که کار يدی انجام می دهد. طبقه کارگر ( پرولتاريا ) ستون فقرات جامعه کنونی است. انوع کارهای فکری و خدماتی هم توليد اضافه ارزشی می کنند که بدون آن حيات سرمايه داری غير قابل تصور است. جهان هر چه بيشتر دوقطبی می شود و ثروت بيشتری در دستان کمتری انباشته می شود. پیشرفت تکنولوژی تحت سیستم سرمایه داری به افزایش فاصله طبقاتی و بیکاری کارگران می انجامد.
۲- سوسيال دمکراسی ادامه منطقی نهضت های سوسياليستی نيست. اين که چند نفر از راديکالهای چپ و آنارشيستهای دهه ۱۹۶۰ امروز سوسيال دمکرات و سبز شده اند دليلی بر اين مدعا نمی شود. خيانت سوسيال دمکراسی به جنبش کارگری از جنگ جهانی اول شروع شد که در آن احزاب عضو بين الملل دوم با اينترناسيوناليسم کارگری وداع کردند و هر يک به نحوی در جنگ امپرياليستی شرکت جستند و اين باعث انشعاب در بين الملل شد.
۳- استفاده از واژه سرمايه داری رفاقتی بجای سرمايه داری انحصاری فقط خود را گول زدن است. در درون هر یک از همین غولهای بین المللی هم رقابت بی پایانی برای تصاحب قسمت بیشتری از سود وجود دارد و مبارزه برای تقسیم مجدد جهان بین انحصارات ( چه این مبارزه به صورت جنگهای بین المللی باشد و چه ظاهری مسالمت آمیز داشته باشد ) پدیده ای قابل رویت است. البته مارکس هم در جاهايی ( هر چند به صورت گذرا و بدون تحليل موشکافانه ) به جايگزين شدن انحصار به جای رقابت اشاره کرده است برای مثال در جلد اول سرمایه. ولی هیچ گاه نمی توان ادعا کرد که از بین رفتن رقابت بین صنایع کوچک و جایگزین شدن آنها با انحصارات فراملی باعث ثبات سرمایه داری و بهبود وضع زندگی تحت این سیستم می شود. در این مورد تحلیل های لنین کمک بزرگی به شناخت ماهیت امپریالیسم می کند.
۴- این که مارکس در هیچ کجا از برده کشی و مکیدن خون ملتها توسط استعمارگران صحبت نکرده است حقیقت ندارد. من خودم چند مقاله از مارکس درباره استعمار هند چین و ایران در اختیار دارم. مارکس از استقلال ایرلند حمایت کرده بود و مخالف تجارت آزاد بود چون می دانست که به نابودی اقتصاد کشورهای عقب مانده ( که توانایی رقابت با صنایع مدرن را نداشتند ) توسط کشورهای صنعتی می انجامد. دلیل اینکه مارکس روی این موضوعات توقف نمی کرد این بود که می دانست تنها با پیروزی سوسیالیسم در کشورهای صنعتی است که کشورهای عقب مانده تر از استعمار نجات خواهند یافت و در غیر این صورت صحبت از « برگرداندن این سرمایه مورد بحث به صاحبان اصلی اش » بی معنی خواهد بود. کافیست به کشورهایی که در قرن بیستم به ظاهر استقلال خود را بدست آورده اند نگاهی بکنیم. در اغلب این کشورها یک دیکتاتوری نظامی فاسد حاکم است که بعضا حتی وضع را برای مردم خود از زمان استعمار هم بدتر کرده است مثل آنگولا. این کشورها با فروش منابع طبیعی خود و عرضه نیروی کار ارزان قیمت روزگار می گذرانند. به نظر من هم اکنون فقط شکل استعمار عوض شده است ولی در عمل استعمار پابرجاست و تا زمان پیروزی سوسیالیسم هم خواهد بود.

شنبه 30 مهر 1384 در ساعت 10:01am

 
 
 
|+| نوشته شده توسط سمکو در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 10:41 |
گفت و گو
بحث جالب
در قسمت کامنت های اين وبلاگ يک بحث جالبی شروع شده است که از اين به بعد می خواهم در اينجا هم انعکاس بدهم برای همين جواب رضا را به مصطفی و سمکو در اينجا می اورم و منتظر می مانيم اين عزيزان هم جواب خود را بدهند تا در اينجا انعکاس دهيم . دوستان ديگری هم که می خواهند در بحث شرکت کنند لطفا مطالب خود را در قسمت نظرخواهی قرار دهند تا انعکاس يابد.
اينم از نوشته ی رضا:
سمکو و مصطفی گرامی! شاید اگر مارکس يک بار ديگر در ابتدای قرن بيست و يک به دنيا می آمد، بر اساس دو تجربه ی عمده، اندیشه ی خویش را اصلاح می کرد::‌۱) تجربه ی علمی يک قرن و نيم روشنفکری، از سنت ِ جامعه شناسی مارکسیستی ، "وبر- يستی" و پوزتویستی 2) تجربه ی سیاسی سوسیالیسم و سپس چهره ی سرمایه داری در میانه ی دوم قرن بیست.....
1) تجربه ی سنت ِ جامعه شناسی ِ مارکس، دو ضعف عمده را نمایان کرده است: اول آن که با تکیه بر تضاد پرولتاریا و سرمایه داری، نمی توان نظام پیچیده و چند طبقاتی قرن بیستمی (منظور از قرن بیست، نیمه ی دوم آن است) را تفسیر کرد. زيرا، نخست آن که بر خلاف زمان ِ مارکس، دیگر در جوامع صنعتی، طبقه ی کارگری اکثریت جامعه را تشکیل نمی دهد؛ روندی که از آغاز قرن بیست شروع شد، تا به امروز به جایی رسیده است که اکثریت جامعه ی صنعتی را، طبقه ی متوسط (با سه لایه ی درونی) آن شکل داده است؛ حال دوستان ما چگونه می خواهید یک انقلاب پرولتاریایی برپا کنید، خدا می داند؟........
علاوه بر آن، اصلاحات ِ وبر (و البته بسیاری دیگر از جامعه شناسان بعدی)، در شناخت موتورهای تاریخی ِ حرکت اجتماعی، مانند معرفی ِ مفاهیم حزب، پرستيژ اجتماعی و چگونگی رابطه ی جهان بينی اجتماعی و نظام اقتصادی، امروزه اصول جامعه شناسی ِ" مارکس- وبر" را پيشروی تفکر جامعه شناسانه کرده است، که پیچیدگی نظام های اجتماعی را حاضر نیست به چند قانون کلی یک سره تفسیر کند (وبر الزاما به این نتایج نرسید، اما سنگ بنای این نتایج از تفاسیر او، و بی شک خود مارکس شکل گرفت). علاوه بر آن، نظريه های پست مدرن قرن بيست، در کنار تجارب پوزتویست ها، به پیشبرد تئورهایی مانند سیستم ِ پيچيده رسیده اند، که نیاز به بازنگری در ِ ديدگاه ِ اجتماعی سوسياليسم ارتدوکس و هر جامعه شناسی دیگری را در تحلیل اجتماعی اش پیش آورده است. این که سوسیال دمکرات ها چه حرفی برای گفتن دارند، در مرحله تفسیر علمی هم این جاست: نخست کنار گذاشتن عصبیت بر این که نظام اجتماعی حتما آن گونه که مارکس می گفت دارای طبقه ها ی درگیر و مشخص است، با تکیه بر این که حتی اگر در زمان مارکس این چنین بود، امروز دیگر گونه است، و دوم با وام گرفتن بعضی مفاهیم از سنت های پست مدرن، خصوصا درباره ی پیچدگی نظام اجتماعی (يعنی چيزی بيشتر از فقط تضاد طبقاتی را عمده کردن): در کل شناخت ِ دقیق تر علوم اجتماعی....
2) شاید به عنوان کسی که به مرام ِ اصول ِ دیدگاه سوسیالیستی معتقدم، هميشه از ذهنیت گرایی به جای آرمان گرايی می ترسم... فرزند ِ ناخلف ِ ذهنیت گرایی، نيز ناله کردن، به جای ِ کاری کردن است...
..می دانیم همآن طور که بسیاری آن را علیه سوسیال دمکراسی مطرح می کنند، کاپيتاليسم مجبور شد برای نجات جان خود، به سوسیال دمکراسی اجازه ی گسترش دهد. اما این که این نقد تا چه حد بر ضد سوسیال دمکراسی است، جای شک دارد؛ آيا تجربه ی نظام های ِ سوسياليستی، حقیقی يا ضد حقيقی، در قرن ِ بيستم به ما نشان نداده بود ، که ساختار اجتماعی، پيچيده تر از آن است که با راه حل های ِ انقلابی شکل دلخواه به خود بپذيرد؟ آيا در قرن بيستم ، در نيافتيم که بدون ِ آزادی های دمکرات، نمی توان انتظار ِ توليد ِ انديشه و تکامل آن را داشت؟ سنت های ِ نوين تر و اصلاح گر مارکسيسم و سوسيالیسم، در جوامع بسته ی غير دمکرات شکل گرفتند يا درهمان جوامع دمکرات ، که شما آن را فريبی بيشتر، نمی دانيد؟ ..... سوسيال دمکراسی، بر آن باور شد که ساختار اجتماعی نيازمند ِ پروسه های تاريخی ِ تحول است و اين پروسه ها به جای آن که دارای نمودارهای ارتعاشی با ميزان تحول شديد باشند، بايست که حالت ِ شيب دار تر و کم نوسان تری به خود بگيرند؛ هر چند معتقدم در عملکرد ِ سياسی ِ خود، اين جريان از نگاه ِ کلان ِ تاريخی، تا حدی فاصله گرفت، اما در دامنه های ِ زمانی ِ کوتاه، این جريان بيشتر به داد جامعه ی خود رسيد، يا آنان که تن به نظام نداند، و در انتظار چيزی که خواهد آمد، يا قرار بود که حتما بيايد، منتظر ماندند؟........
هم از آن چنان که به ماکرسيسم يا سوسياليسم در ديد تاريخی نقد داريم، و بی شک اگر مارکس اين جا بود، خود ِ او نيز نقد داشت، به سوسيال دمکراسی هم منتقدم.... اما حرکت ِ آن را يک گام، بعد از سوسياليسم ارتدوکس می دانم، که به تعديل و نرمالازيشن (پرهيز از نوسانات ِ شديد) انديشه ی سوسياليستی همت گمارد........ علاوه بر آن، سرمايه داری ِ رفاقتی، به جای رقابتی، يک واقعيت است که ديگر شکل گرفته است... نمی توان با پيش فرضهای قبلی آن را انکار کرد و تحليل ِ قبلی را پيش گرفت.... شاید اگر رفاقت جای ِ پای سرمايه داری را محکم کرد، خود ِ اين رفاقت، اين بار ِ به استحاله ی مرام ِ سرمايه داری نيز بيانجامد (اين اشاره ی کلی جای بحث بسيار دقیق دارد).....
حوصله ی اين بحث، بسيار بيشتر از اين است، که متاسفانه در شرايط حاضر امکان ِ آن را ندارم... آن چه اشاره شد، تنها مطرح کردن ِ ديدگاه ِ ديگر است... می گويند که در بحث ها، معمولاً يک سوی ِ بحث به اجبار، کمی غليظ تر از آن چه که خود باور دارد، مباحث را مطرح می کند، تا شاید به نوعی ، مواضع را به طور کامل روی در روی هم بگذارد، تا در اين مشت زنی، بتواند که نتيجه گيری ِ بهتری انجام دهد........
با احترام و آرزوی ِ پايداری!!!!!
 
 
 
|+| نوشته شده توسط سمکو در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 10:34 |
در باره قانون اساسی عراق

بةعسيسم وشؤظيَنيسم ثاي لةنطي رةشنووسي دةستووري هةميشةيي عيَراق

 

ثرسي عيراق دواي رووخاني دةسةلاَتي سةرةرؤيانةي سةدام، خؤي لة ئاستي سةرووي رؤذةظي سياسي زؤربةي ولاَتان و دةزطا راطةيةنةكان دا بينيوةتةوة، ئةطةر لةكاتي ليَدان و خستني ئةم شيَوة لة دةسةلاَتة كة هاوشيَوةكةي لة رؤذهةلآتي ناوين دا دووبارةش دةبيندريَت بؤ خةلَكي عيَراق و هةموو راي طشتي وا ويَنا دةكرا كة ئةم حالَةتةى هاتووةتة ئاراوة دوانةهامةتيةكاني خةلَكي عيَراق بة طشتي و كورد بة تايبةتية ، ئيَستا راستي و دروستي ئةم حالَةتة لة هةر كاتيَكي ديكة زياتر لة و كةش وهةوا تةم ومذاويية وة بؤ ئةو كةسانةى كة بة بؤضونيَكي رياليتةوة سةيري ئالَوطؤرةكان دةكةن ديَتة ويَنا كردن .

بةلآم ئةو حالَةتةي كة لة خةلَكي ئةم ولآتة لة كاتي روخاندني سةدام بةدي كرا طؤراني تيَدا نةهاتووة و خةلَك بة طشتي و كورد وةك نةتةوةيةكي ئازار ضيَشتوو بة تايبةتي لةم حالَةتة دان ، واتة سةرودلأ خؤشييةكي هاوكات لة طةلأ دلَةراوكآ و دلَساردي كة هةرضي كاتيان بة سةردا تيَثةر دةبيَت لايةني دووهةم زياتر مةيلي زالأ بووني بة سةر لايةني يةكةم دا بة هيَزتر دةبيَت.

لة يةكةم سةرنج دا  دةتوانين تيشك بخةينة سةر ئةو مةسةلةيةى كة بةسةرنج دان بة وةي كة ياسا دةتوانيَت نووسرابيَت و نةضيَتة قؤناغي ثراتيكةوة بةلآم دةبآ ئةم ياساية بة هةموو كةم و كورتيةكانيةوة و بةم طريمانةيةشةوة دةبآ بة وردي بؤ خةلَك شي بكريَتةوة و لايةنة ثؤزةتيظة و نيطة تيظةكاني راشكاوانة باس و خواسي لة سةر بكريَت و ئةوسا دوي تيَطةياندني بخريَتة بةردةم دةنطي خةلَك. مةبةست ليَرة دا ئةوةية كة ئةطةر هاتوو بيري شوظيَني سةدام دارودةستةكةي لةم كةسانةش دا بينرا ئايا كورد دةبآ ثةنا بؤ دار بةرووة كاني كوردستان بةريَت يان ئةم وشة وةك ترس خستنة بةر طياني عةرةبي شؤظيَني كةلَكي ليَ وةر دةطيردريَت.

بؤ بة جيَطاي بة كار هيَناني ئةم طوتارة سوننةتية لةسياسةت دا هةولأ بؤ ضةسثاندني برِطةيةك لة دةستووري هةميشةيي عيَراق نادريَت كة جيَطايةكي زؤرتر لة سيََبةري دار بةرووة كان تةرخان بكات كة شايةت كوردي تيَدا بحةسيَتةوة ئايا ئةم طوتارة هي ئةوةية كة طوتاري سياسي ريَبةراني كورد قؤناغي سوننةتي تيَنةثةراندووة يان هي ترس يان بةرذةوندي تسكي حيزبية؟خةلَكي عيَراق بة طشتي و كوردي رانةهاتوو بة طوتاري سياسي مؤديرن حةقيانة نيطةران بن كة بالَيَكي شؤظيَني كة ئاسةواري طوتاري بةعسي تيَدا ماوةتةوة هةر لة ئيَستاوة خةريكي دذايةتي جيدي كوردن و هةر لة ئيَستاوة ئةسلَيَكي طرينطي ثةسةندكراوي نةتةوةيةكطرتووةكان واتة مافي ضارةى خؤنووسين ثيَشيَل دةكةن و بة داخةوة ئة ثيَشيَل كاريية و هؤكارةكةشي لة زؤر جيَطاي ئةم كوردستانة كة هةر دةم بؤ خةلَكي هةذار و بآ دةرةتان طؤمي خويَن بووة ثووشبةسةر دةكريَت. ئةطةر هيَزي طؤران و لاني كةم يةكيَك لةو هيَزانة خةلَكن كة فاكتةرةكان دةطؤرن ليَرةدا زؤر بآ هيَزة، ئةطةر هيَزي ئافريًنةري ديموكراسي و مافي مرؤظ دةبآ خةلَك بيَت ليَرة دا زؤر كةم رةنطة .

بؤ دةبآ، بآ دةنطي لةو مةسةلة بكريَت كة بة شيَوةيةكةي راشكاوانة لة رةشنووسي دةستوور باسي مافي ضارةى خؤنووسين نةهاتووة واتة بة شيَوةى ديَريَكي درياريكراو و ئةطةر مافي ثيَكةوة بوني بة حةز و مةيلي نةتةوةكان نوسراوة مافي ثيَكةوة نةبوون كامة ميكانيسم دياري دةكات و كامة ميكانيسم دةتوانيَت ئةم مافة بخاتة ثراتيكةوة .ئايا كةسيَكي وةك سةرؤك وةزيري ئيَستاي عيَراق كة بة راشكاوي دذي فيدراليسم هةنطاوي هةلَطرت لة بواري فيكري ونةزةريةوة طؤراني بة سةردا هاتووة يان لة هةولَي خؤئامادة كردن بؤ هيَرشي نيهايي بؤ سةركوردة ئايا وةبير هيَنانةوةي زياتر لة نيوسةدة ثيَكةوة بوون لة طةلأ عةرةبي شؤظيَني و بير هيَنانةوةى ئةو نةهامةتيانةي كة  لةم بةشة لة كوردستان خةلَك تووشي هاتوون نابيَ ببيَتة ثالَنةريَك بؤ ئةوةي ضيتر هةلَةكان دووثات و ضةن ثات نةكريَنةوة.

فيدراليسم كة ميكانيسميَكة بؤ كةم كردنةوةي دةسةلآتي مةكةزي و لة راستي دا هةلَوةشاندنةوةي سيستةمي سانتراليستي و دارشتني ولآت بة شيَوةيةكي لامةركةزي بة شيَوةي راشكاوانة و بآ ثيَض وثةنا، ناوي ليَنةبردراوة  و هةر لة سةرةتاشةوة بؤ ولاناني كاري شةوو رؤذي بؤكراوة. بةلآم سةرةراي ئةو هةموةي كة كورد دلَي بةم ضةشنة لة دةسةلآتة خؤش كردبوو بة شيَوةيةكي ناروون و لة راستي دابة ثيَض و ثةناوة ناوي ليَهيَنراوة .بةلآم لة باتي رؤشن كردنةوةى خةلَك بؤ ثيَداطري زؤرتر لة سةر خواستة بةر حةقةكانيان بؤ ئةم مةسةلةية بانطةشة دةكريَت كة دةبآ بةم ياسا ثرِ ثيَض و ثةناية دةنط بدريَت و ئةم مةسةلةية ديَتة طؤرآ كة بة نيسبةت رذيمي بةعس ئةم دةستوورةي ئيَستا زؤر برِطةي ضاكي تيَداية ، ئةمة لة راستي دا لؤذيكي عةقلَيةتي سياسةتواناني كوردة كة دةستووري ئيَستا لة طةلأ سةردةمي دةسةلآتداري بةعس بةراوةرد دةكةن و بة جيَطاي ئةوةي كة بةردي بةراوةردى ياسا ثةسةندكراوةكاني كؤمةلَطا ثيَشكةوتووةكان لة م دةستوورة بوةشيَنن بةم ضةشنة بؤ خةلَكي ئةم ولآتة دةولََةمةندة هةذارةى ويَنا دةكةن.عةقلَيةتي ثيَكهاتةي زؤربةي هةرة زؤري ئةم سيستةمة بةريَوةبةريية كاتية بة تايبةت هةندآ لة  كةساني بةريَوة بةري ئيَستا لة عيَرا قدا عةقلَيةتيَكة كة بالَيَكي رةشي نةتةوةخوازي بةرتةسك و فيرقة طةري و فوندةميَنتاليسم وبة طشتي بةعسيسم بة سةري دا زالَة كة لة زؤربةى برِطةكاني رةشنووسي دةستوورى هةميشةيي عيَرا قدا  ئةطةر بة شيَوةي رياليتة ضاوي ليَ بكريَت بة راشكاوي خؤي ويَنا دةكات ، ثيَشيَل كردني سيَكولاريسم وةك ئةسلَيَك بؤ جيايي دين لة دةولَةت و دةسةلآت يةكيَك لةم مةسةلانةية . هةروا كة دةزانين بالَي ئيسلامي توندرةو لةم ولآتة لة هةولَي سياسي كردني ئيسلام دان بؤ بةدةستةوة طرتني دةولَةت و دةسةلآت لة كاتيَك د كة هيض يةك لةم ضةمكانة لة ئيسلام دا نةهاتووة ، و نوسيني ئايةتي قورئان لة دةستوور و لة سةرةوةيةى هةر برِطةيةك شةرعييةت دانة بة دةستيَوةرداني ئيسلام و ئاوةلآكردني دةستي فوندةميَنتاليسمة بة ئيسلامي كردني هةرضي زؤرتر و دووبارةي ئةم ولآتة. لة راستي دا دةتوانين بليَين كة لاقيَكي ئةم دةستوورة لة بةعسيسم دا طيري كردووة و دةبآ ئةم قؤناغة بطواستريَتةوة بؤ دةستووريَكي واقع، سيَكولارو هةمة لايةنة و فرةهةنط كة مافي هةموو كةس و لايةنيَكي تيَدا دياري كرابيََت و ئايين و مةزهةبيش بضيَتة وة ناو كارةتايبةتية كاني مرؤظةوة و دةست لة دةستيَوةردان لة دةولَةت و دةسةلآت هةلَطريَت تاوةكو ئةم دةستوورةلة دةستووةركاني ولآتاني ثيَشكةوتوو نزيكتر بيَتةوة و لةم ئاراستةيةشدا بوار بؤ طةشة كردني مرؤظة كان  لة بواري سياسي وئابووري .....هتد خؤش بكريَت .

لة كؤتايي دا بةثيَويستي دةزانم ئاماذةيةكي كورت بؤ مادةى 58 واتة كيَشةى كةركوك بكةم كة ضارةسةر كردني ئةم كيَشةية تاريَكةوتي 2007 دواخراوة. لة يةكةم سةرنج دا ئةوةمان بؤ دةر دةكةويَت كة تاسالَي 2007 كؤمةلَيَك ئالَوطؤر رووبة ناوخؤو و دةرةوةى عيراق ديَتة طؤرآ كة لة زؤر بوار دا دةستي كورد لة كاريطةري خؤي لةم ئالَو طؤرانة كورت دةكاتةوة بةتايببةت ثرؤذةي رؤذهةلآتي نيَوةراستي طةورة كة ئامريكا لة هةولَي بةريَوة بردني داية و بة ريَوة ضوني ئةم ياريية سياسيانة كة ئةطةريش بة خواستي خةلَكي عيَراقيش نةبيَت لة سةرووي دةستووري كاريان داية و هةرضي ولآت بةروالَةت ئةمن و، خةلَك بةروالَةت لة دلأ خؤشي دا ويَنا بكةن ئةم ثرؤذةية خيَراتر دةبيَت هةر بؤيةشة كة ولآتاني ديكة و لة سةرووي هةمويانةوة ولآتاني دراوسآ لة هةولَي تيَك داني ئاسايشي ئةم ولآتةن ضونكة ئاسايشي ئةم ولآتة بةماناي روخاني خؤيان دةبينن بؤية طروثة تيروريستيةكان بؤكاري تيَك دةرانة هان دةدةن.

لايةني دوهةمي مةسةلةكة ئةوةية كة بةهؤي قؤرخ كردني دةسةلآت و دام ودةزطاكان لة لايةن عةرةبي شؤظيَنية وة كة لة داهاتوو دا زياتر  ئاشكرا دةبيت ، ئةم لايةنة بة هيَز دةكات كة ولآمي داخوازيةكاني كورد لةو كاتة دا و بة تايبةت ضارةسةركردني مةسةلةى كةركوك دةتوانيَت هةر هةمان ولآمي سةردةمي دةسةلآتداريةتي سةدام بيَت. ليَرةدا دةتوانين دةست لة سةر ئةو ثرسيارة دابنيَين كة ئايا بة شيَوةي ديَريَكي ئاشكرا نوسيني مافي دياري كردني ضارةنووس نةيدةتواني وةك لة مثةريَك لة بةردةم ئةم زيَدةخوازييةو  دةمارطرذية رةنطاو رةنطةكاني عةرةبةكان بطريَت بة تايبةت كة ثتر لة 70 لة سةدي خةلَكي كةركوك كوردن و ئةمةش وةك هيَزيَكي ثشتطر بؤ ئةم مافة دةبو؟بآ دةنطي كردن لةم مةسةلةية و قبولأ كردني دواخستني ضارةسةركردني كيَشةى كةركوك بؤ سالَي 2007 دذي بةرذةوةندي كيَية؟ لة كاتيَك دا سياسةتواناني كورد بةليَني ئةوةيان بة خةلَك دةدا كة هيَض برِطةيةك بة دذي بةرذةوةندي كورد ثةسةند ناكةن ئايا ئةمة لة دذي بةرذةوةندي كورد نية؟ ئايا دواخستني ضارةسةركردني كيَشةي كةركوك بةماناي خؤتةياركردني عةرةبي شؤظيَني بؤ بةفةلةستين كردن و بة غةزة كردني كةركوك لة ثيَناو كيَشةكان و ثةنابردنة بةر داربةرووةكان نية؟

با فونت Ali_k_sahifa bold

 

|+| نوشته شده توسط سمکو در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 23:6 |
">حمایت از کارگران شرکت واحد
|+| نوشته شده توسط سمکو در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 0:31 |
نه، برای قانون اساسی عراق

نه،  برای قانون اساسی عراق

 

در حالی به، به اصطلاح رفراندوم قانون اساسی عراق نزدیک میشویم که متن نگارش شده آن تا کنون در اختیار مردم عراق قرار گرفته نشده و هنوز اکثریت مردم این کشور از بیشتر قوانین گنجانده شده توسط امپریالیسم و همچنین از سرنوشت شومی که در انتظارشان نشسته است بی اطلاع میباشند. آنچه که مهم مینماید این مسئله است که در اختیار قرار ندادن متن کامل این به اصطلاح قانون نوشته شده و تحلیل و بررسی آن کاملا تعمدی می باشد اما درهمین حال دستگاههای اطلاع رسانی و عناصر وابسته به آمریکا و در رأس آنها بورژوا ناسیونالیستها ، اسلامیهای توندرو و ارتجاعی و سایر گروههای دیگر با تمام توان خود در صدد هستند که تصویری انسانی از خیانت خود به مردم استثمار شده عراق به نمایش بگذارند. گروههای فرصت طلب با استفاده از تحریک احساسات ملی و ارتجاعی سعی میکنند که مردم را به پای صندوقهای رأی بکشانند و این تنها کار مانده شده در جهت اغفال کامل مردم  را توسط خود  مردم انجام داده و سلطه خود را با آن تضمین کنند. بر همگان پوشیده نیست که استراتژی متغیر و منافع ثابت از روشهایی میباشند که در سیاست گذاریهای آمریکا به کرات دیده شده است، برا ی نمونه قبل از اردوکشی آمریکا به منطقه و اشغال نظامی عراق بارها شنیده شد که آمریکا برای جنگ علیه تروریسم و نابودکردن اسلامیهای توندرو(فانده منتالیسم) همت گمارده است اما به محض اشغال این کشور به کمک عوامل وابسته و تشکیل دولت موقت، دیدم که جنگ علیه تروریسم(به رغم آنها) به گوشه ای وانهاده شد و عملیات چپاول ثروتهای مردم با برنامه ای از پیش تعین شده در دستور کار قرار داده شده که نمونه این گونه موضع گیریها در سایر جنگهای دیگر نیز مشاهده شده است.ولی اکنون میتوان به آسانی دید که تنها نیروهای مسلط بر این کشور همین نیروها میباشند. گروههای اسلامی مانند الحکیم و مقتدا و شونیستهای مانند علاوی و بورژوا ناسیونالیستهایی مانند طالبانی و بارزانی به هیج وجه نمی توانند رهبر مردم عراق باشند و حکومت آینده عراق در هر شکلی پوشالی و برای آرام قلمداد کردن اوضاع آشفته این کشور میباشد اما با این حال چرا نباید به این قانون اساسی رأی داد. بی گمان دلایل بیشماری را برای جواب دادن به این پرسش میتوان برشمرد که در اینجا به چند نمونه از آنها اشاره میکنیم. 1- روند سکولاریزه کردن عراق با این ترکیب خکومت کاملا شکست خورده میباشد 2-جدا نشدن سران به اصطلاح رهبران مردم وابستگی شدیدی به آمریکا داشته و در نتیجه در صورتی اگر هم بخواهند نمی توانند خارج از آن چهارچوبی که برای آنها معین شده خود را بیرون کشیده و طرحی جددی برای تغیرات اساسی در عراق به انجام برسانند 3-منابع زیر زمینی و سایر توانمندیهای دیگر این کشور خارج از کنترل این رهبر نماهاست و در نتیجه میتوان منظر بود که در آینده ای نچندان دور این کشور زیر تورم اقتصادی تلف شود3-برای رهبران ناسیونالیست کرد نیز باید گفت که آن فدرالیسمی که منتظر آن بودنند متحقق نشد اما اصرار ورزیدن بر استقلال و روشن نمودن مسئله کرکوک تا پیش از تصویب  این قانون خواست واقعی مردم میباشد که روی این مسئله نیز سرپوش گذاشته شد  4-حق تعین سرنوشت که رهبران بورژواناسیونالیست سر آن معامله کردند یکی از حقوقی است که میتواند حقوق واقعی همه اقشار مردم عراق را تامین کند 5- هیچ کدام از گروهها به علت وابستگی شدید به ارتجاع نتوانستند از تاثیر این مسئله در قوانین بکاهند از آنجمله میتوان به این بندها اشاره کردکه در آن به مغایرت نداشتن قوانین تصویب شده در آینده با اسلام  و دموکراسی و همچنین اجرای قوانین قضایی اسلامی در عراق.مردم عراق و کارگران و زحمتکشان این سرزمین باید به این مسئله کوچکترین توهمی نداشته باشند که هر گونه طرح وبرنامه ای که توسط امپریالیسم و عواملین وابسته به آنها به تصویب برسد برای مردم ستم دیده عراق غیر از بردگی بیشتر در پی نخواهد داشت این وضعیت مصنوعی که برای بعضی از قسمتهای عراق ایجاد کرده اند غیر از اثرات بمبارانهای تبلیغاتی گماردگان نباشد هیچ پایه و اساسی ندارد.

|+| نوشته شده توسط سمکو در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 و ساعت 17:43 |
تقدیم به دوستان
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
 جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
 جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
 جواب هم صدایی ها، پلیس ضد شورش نیست
 نه بمب هسته ای داره، نه بمب افکن نه خمپاره
 دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی زاره
 همه آزاد آزادند همه بی درده بی دردند
 تو روزنامه نمی خونیم نهنگ ها خودکشی کردند
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
 بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
 جهانی رو تصورکن پر از لبخند آزادی
 لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
 تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
 اگه با بردن اسمش گلوت پر می شه از سربه
 تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
 تمام جنگ های دنیا شدند مشمول آتش بس
 کسی آقای عالم نیست برابر با هم اند مردم
 دیگه سهم هر انسان تن هر دونه ی گندم
 بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
  تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این دنیا
|+| نوشته شده توسط سمکو در چهارشنبه بیستم مهر 1384 و ساعت 22:2 |
مطالب

آنتون پانه کوک و کاوش برای سوسياليسمی رهائی بخش*

نوشته جان جِربِر(John Gerber)

مترجم: وحيد تقوی

 

يک و نيم دهه ی گذشته، شاهد موج مجددی از علاقمندی نسبت به نسلی از متفکرين مارکسيستِ غير ارتدکسی بود که با اولين سال های انقلاب بلشويکی و سال های متعاقب آن به بلوغ سياسی دست يافتند. نسلی که از درون فروپاشی انترناسيونال دوم، انحطاط مارکسيسم به يک دکترين مکانيکی اقتصاد جبری، و شکست موج انقلابی ای که اروپا را در سال های20-1917 در نورديد، تئوری هايش رشد يافت. در حالی که توجه قابل ملاحظه ای به متفکرينی مانند گرامشی، لوکاچ، کُرش و لوگزامبورگ معطوف شد، به آنتون پانه کوک، مارکسيست هلندی، تنها حداقلی از توجه معطوف گشت. فراتر اينکه، مقدار زيادی از توجه مبذول شده به پانه کوک، اغلب متأثر از خصلت تندروی اش بوده است.[1] با اين وجود، عليرغم اين ناديده انگاری، کار تئوريک پانه کوک يکی از استوارترين و پيگيرترين کوشش ها برای توسعه ی مارکسيسم به مثابه ی تئوری و عملِ خود-رهائیِ انقلابیِ طبقه کارگر را به نمايش می گذارد. او به مثابه متفکری اصيل و شايان باقی می ماند، که موفق شد يک سری پرسش شگفت انگيز را --اگر نه اينکه پاسخ گويد-- مطرح کند. پرسش هائی که هم در رابطه با مارکسيسم به مثابه روشی برای رهائی اجتماع، و هم در ارتباط با موضوع های وسيعتر سلطه و تبعيت در جوامع صنعتی پيشرفته بودند. تمايل متناوب  مارکسيسم به تغيير خويش به انواع گوناگون سيستم های دولت گرا و مقتدر (authoritarian)، يک ارزيابی نقادانه از تلاش نزديک به شش دهه ی پانه کوک برای توسعه ی يک سوسياليسم رهائی بخشِ معتبر را بخصوص الزام آور می سازد.

پانه کوک بسيار بيشتر از اينکه فقط يک شخصيت هلندی باشد، يک روشنفکر انقلابی با کارِ فرا-مليتی بود. ستاره شناسی با شهرت بين المللی بود که در سال های پيش از 1914 در جناح چپ سوسيال دمکراسی هلند و آلمان فعاليت می کرد. به همراه روزا لوکزامبورگ، به عنوان يکی از رهبران اصلی چپِ ضد رويزيونيست آلمان ظاهر شد که نقدی قوی از سوسيال دمکراسی ارتدکس را توسعه داد. بدنبال وقوع جنگ جهانی اول، مابينِ اولين کسانی بود که برای ايجاد يک انترناسيونال نوين فراخوان داد؛ و سپس يک شخصيت برجسته جنبش ضد جنگ زيمروالد شد. عليرغم اينکه پانه کوک نقشی محوری در شکل گيری کمونيسم اروپائی داشت و رهبر بوروی اروپای غربی کمينترن بود، وی جزو اولين کسانی بود که از کمونيسم مقتدرانه بريد. به مثابه تئوريسين برجسته حزب کارگران کمونيست آلمان (KAPD) کمونيست "چپ"، پانه کوک بوضوح يک درک آلترناتيو کمونيسمِ اروپای غربی و  نقدی نيرومند از لنينيسم را بيان نمودکه برايش دشمنی هميشگی لنين را در "کمونيسم چپ: يک بيماری کودکانه" به ارمغان آورد. از اوايل سال 1920 تا زمان مرگش در سال 1960، به مثابه تئوريسين برجسته جنبش شبه سنديکاليستیِ کمونيسم شورائی باقی ماند.

سهم ويژه ی پانه کوک بعنوان يک تئوريسين، در ارائه نقد نافذش از هر دو مارکسيسمِ انترناسيونال دوم و سوم، و تلاش اش جهت توسعه ی مدل های دگرگونی انقلابی ضد بوروکراتيک قرار دارد. انديشه های تئوريک بسيط او از بسياری از بنيادی ترين خدمات تئوريک سنت باصطلاح مارکسيسم غربی نيز پيشی گرفت. مانند لوکاچ، محوری بودن ايده ها و آگاهی را با پيشرفت تاريخ پيوند زد. مثل گرامشی، جويای توسعه ی مارکسيسم به مثابه يک فلسفه ی عملی بود، و بر اهميت مبارزه با سلطه ی ايدئولوژيک بورژوازی توسط توسعه ی يک هژمونی ايدئولوژيک پرولتری مستقل تأکيد داشت. مانند کُرش، تلاش کرد تا مارکسيسم را از علاقمندی هايش به متافيزيک بزدايد و اهميت آنرا بعنوان يک روش نقد برجسته سازد.

آنچه که تئوری پانه کوک را از جريان اصلی مارکسيسم جدا می کرد، اشتغال وی به مساله "روحيات" [Geist], يا دقيقتر، نقش عوامل سوبژکتيو --آگاهی طبقاتی، ايده ها، اراده، اخلاقيات، و همبستگی-- در پيشرفت جامعه بود. از نظر فکری، نقطه عزيمت پانه کوک، ريشه در درک های فلسفیِ فيلسوف خودآموزِ آلمانی، جوزف ديتزگن (Joseph Dietzgen) داشت، که در صدد برآمد تا نقش ديالکتيک را تا افکار ادراکی و انتزاعی گسترش دهد. پانه کوک، ديتزگن را الحاقيه ای ضروری به مارکس و انگلس می دانست که ايده هايش نسبت به آنها تقريباً از اهميت يکسانی برخوردار می باشد.[2] خيلی زود، يعنی در سال 1901، پانه کوک از ديتزگن اين ايده را که جهان مادی و جهان آگاهی يک جوهر غير قابل تفکيک را بوجود می آورند که در آن هر کدام متقابلاً بر ديگری تاثير می گذارند، بيرون کشيد. بدون کم بها دادن به اهميت عوامل مادی، تاکيد داشت که مبارزه انقلابی، در اساسی ترين وجوه اش فرآيندی ايدئولوژيک است که توسط اشاعه ی ايده های جاری شکل گرفته است. از نطر پانه کوک، انقلاب پرولتری يک پيروزی فکری، درک تاريخی، و اراده ی انقلابی است. آگاهی پرولتاريا همانقدر عاملی تاثير گذار بر تکامل تاريخی است که عوامل مادی ای که [اين آگاهی] از آنها پديد می آيد. پانه کوک تاکيد داشت فرآيندی که به سوسياليسم رهائی بخش ختم مي شود، تنها می تواند با کارگران آغاز شود که تلاش می کنند تا موانع مقابل تفکر مستقلانه ی پرولتری در زندگی روزانه شان را نابود سازند.

بسياری از موضوعات اصلی تئوری هژمونی ايدئولوژيک که توسط آنتونيو گرامشی معروف شدند، در شکل کمتر توسعه يافته تری بوسيله ی پانه کوک در تئوری نشان داده شده بودند. او مستدل کرد که تبعيت طبقه ی کارگر کاملاً مبتنی بر اقتصاد و زور به تنهائی نيست، بلکه در مقياس های نه چندان کوچک، مبتنی بر "تسلط معنوی اقليت حاکم" است که "مسلط بر تمام پيشرفت های معنوی و تمام علوم می باشد". بورژوازی از طريق کنترل اش بر نهادهائی مانند مدارس، کليساها، و مطبوعات، "توده های هر چه وسيعتر پرولتاريا را با درک های بورژوائی آلوده می سازد". پانه کوک استدلال مي کرد که اين "وابستگی معنوی" به بورژوازی نمايانگر "دليل اصلی ضعف پرولتاريا" می باشد.[3]

مانند گرامشی، پانه کوک نيز اصرار داشت که انقلاب پرولتری می بايد تمام عناصر جامعه ی کهن را به دور افکند --عناصر فرهنگی، به همان ترتيب عناصر اقتصادی و سياسی. اگر پرولتاريا قرار است که هژمونی ايدئولوژيک خود را تصريح کند، بايد بمثابه بخشی از فرآيند انقلابی يک فرهنگ آتونومِ پرولتری را ايجاد کند: "اين پرولترهای خشن، ژنده پوش و بيسواد، در واقع حاملين فرهنگ عاليتر هستند . . . فرهنگ سوسياليستی نه تنها بدليل اين واقعيت که بسيار وسيعتر است، بلکه همچنين با اين واقعيت که محتوای درونی آن کاملاً متفاوت است از فرهنگ بورژوائی تميز داده می شود. اين فرهنگ، انسان را در رابطه ی بکلی متفاوتی با طبيعت، محيط زندگی خارجی، و انسان های ديگر قرار می دهد".[4]

پيش از سال1910 هنوز نظرگاه های سياسی پانه کوک با مارکسيسم ارتدکس انترناسيونال دوم، که با متفکرينی مانند کائوتسکی، ببل و پلخانف تعريف می شد، نسبتاً سازگار بود. او درکل به فرضيه ی عمومی مارکسيسم ارتدکس متعهد ماند که سازمان پرولتاريائی --در هر دو شکل حزب و اتحاديه های کارگری-- يک وزنه ی برابرِ لازم در مقابل سازمان کاپيتاليستی و نتيجه ی اجتماعی توسعه ی اقتصادی است. اما آنچه پانه کوک تاکيد داشت، کيفيت های سوبژکتيو و دگرگون شونده ی سازمان های پرولتری، و ارتباط مستقيم بين بلوغ اين عوامل در اشکال گوناگون عمل پرولتری بود.

او تاکيد داشت آنچه که سازمان پرولتری را با بيشترين صراحت از سازمان بورژوائی جدا می کند، قدرت عددی اش نيست، بلکه توانائی اش برای ايجاد کيفيت هائی از قبيل همبستگی، اخلاقيات، روح صميميت، و نظم است. در تقابل با فردگرائیِ سازمان های بورژوائی، سازمان های پرولتری توسط روابط، تعهدات، و قيود اجتماعی مشخص می شوند که سرانجام به ابعاد فرهنگی يا معنوی می گرايند: "سازمان آنها را به يکديگر گره می زند، اراده های گوناگون آنها را در اراده ای واحد که در پشت آن قدرت مشترک توده ها قرار دارد، متحد می سازد".[5] کارگران از طريق شرکت در سازمان های پرولتری، به انسان های نوين با عادات جديد و روش های نوين تفکر، تغيير می يابند. مبارزاتی که احزاب و اتحاديه های کارگری از پيش می برند، به بيداری آگاهی طبقاتی، تلقين يک حس مبارزاتی، فروريزی توهمات کهنه، و ايجاد نظم و احساس همبستگی کمک خواهد کرد. پانه کوک اصرار داشت که "ترفيع عظيم اخلاقی" که در اين مبارزات پديد می آيد، "يک پيش شرط لازم برای دگرگون ساختن کارگر ضعيف به فاتح سرمايه داری است".[6] از اين منظر، سازمان طبقاتی، آگاهی، و کنش طبقاتی بطور پيچيده ای به يکديگر متصل بودند. او در منطق سازمان پرولتری و کنش، يک فرآيند دگرگونیِ آگاهی می ديد که سرانجام توده ها را به سمت سوسياليسم سوق می دهد، پتانسيل آنها را برای تفکر منقدانه افزايش می دهد، و رفته رفته ظرفيت شان را برای حکومت کردن و اداره ی جامعه بدست خودشان بسط می دهد.

کل چشم انداز سياسی و تئوريک پانه کوک بدنبال تظاهرات حق رای سال 1910 در پروس دچار دگرگونی عميقی در فرمول بندي گشت. در حاليکه در گذشته کنش فرا-پارلمانیِ توده ای و فعاليت پارلمانتاريستی را به مثابه جنبه های متفاوت توسعه ی يک فرآيند انقلابی می ديد، و از آنها با اهميت يکسانی حمايت می کرد، از اين به بعد شروع کرده بود به خوار شمردن ارزش فعاليت پارلمانی بطور کل، و قلمداد نمودن آن بعنوان شکلی  از مبارزه که تاريخاً از اعتبار افتاده است.

در انتقال ميدان اصلی مبارزه از فعاليت پارلمانی به فعاليت فراپارلمانی، پانه کوک از واژه ی "کنش توده ای" چنان استفاده کرد که اصطلاحی مبهم را به اصطلاحی همه گير و بطور فزاينده ترکيب شونده با يک استراتژی انقلابی تبديل نمود.

پانه کوک با تعريف از "کنش توده ای" به مثابه "يک کنش فرا-پارلمانی طبقه کارگر سازمان يافته، که توسط آن طبقه ی کارگر مستقيماً و نه از طريق نمايندگان عمل می کند"[7], اين شکل جديد مبارزه را کمتر بعنوان يک تاکتيک، يا حتی يکسری تاکتيک، بلکه بيشتر به عنوان يک سمت گيریِ کامل بسوی فعاليت انقلابی، امری بديهی قلمداد می کرد. آنچه پانه کوک تصوير می کرد، يک دوران ممتد رودرروئی بين پرولتاريا و بورژوازی بود که توسط يک رشته مبارزات و جنبش های متفاوت توده ای مشخص می شد. مبارزاتی که کنش های گوناگون از تظاهرات خيابانی گرفته تا اعتصاب عمومی را در بر می گرفت. اين کنش ها به آموزش، جمع آوری و تقويت پرولتاريا برای مبارزه ی آينده اش جهت قدرت خدمت خواهند کرد، در حاليکه بطور همزمان شالوده ی دولت سرمايه داری را تضعيف می سازند: "هر حمله ای از سوی پرولتاريا به تاثيرات جداگانه سرمايه داری، به معنای تقويت نيروی خودمان و گامی به پيش در فرآيند انقلاب است".[8] در حالی که پانه کوک اهداف عينی کنش های توده ای را با اهميت می1شمرد، احساس می کرد که آنچه قطعی تر است، تاثير اين کنش ها بر آگاهی طبقه کارگر می باشد. او بر آن بود که انتهای فرآيند کنش توده ای "چيزی کمتر از دگرگونی کامل ذهنيت پرولتاريائی"[9] نخواهد بود. به اين نکته بعنوان امری بديهی برخورد می نمود که ادامه ی کنش توده ای، اتوريته ی اخلاقی و ايدئولوژيک بورژوازی --منبع اصلی توانائی هايش-- را نيز نابود می سازد، بطوريکه تمام آنچه که باقی می ماند ابزارهای مادی زور خواهد بود.

اما براستی در فرمولبندی پانه کوک آنچه که مهمترين بود و از نظر تئوريک قطعيت داشت، درکش از "روح سازمانی" (Organisationgeist) بود. مطابق اين درک، سرشت واقعی سازمان پرولتاريائی نه از طريق شاخص های ظاهری قدرت، نظير تعداد اعضا، منابع مالی، ساختارهای ظاهری و الی آخر، بلکه از زندگی درونی خود کارگران سرچشمه می گيرد که احساس همبستگی، مشارکت، از خود گذشتگی و هويت طبقاتی را بوجود می آورند. او فکر می کرد که اين روح عنصر واقعی فعال کننده ی جنبش کارگری است:

روح سازمانی، مظهر زنده ی جنبش کارگری است که نيرو و توانائي برای کنش را از بدنه اش می گيرد. اما برخلاف روحِ الهيات مسيحی، اين روح فنا ناپذير، بصورت بی جان در آسمان سير نمی کند، بلکه در واقع هميشه پايه در بدنه ی سازمان دارد، و در کنش های مشترک سازمان يافته ی آنهائی که با اين روح به يکديگر متصل می شوند زنده است. اين روح چيزی انتزاعی يا ذهنی نيست که در تقابل با 'سازمان واقعی و مشخص' اشکال تشکيلاتی موجود قرار داشته باشد، بلکه در واقع چيزی است همانقدر واقعی و مشخص که اين اشکال تشکيلاتی هستند. افراد را به همان استحکامی به هم متصل می کند که هرگونه اصول يا اساسنامه ای می تواند افراد را به يکديگر پيوند دهد؛ چنانکه حتی اگر قيد خارجی اصول و اساسنامه ی آنها فسخ شد، اين افراد ديگر اتم های آزاد و مستقل در رقابت با يکديگر نخواهند بود.[10]

نتيجه ای که پانه کوک از اين نکته گرفت اين بود که سوسياليسم هيچگاه نمی تواند با نايل شدن تدريجی به يک اکثريت پارلمانی حاصل شود، بلکه فقط می تواند بوسيله ی فرسايش دائم دولت بورژوائی و ايجاد همزمان يک ضد-دولت پرولتری از طريق فرآيند آکسيون توده ای بدست آيد:

با انحطاط سازمان قدرت دولتی و به تحليل رفتن نيرويش، اشکال نوين سازمان اجتماعی، سازمان دمکراتيک خودساخته ی مبارزه ی پرولتری نيز به نيروی بزرگ و بزرگتری در جامعه بسط می يابد که کارکردهای طبيعی را جهت تنظيم توليد بدست می گيرد.[11]

با اعتقاد به اينکه اشکال نهادين نوين طبقه کارگر در مسير مبارزه ی انقلابی جايگزين اشکال نهادين موجود خواهند شد و چارچوب دولت آينده ی سوسياليستی را مهيا می سازند، پانه کوک حيطه ی جاافتاده ی ديگری را در تئوری مارکسيستی شکست. برای اولين بار يک تئوريسين مارکسيست آماده بود تا مدعی شود که اساس سوسياليسم در دولت آينده قرار ندارد، بلکه در خود فرآيند دگرگونیِ سوسياليستی قرار دارد. اين موضوعات بنيادين، بر زمينه ی نظرات مربوط به نقش و محدوديت های سازمان های سنتی طبقه کارگر، و نيز رابطه ی بين رهبران و توده ها بنا شده بودند. اين نتيجه ی تبعیِ تحليل پانه کوک بود که، از آنجا که اشکال سازمانی حزبی و اتحاديه ای هنوز تا حد قابل ملاحظه ای بازتاب ثبات جامعه ی سرمايه داری هستند، برای به انجام رساندن وظيفه ی دگرگونی اجتماع ناتوانند. پانه کوک در بحثی که شباهت نزديکی با بحث های رابرت مايکلز جامعه شناس آلمانی داشت، مدعی بود که رکود ايدئولوژيک و فروکش تضادهای طبقاتی در جنبش های اتحاديه ای و سوسياليستی پيشا-جنگ، نتيجه ی مستقيم ساختارهای بوروکراتيک درونی خود اين جنبش ها بودند. او مدعی شد که اين سازمان های عظيم و قدرتمند، با مامورين، امورات مالی، مطبوعات، ارزش های روحی و ايدئولوژی خود، تقريباً دولتی درون دولت شده اند. هزاران نفر با مقام رسمی، دبيران، تهييج گران، کارکنان پارلمان، تئوريسين ها، و انتشاراتی ها، يک کاست مجزا با منافع مخصوص به خود را شکل داده اند. اما در آنجا که مايکلز روی انحطاط تشکيلاتی متمرکز شد، پانه کوک ترجيح داد تاکيد کند که گزينش ايدئولوژی [انحطاطی] پا به پای خود اين فرآيند انحطاط پيش می رود. او هشدار داد که مارکسيسم در اين مفهوم بوروکراتيک از محتوای انقلابی اش تهی گشته و به يک دکترين خشک جبرگرائی مکانيکی تغيير شکل داده است. کارکرد عملی اش چيزی بيش از يک ايدئولوژی مشروعيت دهنده به گروهی از نخبگان بوروکراتيک حزبی نيست. در نتيجه، سوسيال دمکراسی نه تجسم نفی جامعه ی بورژوائی، بلکه تجسم توسعه و عقلائی کردن آن شد.[12]

کار تئوريک پانه کوک در طی جنگ جهانی اول، عمدتاً گسترش و فرموله کردن مجدد مفاهيمی بود که در سال 1910 توسعه داده بود. بجز برخی تغييرات در تاکيدها و صراحت های چند نوين، آنچه در اين فورمول بندي ها جديد بود، عمدتاً لحن و حس فوريت آنها بود. او احساس می کرد که جنگ يک فرآيند بحران و قطب بندی را آغاز کرده که سرانجام جنبش انقلابی کارگری نوع جديدی را می آفريند.[13] و حقيقتاً برای پانه کوک انقلاب روسيه 1917 و انقلاب آلمان 1918 به نظر می رسيد که کاملاً صحت پيشگوئی وی را تائيد می کند. از هر نظر اين دو انقلاب تقريباً همانگونه بودند که او پيش بينی کرده بود: کنش توده ای و اعتصاب توده ای با خصلتی وسيعاً خودانگيخته، در نهادهای نوين دمکراسی پرولتری --شوراهای کارگری-- تجسم يافتند.

در طی سال های 1919-1914، پانه کوک همکار نزديک لنين در تلاش اش برای ساختن يک انترناسيونال انقلابی نوين بود. پانه کوک در اين مقطع، در باره ی لنين يا انقلاب بلشويکی ترديدهائی بسيار محدود ابراز نمود، يا ملاحظات کمی داشت. او به انقلاب بلشويکی بيشتر بعنوان يک دگرگونی انقلابی خلقی مبتنی بر ارگان های نوين دمکراسی شورائی می نگريست.[14] تفسير وی از انقلاب روسيه، تقريباً شامل هيچگونه اشاره ای به نقش حزب پيشرو نمی شد. مثل بسياری ديگر از چپ اروپا، او لنين را تقريباً فقط با انقلاب جهانی، عمل گرائی انقلابی، مبارزه ی طبقاتی غير سازشکار، و ضد پارلمانتاريسم مبارزه جو، ارتباط می داد.

اما در اواخر سال1919 پانه کوک شروع کرد به چالش آشکار جنبش کمونيستی لنينيستی که بسرعت خود را تحکيم می نمود. نقد پانه کوک به لنينيسم مضاعف بود: در يک سطح، او جنبش کمونيستی لنينيستی را به تلاش برای بازسازی مجدد "سياست کهنه ی رهبری" انترناسيونال دوم از طريق از سرگيری استفاده از تاکتيک های سنتی ترديونيونيستی و پارلمانتاريستی متهم کرد. درعوض بحث می کرد که مساله اصلی تاکتيکی در اروپای غربی ريشه کن سازی هژمونی ايدئولوژيک بورژوازی و جايگزينی آن با يک هژمونی مستقل پرولتاريائی است. او فکر می کرد که اين وظيفه نمی تواند با استفاده از تاکتيک های تاريخاً کهنه شده ی پارلمانی و اتحاديه ای به انجام رسد، بلکه از طريق يک مبارزه ی انقلابی سخت و طولانی توسط طبقه کارگری مبارزه جو و آگاهِ طبقاتی که از پائين بر پايه ی ساختارهای نوين دمکراتيکِ نظم پرولتری سازمان يافته به انجام می رسد.

در سطح دوم، پانه کوک مدل نخبه گرا و پيشروگرای سازمان حزبی که توسط لنين و کمينترن تبليغ می شد را به مثابه روشی ناسازگار با يک دمکراسی اصيل پرولتری، و ناکافی برای وظيفه ی راديکاليزه کردن آگاهی توده ها طرد کرد. منطق اين موضوع، پانه کوک را به طرح اين امکان کشاند که کمونيسم لنينيستی ممکن است در مقطعی در آينده به مانعی بزرگ در مقابل توسعه ی يک سوسياليسم رهائی بخش اصيل تبديل شود.[15] او بزودی اين فرمول بندي ها را به نقدِ خود انقلاب روسيه گسترش داد. در آستانه ی سال 1921 به اين نتيجه ی قوی رسيده بود که رژيم شوروی تبديل به يک بوروکراسی ضدانقلابی و سرکوبگر شده که پرولتاريا را به شرايط جديد بردگی تنزل داده است.[16]

بدنبال اخراج وی از جنبش بين المللی کمونيستی در سال 1921، پانه کوک شروع کرد به مبذول داشتن توجه خويش به توسعه ی تئوری نوين کمونيسم شورائی، که نشانِ دستاور عظيم تئوريک وی می باشد. در همکاری با گروه کوچک هلندی  (Groepen van Internationalen CommunistenGIC) و گروه های کمونيست های شورائی آمريکائی (GCC) پانه کوک در صدد برآمد تا چارچوبی [تئوريک] برای نوع جديدی از جنبش انقلابی کارگران که منحصراً مبتنی بر شوراهای کارگری رو به تکوين باشد مهيا سازد. نقطه ی آغاز پانه کوک اعتقاد وی به اين نکته بود که جنبش انقلابی کارگران بر پايه ی اصول خود-مديريت کارگری فقط بعد از اينکه طبقه ی کارگر تمام ميراث سوسياليسم سنتی را بدور انداخته و "سمت گيری نوينی" را برگزيد، می تواند پديد آيد. نقطه ی عظيمت وی برای اين "جهت گيری نوين", يک نقد نافذ به سياست های "دولت گرائی" و "رهبرگرائی"ی هر دو جريان سوسيال دمکراسی و لنينيسم بود:

 "سوسياليسم آنطور که از قرن نوزدهم به ارث رسيد، اعتقاد به ماموريت اجتماعی برای رهبران بود: [ماموريت اجتماعی در] دگرگون ساختن سرمايه داری به سيستم اقتصاد هدايت شونده توسط دولت، بدون استثمار، که به وفور برای همه توليد می کند. اعتقادی به مبارزه ی طبقاتی برای کارگران بود، باور به اينکه با انتقال حکومت به دست اين سوسياليست ها، آنها می توانند آزادی شان را تضمين کنند. . . . اکنون مشاهده شده که سوسياليسم به مفهوم اقتصاد برنامه ريزی شده ی هدايت شونده توسط دولت، يعنی سرمايه داری دولتی و اينکه سوسياليسم تنها در سمت گيری نوينی امکان پذير است. سمت گيری نوين توليد، خود-هدايتی توليد است، خود-هدايتی مبارزه ی طبقاتی بوسيله ی شوراهای کارگری است."[17]

در تئوريزه کردن نقش انقلابی شوراهای کارگری، پانه کوک تاکيد کرد در حالي که شوراها نشانگر مرحله ی عالی تری از سازمان پرولتاريائی هستند، به سادگی جانشين های سازمان های کهنه نيستند، بلکه دقيقاً نفی اصول بنيادينِ اين سازمان ها هستند. او بر اين عقيده راسخ باقی ماند که شوراها تضاد بين رهبران و پيروان را با حذف ارگان های رهبری که بر پائين دستی ها قدرت گرفته بودند، حل خواهند کرد. او تاکيد داشت که در شوراها کل کارکرد رهبريت، و نيز کل فعاليت طبقاتی که ضميمه ی کارکرد فرآيند رهبری شده است، لغو خواهد شد. عليرغم اينکه پانه کوک به شوراها به مثابه عامل محوریِ دگرگونی سوسياليستی می نگريست، بطور راسخی اعتقاد داشت که آنها نمی توانند بطور مکانيکی اعلام شوند، يا بطور دلبخواهی توسط گروه های انقلابی بوجود آيند. چنين گروه هائی، حداکثر می توانند اين ايده و ضرورت سازماندهی شورائی را تبليغ کنند.[18] شوراها بجای اينکه اهدافی تاکتيکی در خود باشند، صرفاً بيانگر شکل انتقالیِ تشکيلاتیِ مبارزه ی طبقاتی و اصول کنترل کارگری بر توليد هستند:

"شورای کارگران يک شکل ثابت سازمانی را معين نمی کند که خطوط آن يک بار برای هميشه ساخته شده، و تمام آنچه که باقی می ماند کامل کردن جزئياتش باشد. شورا با يک اصل ربط دارد، و آن، خود-مديريتی کارگران واحدهای توليدی و توليد است. اين اصل هيچگاه از طريق يک بحث تئوريک با بهترين شکل واقعی ای که ممکن است بخود بگيرد، نيز نمی تواند تحقق يابد . . . در دوران ما 'شوراهای کارگران ' مترادف با خود مبارزه ی طبقاتی است. . . از اينرو، ايده ی  'شوراهای کارگران ' هيچ وجه مشترکی با يک برنامه ی اهداف عملی ندارد که قرار است فردا يا سال ديگر به فعليت درآيد. شورا صرفاً مانند ريسمانی متصل کننده برای مبارزه ی سخت و طولانی برای آزادی ای که هنوز پيش روی طبقه کارگر قرار دارد، عمل می کند."[19]

از نقطه نظر دگرگونی انقلابی، آنچه که عمده است و در شوراها وجود دارد، بنابراين، ساختار تشکيلاتی آنها نيست، بلکه روح شورشگری است که آنها را بوجود می آورد. پانه کوک استدلال کرد که در اين ظرفيت مبارزاتی طبقه کارگر، ابزار دگرگونی فردی و اشتراکی قرار دارد، که توسط آن، کارگر مزدیِ وابسته و از خود بيگانه شده ی سرمايه داری، توليدکننده ی فعال، مستقل و خودآگاه نظم شورائی آينده می شود.

در تحليلی از اينکه چگونه شوراها توسعه می يابند، پانه کوک بحث می کرد که شوراها فقط می توانند بطور خودانگيخته و بطور ارگانيک از درون عمل واقعی طبقه کارگر پديدار شوند. و آنها به نقد در حالت جنينی در کنش هائی نظير اعتصابات غيرقانونی و اشغال کارخانه ها حضور دارند. او استدلال نمود که عامل کليدی در تبديل اعتصابات غيرقانونی و اشغال کارخانه به شوراهای کارگری، کميته های اعتصاب خواهد بود که توسط کارگران برای هماهنگی اين کنش ها سازمان می يابند. او احساس می کرد که اين کميته ها دوتا از اساسی ترين عناصر سازمان شورائی را در خود دارند: دمکراسی مستقيم و هم پيوستگی طبقاتی. هنگامی که اعتصابات غيرقانونی و اشغال کارخانه ها به جنبش های سراسری طبقاتی و ملی [کشوری] گسترش بيابند، بلافاصله در تضاد با دولت سرمايه داری قرار می گيرند که نيازمند سطح عالی تری از سازمان می باشد. پانه کوک احساس می کرد که در اين نقطه، شوراهای کارگری شروع خواهند کرد به ظاهر نمودن خويش، و با گسترش انقلاب بطور همزمان نقش خود را گسترش می دهند، تا اينکه دولت سرمايه داری نابود شود.[20]

پانه کوک اعتصابات غير قانونی و تاکتيک های اشغال کارخانه را حداقل بخشاً، بعنوان عصيانی عليه اتحاديه های کارگری سنتی می ديد. او استدلال می کرد که در سرمايه داری پيشرفته اتحاديه های کارگری تمام نشانه های هويت پرولتری پيشين خود را از کف داده اند و به مکانيسمی ادغام شده در سرمايه داری تبديل گشته اند. او به اتحاديه ها به مثابه "دستگاهی که توسط آن سرمايه ی انحصاری شرايط خود را بر کل طبقه کارکن تحميل می کند"[21] می نگريست. اتحاديه های کارگری بعلت تعهدشان به اصول عقلانيت سرمايه داری، هيچگاه نمی توانند مساله ی کنترل کارگری را مطرح کنند، چرا که اين مساله دقيقاً سرچشمه ی قدرت شان را تهديد می نمايد. پانه کوک استدلال می کرد از آنجا که اتحاديه های کارگری و بطريق اولی احزاب سياسی بر پايه ی اصل سلطه ی رهبران قرار دارند، آنها بازتوليد دقيق وضعيت سرمايه داری هستند و متحد ثابت قدم بورژوازی در هر انقلابی خواهند بود. او تاکيد می کرد که احيای جنبش کارگری فقط بر پايه ی طغيان توده ها عليه سازمان های کهنه امکانپذير است.[22]

در مدل دگرگونی انقلابی پانه کوک، شوراهای کارگری مفاد دو سويه ای ارائه می دهند. از يک طرف ارگان های مستقيم مبارزه و لذا پايه ی مادی و معنوی انقلاب در مرحله ای خاص در سرمايه داری را به نمايش می گذارند؛ و از طرف ديگر شالوده و ترتيب سازمانی جامعه ی نوين را تشکيل می دهند.

پانه کوک در کتابش "شوراهای کارگری", فراگيرترين بيان موضع کمونيسم شورائی اش، تلاش کرد تا در جزئيات توضيح دهد که دقيقاً سيستم شورائی در عمل چگونه کارکرد خواهد داشت. آنچه او تصوير می کرد، يک شبکه ی آتونومِ شوراهای در سطح کارخانه بودند که هر کدام مکانی برای بحث و تصميم گيری در رابطه با موضوعات توليدِ محلی خواهند بود. در مجتمع های توليدی بسيار بزرگ که تجمع تمام کارگران مشکل می شود، نمايندگانی از سوی گروه های متفاوت کاری انتخاب خواهند شد که در معرض بازپس خوانیِ فوری خواهند بود. شوراها قرار نيست که ترکيبی از متخصصين، يا مسئول اداره ی کارخانه باشند. کارکرد اصلی آنها به اجرا درآوردن تصميمات کارگران، تسهيل کردن مباحثات و بکار رفتن به مثابه متصل کننده ی گروه های کاریِ گوناگون و کارخانه ها خواهد بود. آنطور که توسط پانه کوک فرض شده بود، شوراهای محلی کارخانه به شبکه ای متنوع از همکاری منطقه ای، ملی، و شوراهای گسترده ی صنعتی ملحق می شوند تا توليد، يک وجودِ واحدِ متصل به هم شود. برای هماهنگی کار شوراهای محلی، شوراهای مرکزی بر مبنای همان ساختار شوراهای بزرگتر محلی شکل خواهند گرفت (يعنی، بر مبنای اصل نمايندگیِ کارگاه در معرض بازپس خوانی فوری). عليرغم اينکه شوراهای مرکزی می بايد مسئول هماهنگی، جمع آوری و توزيع اطلاعات باشند، اما ارگان های برنامه ريز نمی باشند. اين وظيفه مربوط به کارگران در شوراهای محلی خواهد بود که وقتی اطلاعات لازم در اختيار دارند، در موقعيتی خواهند بود که بتوانند تصميمات حياتی اتخاذ کنند و به نمايندگان شوراهای مرکزی انتقال دهند. از اين گذشته، شوراهای مرکزی می بايد مسئول برقراری همکاری افقی بين کارخانه های يک شاخه صنعتی، و همکاری عمودی بين کارخانه هائی که برای آنها مواد خام تهيه می کنند يا از توليداتشان استفاده می کنند باشند. برای تکميل اين شبکه ی شوراهای کارخانه ای، او يک شبکه ی موازیِ شورائیِ مصرف کنندگان و گروه های متخصص را تصوير می کرد.[23]

پانه کوک مسلم می دانست که اين ساختار نوين دمکراتيک خود-مديريتی در ترکيب با تغييرات در حوزه توليد --رشد بارآوری توليد و توسعه ی سريع تکنولوژی-- سرشت کار را کاملاً از ريشه دگرگون خواهد ساخت. و تصور می کرد که ادامه ی پيشرفت جامعه ی شورائی تقسيم کار سنتی بين کار فکری و کار يدی را به تحليل خواهد برد، و کار را از وسيله ی بقاء به وسيله ی ارضای خويش دگرگون خواهد ساخت. نقش کار در طرح فرضيِ پانه کوک اهميتی تقريباً شبه مذهبی داشت: "برای کارگرِ آزادِ آينده، اداره ی يک ماشين کاملاً خوب طراحی شده، به شرط توازن دقيق، منبعی برای شعف فکری، شادمانی روحی و زيبائی انديشه است".[24] انگاره ی پانه کوک از جامعه ی آينده هم بر اين مبنا فرض شده بود که اين ساختار جديد خود-مديريت کارگری برای نخستين بار امکان دگرگون ساختن توليد به فرآيندی عقلانی را مهيا ساخته است. آنطور که در يکی از لحظات اتوپيائی اش تصوير کرده بود، اين دگرگونی قرار است توسط يک سيستم استادانه ی نوينِ آماری و حسابداری به انجام رسد؛ سيستمی که تمام جوانب فرآيند اقتصادی را کاملاً در دسترس توليدکنندگان قرار می دهد. از طريق يک شبکه ی به هم پيوسته ی دفاتر محاسبه ای، هر شاخه ی توليدی مسئوليت جمع آوری و توزيع اطلاعات آماری و برگرداندن اين اطلاعات به شکلی ساده و قابل فهم، بوسيله ی جدول ها، نمودارها، و تصاوير، به مثابه ی پيش شرط مباحث توسط کارگران در شوراها، را به عهده دارد.[25]

از اين منظر، پانه کوک معتقد بود که شوراها نه تنها بعنوان شکلی از خود-سازمانيابی پرولتری، بلکه همچنين بعنوان اصلی برای آزادسازی ذهن از تمام اشکال تسلط و تبعيت، خودشان را متجلی می سازند. استدلال می کرد که ظهور شبکه ای از شوراها، بيانگر وضعيت بسيار پيشرفته ی آگاهی پرولتاريائی و پيش درآمد يک "انقلاب کامل در حيات معنویِ انسان"[26] است. در دمکراسی شورائیِ ايده آل پانه کوک، شوراها کارکردهای بسيار مهمِ تربيتی به خود می گيرند که ذهن را از مشغول بودن به خود به مشغول شدن به اجتماع و گروه انسان ها در کل دگرگون می سازند. تاکيد می کرد که "دنيای شوراهای کارگری" حول يک سازماندهی دانش بنا خواهد شد که مبتنی بر کسب ابزار نوين فکری توسط توليدکنندگان است.[27]

عليرغم اينکه پانه کوک شخصيتی اصلی در توسعه ی مارکسيسم غربی بود و در بسياری از ديدگاه های  مهم پيشگام بود، اما بعنوان يک تئوريسين مارکسيست کارش خالی از نقص های جدی نبود؛ نقص هائی که موثر بودن ايده هايش را بسيار به تحليل می برد. با تمام علاقمندی اش به نوسازی مارکسيسم، فکر پانه کوک موفق نشد که از مقوله های اساساً ايستای مارکسيسم قرن نوزدهم فراتر رود؛ يعنی از: ماترياليسم فلسفی محدود، متدولوژی تقليل گرا، روانشناسی عقلائی، دگماتيسم تئوريک، درک "باريکاد بندی" در مقابل تحولات از سوسياليسم و الی آخر. با وجود اراده گرائی ظاهری اش، او نيز --مانند اکثر مارکسيست های هم نسل خود-- بر تقريباً ايمانی کنتی [منتسب به آگوست کنت فيلسوف فرانسوی -م] به علوم و يک درک خشک خطی از پيشرفت تاريخ، محکم لنگر انداخته بود. عدم تمايلش در بزير سوال کشيدنِ فرضيه ی ارتدکسی مارکسيستی که توليد پايه ی تمام زندگی اجتماعی را بنا می سازد، او را به شکلی از توليدگرائی دوآتشه کشاند که غيرنقادانه پايه ی ساختار و مفاد صنعتی شدن سرمايه داری را پذيرفته بود: رشد و توليد صنعتی نامحدود، عقلانيت توليد، کارآئی هزينه، و تجليل از اخلاق کار. پانه کوک در پايان زندگی اش از اينکه از ايمان خود نسبت به پرولتاريای رومانتيزه شده ی يکپارچه، به مثابه مامور انحصاریِ سوسياليسم دست بردارد، امتناع ورزيد. اين کوتاهی ها، با تعدادی از نقص های جدیِ متدولوژيکی ترکيب شدند. نوشته های او اغلب در يک سطح بالائی از عموميت نوشته شده و به سمت اهداف انقلابیِ از پيش تعيين شده رانده می شدند. پانه کوک در طول دوران زندگی اش اغلب از گلاويز شدن با مسائل بنيادين، يا بررسی شالوده های مفاهيم و فرضيات محوریِ خودش، امتناع می نمود. با انتزاع کردن از جزئيات گيج کننده ی تجربيات، اغلب عموميت های وسيع را تعميم می داد و بعد تلاش می کرد تا آنها را با استفاده ی بی مورد از زبان قياسی و استعاره ی اجتماعی بيان دارد. حتی در طول بهترين دوره های زندگی اش بعنوان تئوريسين، طرح های نموداری وسيعِ وی در رابطه با سقوط سرمايه داری و عروج سوسياليسم، آن واقعيت های استراتژيکِ عاجلی که او می خواست روشن کند را تيره کردند.

اين حقيقت پابرجای می ماند که پانه کوک با وجود تمام شدت و اصالت تلاشش هيچگاه در تئوريزه کردن ايده هايش در يک پراتيک سياسیِ موثر يا در توسعه ی يک آلترناتيو دائمی در مقابل لنينيسم و سوسيال دمکراسی موفق نشد --عليرغم اينکه عناصری از تزهای او به تناوب در جنبش های گوناگون اجتماعی پديدار شده اند. از اينرو، ميراث پانه کوک، عمدتاً ميراثی شخصی و معنوی است --اما ميراثی مهم از يک زندگی است که به چشم انداز جامعه ای عميقاً آزاد و دمکراتيک اختصاص يافت، زندگی ای که در قبضه ی يک تعهد قویِ انسانی زيست.

 

* * * * * * * * * * * * * *

 

 

|+| نوشته شده توسط سمکو در چهارشنبه بیستم مهر 1384 و ساعت 21:58 |
مطالب

سوسياليزم يا نئوليبراليزم

ارنست مندل

برگردان از: سارا قاضی

از اواسط دهه 1970 به بعد، سرمايه داری به تهاجمی جهانی برعليه توده های کارگر و فقير دست زده است. اين حرکت تهاجمی نشانگر رو به نابودی رفتن روابط بين نيروها است و تاوان آن را کارگران ميبايد پرداخت کنند. اين حرکت هم ريشه های عينی و واقعی دارد و هم ريشه های ذهنی.

ريشه های عينی و واقعی آن ذاتاً در بالا رفتن شديد درصد بيکاری در کشورهای امپرياليستی ميباشد که از 10 ميليون به50 ميليون ـشايد هم بيشترـ رسيده است. آمارهای رسمی همه آمار دولتی است و به همين دليل همه ساختگی ميباشد. در کشورهای جهان سوم حداقل 500 ميليون بيکار وجود دارد. برای اولين بار پس از پايان جنگ جهانی دوم، بيکاری در کشورهای بوروکراسی زده پساـ سرمايه داری هم در حال افزايش بوده است.

ريشه های ذهنی آن ذاتاً در شکست کلی طبقه کارگر و جنبش های توده ای در مقاومت های خود در برابر حملات سرمايه داری ميباشد. در خيلی از کشورها حتی سازمان ها(ی کارگری) رهبری را به عهده داشته اند. فرانسه، ايتاليا، اسپانيا و ونزوئلا تنها چند نمونه از اين کشورها است. اين امر بی شک کار مقاومت را در برابر حملات سرمايه داری مشکل تر ساخته است.

با همه اين تفاسيل نميبايد تأثير مشخص سياست های اقتصادی شبه ليبرالی را که در حقيقت «نئو-کنسرواتيو» (محافظه کار نو) ميباشد بر پيشرفت های جهانی دست کم گرفت. اين سياست ها با مقررات صندوق بين المللی پول و بانک جهانی تنظيم شده و نمونه مشخص آن هم دولت تاچر و ريگان و خيلی از دولت های مقلد آنها در جهان سوم ميباشد که باعث فاجعه های غيرقابل توصيفی شده است.

تحت عنوان اهميت ثبات بخشيدن به وضعيت مالی، مبارزه با تورم و ايجاد توازون در بودجه، بودجه مخارج اجتماعی و ساختاری کشور با کمال بيرحمی قطع ميشود. اين امر باعث ايجاد نابرابری های اجتماعی، فقر، بيماری و آسيب به محيط زيست شده است. از زاويه ديد اقتصاد کلان، اين سياست حرکتی در جهت مخالف امر توليد بوده و غير منطقی است. از ديد اجتماعی کلان هيچ توجيهی برای آن نيست و سياستی نفرت انگيز است. نتايج روزافزون غير انسانی آن، عملاً نژاد انسان را تهديد ميکند.

من لازم است در اينجا اشاره کنم که در واقع حملات ايدولوژيکی نئوـکنسرواتيوها با سياست های اقتصادی محاقظه کاران، عملاً دست در دست هم کار ميکنند. نئو-کنسرواتيوها ميگويند که ميخواهند مخارج دولت را به طور قابل ملاحظه ای پايين بياورند، اما در حقيقت مخارج دولت هرگز در گذشته تا اين حد بالا نبوده است. در طول دهه 1980 و اوائل 1990 مخارج دولت های نئو-کنسرواتيو بالاترين رقم را نشان داده است. آنچه که پيش آمد در واقع کاهش مخارج اجتماعی و بالا بردن مخارج نظامی بود که به 3 ترليون دلار رسيد و علاوه بر اين، کمک های مالی به شرکت ها هم مزيد بر اين مخارج بود، مثل بيرون کشيدن شرکت های ورشکست شده يا نزديک به ورشکستگی با پرداخت بدهی های آنها. مانند بانک های پس انداز و وام دهنده در آمريکا.

نئوـ کنسرواتيو ها مدعی هستند که مدافع حقوق بشر در سطح جهان ميباشند. اما در حقيقت با توجه به بازتاب اجتناب ناپذير توده ای برعليه اين سياست های ضد اجتماعی، دولت های نئوـ کنسرواتيو دائماً آزادی های دموکراتيک را کم بها داده و به آنها حمله ميکنند. آزادی های دموکراتيکی مثل، حق داشتن اتحاديه های کارگری، حق سقط جنين، آزادی بيان، حق سفر. آنها جو مناسبی را برای حيات گرايشات راست افراطی، مثل نژاد پرستی، ضد غريبه گرايی* و نئوـ فاشيزم خارج از کنترل، به وجود مياورند.

فقر در جهان سوم

رشد جهانی فقر يک فاجعه است. در جهان سوم معضل فقر به يک بدبختی تاريخی تبديل شده است. بنا به آمار سازمان ملل متحد، بين سالهای 1980 تا 1990، 60 کشور جهان با کل جمعيتی برابر 800 ميليون، کاهش قابل ملاحظه ای در سرمايه های توليد داخلی خود داشته است. در ميان فقرترين اين کشورها، اين کاهش بين 30 تا 50 درصد بوده است. سطح فقر در ميان اقشار فقير اين جوامع تا 50 درصد افزايش داشته است. سرمايه های توليد داخلی کشورهای آمريکای لاتين در سال 1950، 45 درصد سرمايه های امپرياليستی را تشکيل ميداد. در سال 1988 اين سرمايه ها به 7/29 درصد کاهش يافت.

کمک های اجتماعی که در پی چند دهه مبارزه کارگران به دست آمده بود، ظرف چند سال به طور کلی از ميان برداشته شد. در اين رابطه کشور پرو يک نمونه بارز و روشن است. به گزارش نيويورک تايمز، بيش از 60 درصد جمعيت پرو کمبود تغذيه دارند و 70 درصد آنها زير خط فقر زندگی ميکنند، يعنی با در آمدی برابر 40 دلار در ماه امرار معاش ميکنند. حتی آنان که تحصيلات بالای دانشگاهی دارند، سقف درآمدشان 85 دلار در ماه است. اين حقوق حتی کفاف پرداخت هزينه پارکنيک اتومبيل را در ماه در آن کشور نميکند.

اگر به اختلاف طبقاتی درون کشورهای جهان سوم بنگريم، ملاحظه ميکنيم که وضع از اين هم وخيم تر است. مقدار مواد غذايی مصرفی فقيرترين اقشار فقيرترين کشورهای جهان سوم برابر است با ميزان مواد غذايی مصرفی در اردوهای آلمان نازی در دهه 1940. در گزارشی که سازمان بهداشت وابسته به سازمان ملل متحد برای کنفرانسی در سال 1992 آماده کرد، آمده است که حدود نيم ميليارد انسان در جهان از گرسنگی ممتد رنج ميبرند و اين علاوه بر آن چند صد ميليون گرسنه ای است که دچار گرسنگی فصلی ميشوند. نزديک 800 ميليون نفر در جهان سوم از گرسنگی رنج ميبرند. اگر اين رقم را به تعداد گرسنگان عهد پساـ سرمايه داری و امپرياليزم بيافزاييم، به اين نتيجه ميرسيم که امروزه يک ميليارد انسان در سطح جهان گرسنه هستند. اين در شرايطی است که زياده توليد مواد غذايی در کشورهای صنعتی وجود دارد.

در شمال برزيل، نژاد تازه ای از کوتوله ها شکل گرفته است که به طور متوسط 35 سانتيمتر از برزيلی های متوسط القد کوتاه ترند. روش برخورد بورژوازی اين کشور و نظريه پردازان آنان با اين مردم اين است که آنها را «موش» مينامند. اين برخورد کاملاً غير انسانی است و از آثار دوران نازی ها بوده و تأثيرات بد و منفی دارد و همه ميدانند که با موش چه کار ميکنند.

تغذيه بد با ابعاد وسيعش، شامل نرسيدن ويتامين، املاح کانی و پروتئين حيوانی کافی به بدن است. زنان و کودکان به خصوص دچاراين کمبود هستند. در نتيجه، کودکان کشورهای جهان سوم، 20 برابر کودکان کشورهای امپرياليستی به مرگ يا بيماری های کشنده نزديک ترند.

سرنوشت کودکان در کشورهای جهان سوم، نمايانگر رشد بربريت است و ارتباطی به آينده ندارد. بربريت نقداً در اين کشورها در ابعاد وسيعی رشد کرده است. بر اساس گزارش UNICEF (سازمان جهانی کودکان سازمان ملل)، 16 ميليون کودک از گرسنگی يا بيماری های قابل درمان ميميرند. اين رقم ما را با اين واقعيت مواجه ميسازد که هر چهار سال تعداد مرگ و مير کودک برابر ميشود با کل مرگ و مير انسان ها در جنگ جهانی دوم، کشتار «آوشويز» و بمباران هيروشيما و کشتار «بنگال»: هر چهارسال يک بار يک جنگ جهانی بر عليه کودکان! اين است واقعيت در باره ماهيت امپرياليزم و نظام سرمايه داری. نمونه ديگر آن آسيای جنوبی است. در آنجا 20 درصد کودکان دختر زير سن 5 سال و 25 درصد از دختر زير سن 15 سال ميميرند. ريشه کن شدن کودکان هر سال در حال افزايش است و دليلش به کار واداشتن آنان در شرايط نامناسب برای سلامتی و در شرايط نيمه بردگی است.

رشد نابرابری ها

تأثير فاجعه انگيز سياست های اقتصادی نئوـ کنسرواتيوها تنها به کشورهای جهان سوم يا شرايط زندگی توده های ساکن در کشورهای پساـ سرمايه داری ختم نميشود. اين فجايع دارد آهسته آهسته، اما به شکل واقعی دامنگير کشورهای امپرياليستی هم ميشود. در اين کشورها بر اساس اينکه از چه منبعی استفاده شده باشد، بين 55 تا 70 ميليون انسان زير خط فقر زندگی ميکنند. جامعه ای دو گانه در حال رشد است که در آن روزانه تعداد آنان که کمتر و کمتر به وسيله بيمه ها يا امکانات اجتماعی تآمين ميشوند و يا اصلاً از اين برنامه ها بهره مند نيستند در حال افزايش ميباشد. بيکاری، کارهای موقت، دريافت بيمه اجتماعی، مادران تنهايی که مجبورند سرپرست چند فرزند باشند، خرد کردن شخصيت کسانی که مرتکب جرايم کوچک ميشوند، همگی نمونه از عناصر اين طبقه زير دست ميباشد.

نمونه بعدی، نمونه ای است گويا، خيلی غم انگيز و منقلب کننده. در قلب شهر پاريس که سابقه انقلابی تاريخی دارد؛ شهری که در آن پنج انقلاب بزرگ آغاز شد، امروزه به طور روزانه هزاران مهاجر، کارگر، کارگر فصلی در مراکز آن پخش بوده و منتظر کار يافتن ميباشند؛ گاهی کار هست و گاهی نيست. آنان از هيچ گونه مزايا يا بيمه های اجتماعی برخوردار نيستند و حق اقامت ندارند. آنها با يکديگر بر سر کار گرفتن رقابت ميکنند. با وجود اينکه دستمزدشان بسيار ناچيز است. اما اين دستمزد از ميزان دستمزدی که در کشور خودشان دريافت ميکنند بيشتر است.

وضع حلبی آبادهای آمريکا يک نمونه عادی از اين روند است. بيکاری در ميان جوانانشان به 40 درصد ميرسد و خيلی از اين جوانان هيچ اميدی به پيدا کردن کار در آينده هم ندارند. همين پديده اما با کمی حد و حدود در ميان چند کشور اروپايی، جنوب اروپا و انگلستان هم پخش شده است. خصوصی سازی ها رشد چنين روندی را امکان پذيرتر ميکند.

در آمريکا در حاليکه دستمزد واقعی کاهش يافته، تعداد آنانی که درآمد ساليانه اشان يک ميليون دلار است، 60 برابر شده است. آنانی که درآمد ساليانه اشان در گذشته بين 60 هزار دلار تا يک ميليون دلار بوده، حالا به 78 هزار دلار تا 2 ميليون افزايش يافته است. اما در ميان اينان حتی يک کارگر هم وجود ندارد.

ثروتمندان ثروتمندتر ميشوند

تأثيرات مخرب سياست های اقتصادی نئوـ کنسرواتيو بر جهان هم به همين نحو آشکار خواهد بود. رشد فقرزدگی کشورهای جهان سوم و جهان سومی کردن بخش هايی از جوامع امپرياليستی هر دو جزو عوامل اصلی ايجاد مانع بر سر راه گسترش قابل ملاحظه اقتصاد جهانی است.

بدهی های کشورهای جهان سوم نتيجه رشد مخرب و مفتضح شبکه انتقال سرمايه از جنوب به شمال شده است؛ فقيرترين بخش های کشورهای فقير، ثروتمندترين بخش های کشورهای ثروتمند را تأمين ميکنند. گويی سرمايه داری يعنی همين. با اين تفاسيل، در قرن بيستم در چنين ابعادی و با چنين مقاديری، ميتوان گفت که بی سابقه بوده است.

بنابراين اين سئوال مطرح ميشود که آيا ما به يک بديل اساسی احتياج نداريم؟ بديلی که نه تنها در مقابل سياست های شبه ليبرال، بلکه بديلی در برابر کل نظام سرمايه داری در تمام اشکالش باشد تا آن گونه تغييراتی را به وجود آورد که بتواند به زندگی انسان ها ارزشی والاتر از آنچه که امروزه است، ببخشد. جواب من به اين سئوال قاعدتاً بله ميباشد. به همين دليل ما نياز به سوسياليزم داريم و به همين دليل من يک سوسياليست هستم و باقی خواهم ماند.

بشريت با تهديدهای وحشتناکی روبرو است که حيات انسان را به خطر انداخته است، مثل ابزار جنگی اتمی، شيميايی وبيولوژيکی، جنگ های توده ای سنتی که ميتواند به جنگ های اتمی مبدل گردد، چنانچه مراکز اتمی با سلاح های قديمی مورد حمله قرار بگيرد، ريسک فزاينده نابودی محيط زيست، بر اثر خاصيت سمی گلخانه ای و لايه های اوزون، نابودی جنگل ها، نابودی قسمت های بزرگی از آفريقا، آسيا و تآثيرات فاجعه آميز آن بالا ميرود.

خيلی ها هم اين سئوال را مطرح کرده اند که: «آيا خيلی دير نشده است؟ آيا روز قيامت خواه ناخوه نزديک نيست؟ آيا بشريت قادر است در 50 سال آينده جان در ببرد؟» ما معتقديم که بشريت لعنت نشده است و اين اعتقاد بر پايه يک خوش خيالی يا چيزی که ساخته و پرداخته ما باشد، نيست. حقيقتی است که بر محاسبات و تحقيقات علمی و دائماً در حال پيشرفت مبتنی است.

در اينجا به نمونه ای از آن توجه ميکنيم. مثلاً تصميم جدی و مشخصی مد نظر است، برای تغيير کامل وضعيت جغرافيايی آفريقا از حالت کويری به حاصلخيزی. به عبارت ديگر، تصميم بر اين است که با آبياری کويرها، آن زمين ها را قابل کشت و غنی کرده و آن مناطق را مانند 1500 سال پيش، قابل توليد مواد غذايی نمود و حتی به ساکنان آن مناطق راه های کشاورزی را که در جهت حفظ سلامت محيط زيست هم باشد، آموخت و به جای محصولات تجاری، محصولاتی را پرورش داد که با آن ها بتوان مردم آفريقا را با روش های سالم تغذيه کرد. چنين تغييری در وضعيت آن قاره چشم گير خواهد بود. اما مانعی بر سر راه وجود دارد که ريشه اجتماعی و نه تکنولوژيکی، طبيعی يا فرهنگی دارد. يعنی برای اين که روش های نوين به کار گرفته شده و عملاً پياده گردد، ما نياز به آن گونه نظام اجتماعی داريم که در آن هرس و تمايل به جمع آوری ثروت شخصی که حتی ميتواند به کل وضعيت اجتماعی و اقتصادی جامعه لطمه بزند يا راه حل های شبه عقلانی کوتاه مدت به جای راه حل های اساسی دراز مدت، عوامل تعيين کننده نباشد. ما نياز به دادن قدرت به دست نيروهای اجتماعی ای داريم که بتواند جلوی افراد، طبقات و فراکسيون های طبقاتی بايستد و اجازه ندهد تا آنها تمايلات و منافع خود را بر جامعه تحميل کنند. قدرت بايد در کف زحمتکشان باشد تا پشتيبانی، همياری و خساوت بر جامعه را از طريق برنامه های دموکراتيک مستولی کرده و بر خودخواهی ها، کوته بينی ها و بی مسئوليتی ها فائق آيد.

موضوع بر سر آکاهی داشتن نيست. ثروتمندان، سرمايه داران و قدرتمندان احمق نيستند و خيلی از آنها، به خوبی به مثلاً خطرات اکولوژيکی (خطرات محيط زيستی) آشنايی دارند و به آنها توجه ميکنند و برنامه های اقتصادی خود را با توجه به اين حقايق ميريزند. اما به علت قانون رقابت در نظام سرمايه داری، مجبور ميشوند که در نهايت از اين مسائل چشم پوشی کنند.

بعضی ها ميگويند که علم و تکنولوژی منطق خود را دارد که غير قابل چاره است و بشريت را به لبه پرتگاه نابودی کشيده است. اين ديد اما ديد صحيحی نيست. اين نوع برخورد در فلسفه مارکسيزم به «دانسته های غير واقعی» معروف است. در اين ديدگاه، علم و تکنولوژی نيروهايی هستند کاملاً مستقل از انسانهايی که آنها را کنترل ميکنند. اين ديد ناصحيح است.

دموکراسی کارگری

بزرگترين خطر جهان سومی کردن جنوب، شرق وغرب اين است که بيماری های واگير ناشی از فقر، مثل وبا و سل که تصور ميشد ريشه کن شده باشد، دوباره باز ميگردد. بيماری «ايدز» هم بيماری فقرا است. رئيس سابق «سازمان بهداشت جهانی» پيش بينی ميکند که تا پايان قرن بيستم، 100 ميليون نفر به بيماری ايدز مبتلا شده باشند. 25 درصد از اين 100 ميليون پس از ابتلا خواهند مرد. 85 درصد اين مرگ و ميرها در کشورهای جهان سوم اتفاق خواهد افتاد.

اين مسئله هيچ ربطی به ضوابط فرهنگی يا مليتی نداشته، بلکه صرفاً به نداشتن آگاهی کافی، روش جلوگيری، سلامت و بهداشت ارتباط دارد. از زمان شيوع ايدز تا کنون 7 ميليارد دلار برای مبارزه با اين بيماری خرج شده است. اما تنها 3 درصد اين مبلغ برای کشورهای جهان سوم، جايی که 85 درصد مبتلايان به اين بيماری زندگی ميکنند، خرج شده است.

اين البته خودکشی محض است، چنانچه باور کنيم که حتی طبقه سرمايه دار کشورهای امپرياليستی از اين بيماری واگير مصون خواهد ماند و ايدز به آن کشورها سرايت نخواهد کرد. در چنين شرايطی فراخوان پاپ (اعظم در واتيکان) برای محدود کردن مبارزه در راه برچيدن بيماری ايدز و خواهان کنترل فردی، پاکدامنی و عفت افراد شدن او و مخالفتش با استفاده از وسائل جلوگيری (چه برای مرد و چه برای زن)، برخوردی کاملاً غير مسئولانه بوده است. سياست های نئو- کنسرواتيو که از بودجه ورزات آموزش و پرورش و بهداشت ميکاهد، در همه جا دارای يک شکل و برخوردی غير مسئولانه و انتهاری بوده است. رويهمرفته، تأثيرات اقتصادی اين سياست ها به اندازه سياست های اجتماعی مورد انزجار قرار ميگيرد.

اقتصاد بازار

در تمام رشته های دانشگاهی در زمينه رشد و پيشرفت در کل کشورهای جهان، حاصل بخش ترين سرمايه گذاری ها، سرمايه گذاری در زمينه آموزش و پرورش، بهداشت و ساير زمينه های زيربنايی بشمار ميايد. اما زمانی که به رشته تخصصی اعتبارات عمومی در اقتصاد ميرسيم، ناگهان ياد ميگيريم که داشتن توازن بودجه مهم تر است از سرمايه گذاری در زمينه هايی مثل آموزش و پرورش و بهداشت و مانند آن. علاوه بر اين، برای جلوگيری از تورم ميبايد با بيرحمی تمام بودجه اين زمينه ها را کاهش داد.

در اينجا تکيه بر اين واقعيت لازم است که از اين گونه سياست های شبه ليبرالی و نئوـ کنسرواتيو، در چارچوب اقتصاد سرمايه داری غالب بر جهان استفاده ميشود، تا در پی آن به دو حقيقت اساسی در زندگی دست يافت:

اول اينکه خيلی از اين ياوه سرايی ها در مورد ادعای برتری يا تفوق به اصطلاح اقتصاد بازار فقط در حد حرف است.

دوم، هر گونه آلترناتيو (بديل) در سياست اقتصادی که در همان چارچوب به کار گرفته شود، مثل سياست های نئوـ کينژين که امروزه از طرف برخی انستيوهای بين المللی و سرمايه دارهای بزرگ پيشنهاد ميشود، هيچ گونه تغييری اساسی بوجود نخواهد آورد.

علم و تکنولوژی هم بدون وجود آن اقشار از جامعه که آنها را کشف و ابداع کردند و به خودی خود معنايی ندارد. اين اقشار بودند که از آنها استفاده کردند و آنها را به نحوی منعطف نمودند که منافعشان را تآمين کند. نکته کليدی در اينجا در اين است که بايد از علم و تکنولوژی در چارچوب يک کنترل آگاهانه استفاده شود، به طوريکه در آن منافع اکثريت توده مردم به نحو دموکراتيک در نظر گرفته شده باشد و آنان را از تن دادن به منافع خاصی که باعث سوء استفاده از آنان شده و برعليه منافع دراز مدت نسل انسان است، باز دارد. برای اين منظور، لازم است تا سازمان و ساختار اجتماعی تغيير يافته و تحت کنترل آگاهانه و دموکراتيک قرار گيرد.

در يک تحليل نهايی، سوسياليزم يعنی غلبه اکثريت جمعيت بشر بر سرنوشت خود در کليه بخش های کليدی در زندگی، به خصوص برای آنان که دستمزدی کار ميکنند و تحت فشار اقتصادی هستند و مجبورند نيروی کار خود را برای امرار معاش به فروش بگذارند. امروزه توده های وسيعی از مردم جهان در اين رده قرار دارند و تعدادشان در تاريخ بی سابقه است. امروز بيش از يک ميليارد نفر در جهان مزدگير هستند.

آنانی که ميخواهند اقليتی انگشت شمار، فراسوی اين آزادی ـ يعنی حق تصميم گيری دموکراتيک و تعيين حق تقدم در نوع توليد، طريق توليد و توزيع کالا بوسيله مزدگيران ـ فرمانروايی کنند و نيز آنانی که معتقدند، در برابر قوانين بازار ـ که قوانين ثروتمندان و متخصصان، قوانين کليسا و دولت و حزبش است ـ اين آزادی در درجه دوم اهميت قرار ميگيرد، متکبرانه به بی عيبی و عالی بودن دانش و شعور خود باور داشته و توانايی توده ها را در همپايه شدن با خود يا تصرف قدرت ناديده ميگيرند.

ما با افکار مارکس هم نظر هستيم که ميگويد آموزش دهندگان به نوبه خود بايد بياموزند و اين تنها با فعاليت های خود انگيخته و سازماندهی يافته و دموکراتيک توده ها ميسر است. سوسياليزم، نظم اجتماعی ايستکه در آن توده های مردم در شرايط آزاد بر سرنوشت خود تصميم ميگيرند.

به منظور نگاهی بر جهان، آنگونه که امروز هست، ما بايد به آن از ديدی بنگريم که با آنچه عموماً در روزنامه ها ميخوانيم يا توی تلويزيون ميبينيم، متفاوت است. مردم جنگيدن را شروع کرده اند. در کشور اوروگوئه مردم در رفراندمی که برای خصوصی سازی شرکت تلفن برگزار شد، با 74 درصد آرا، آن را رد کردند. معدنچيان انگلستان و به خصوص کارگران ايتاليا نسبت به سياست های بيرحمانه دولت خود که مانند لبه تيغ بر گردن کارگران فشار مياورد، عکس العمل شديد نشان دادند و نارضايتی خود را از طريق اعتصابات ابراز داشتند. در آلمان ما شاهد چنان عکس العمل راديکالی بوديم که واقعاً قوت قلب بود. جوانان برخوردی راديکال با پيشرفت جريانات ضد غريبه، نژادپرست و نئوـ فاشيزم (فاشيزم نو) کردند.

اين حرکت کاملاً با آنچه که در اواخر دهه 1920 و اوائل 1930 پيش آمد، متفاوت است. در آن دوران نازی ها دبيرستان ها و دانشگاه ها را تحت کنترل خود داشتند. يعنی جوانان را تحت کنترل خود گرفته بودند، پيش از اينکه قدرت را به دست آورده باشند. امروزه توده جوان برعليه ضد غريبه گری، نژادپرستی و نئوـ فاشيزم در حرکت است، در حالی که احزاب سياسی به راست ميزنند.

بزرگترين نمونه، نمونه برزيل است؛ جايی که طبقه کارگر در حال مبارزه با دولت تبهکار و و اپسگرا است. من تا حدودی بدبين هستم و فکر نميکنم که آنان پيروز شوند، ولی به چالش کشيدن قدرت بورژوايی هفتمين کشور بزرگ جهان ـکشوری که تعداد کارگران صنعتی اش از تعداد کارگران صنعتی آلمان در 1918 بيشتر است ـقابل تقدير است. با اين وجود، آن تصوری که ما از اين جنبش ها داريم، يک نکته قابل ملاحظه دارد و آن، اين است که خيلی از آنها عموماً بر سر يک مسئله خاص بوده و مقطعی ميباشد و دليل آن هم نبود بديل نظام اجتماعی است.

سوسياليزم

کل جنبش جهانی طبقه کارگر دچار يک بحران است و کارگران هيچ اعتمادی به استالينيزم، پساـ استالينيزم، مائوئيزم، کمونيزم اروپايی و سوسيال دموکراسی ندارند.

تحت چنين وضعيتی، هيچ يک از دو طبقه اجتماعی، سرمايه و کار، توان کوتاه مدت يا دراز مدت آن را ندارد که بتواند راه حل تاريخی خود را برای حل مشکل بحران در کل جهان پياده نمايد. سرمايه داران قادر به حل اين مشکل نيستند، چون يک دليل عينی دارد و آن، اين است که طبقه کارگر بيش از حد قوی است. طبقه کارگر جهانی، امروز نسبت به دهه 1930 بسيار قوی تر است، اما توان حل اين مشکل را ندارد، چون اعتقادی به نظام اجتماعی ايکه بايد جانشين سرمايه داری شود، ندارد.

بنابراين ما با يک بحران دامنه دار روبرو هستيم و نتيجه مقطعی آن در اين مرحله مشخص نيست. لذا ما بايد برای رسيدن به آن نتيجه ای بجنگيم که به نفع طبقه کارگر، به نفع سوسياليزم و به نفع بشريت باشد. زيراکه امروز اين تنها راه واقعی است. موضوع بر سر انتخاب بين سوسياليزم يا بربريت نيست، بلکه انتخاب بين سوسياليزم و نابودی عينی و واقعی نژاد انسان، به طور کلی است.

من وظايف کليدی ما سوسياليست ها را در سه مرحله ميبينم:

اول، دفاع بی قيد و شرط از تمام مطالبات توده ها در هر جايی از جهان که مربوط ميشود به نيازهای فوری آنان ـنيازهايی که خودشان تشخيص ميدهند که ارجحيت داردـ بدون اين که اين نيازها را در برابر نيازهای سياسی يا قدرت سياسی، درجه دوم بشمار آورد. ما بايد برگرديم به نمونه جنبش کارگری جهان از اواخر دهه 1880 تا شب قبل از شروع جنگ جهانی اول. سوسياليست ها در آن زمان دو هدف اصلی را دنبال ميکردند: يکی 8 ساعت کار در روز و ديگری، رهايی جهانی. برای رسيدن به اين اهداف، آنان اول نپرسيدند که حالا از کجا شروع کنيم؟ يا با چه شکلی از قدرت يا حکومت مبارزه کنيم؟ آنها گفتند اينها نيازهای عينی و واقعی انسان است و ما برای به دست آوردن آنها خواهيم جنگيد و از تمام امکاناتمان برای به واقعيت درآوردن اين مطالبات استفاده خواهيم کرد و خواهيم ديد که به کجا ميرسد.

در بعضی از کشورها کسب 8 ساعت کار در روز، تنها با اعتصاب عمومی عملی گرديد. در برخی ديگر، اين مطالبات از طريق دولت که ميتوان آن را به نوعی دولت کارگران ناميد، پياده شد. در ساير کشورها از طريق سازش بورژوازی با طبقه کارگر صورت گرفت تا جلوی انقلاب گرفته شود. حقيقت اين است که همانطور که مارکس و انگلس هم گفتند، 8 ساعت کار هدفی بود که از جانب کارگران تعيين شد. به همين دليل اين مطالبه نميبايستی دربرابر ساير خواسته ها در درجه دوم اهميت قرار ميگرفت.

به قول ناپلئون بناپارت، اول مبارزه را شروع کن، بعد ببين به کجا ميانجامد! اهميت موضوع در شروع مبارزه است. بعد از آن چه ميشود، بستگی به توازون قوا مابين نيروها دارد. اما خود امر مبارزه، اين رابطه و توازون را تغيير ميدهد.

دوم، وظيفه دوم سوسياليست ها و کمونيست ها امروز، کسب علم سوسياليزم و تبليغ آن است. نسل انسان محفوظ نخواهد ماند مگر اينکه اين نظام اجتماعی برچيده شده و به جای آن نظام اجتماعی نوينی بيايد که از پايه و اساس با نظام کنونی متفاوت باشد. نام آن هر چيزی بخواهيد ميتواند باشد، ولی ماهيت آن بايد سوسياليستی بوده و به خواسته توده ها آورده شود. بعد از فاجعه سوسيال دموکراسی، استالينيزم و پساـاستالينيزم، سوسياليزم امروز بايد اين ابعاد را بپوشاند: رهايی راديکال که شامل فمينيزم راديکال هم هست. دفاع راديکال از محيط زيست، آگاهی راديکال ضد جنگ، سياست همه گير و در ارتباط با حقوق بشر بدون هيچ گونه استثنايی.

سوم، به دست آوردن مجدد اعتبار برای سوسياليزم در برابر بحران ناهنجاری که بر روی مفهوم آن پرده کشيده و احيای اتحاد مجدد بين سوسياليزم و آزادی. بورژوازی با مطرح کردن مسئله حقوق بشر، مرتکب اشتباه بزرگ و غم انگيزی شده است. چون در هر زمان مانند تف سربالايی به رويش برميگردد. در طول دهه 1920، شعر سنتی جنبش کارگری ايتاليا دارای اين کلمات زيبا بود: «زنده باد کمونيزم و آزادی».

يکی از اشتباهات بزرگ استالينيزم، پساـاستالينيزم و سوسيال دموکراسی اين بود که کوشش کرد تا اين دو ارزش را از يکديگر جدا کند. ما اکنون بايد آن پيوند را بازيابيم. در آمريکا در طول دهه 1920، دو نفر آنارشيست ضد کمونيست که هيچ گونه همدردی با کمونيزم نداشتند، به نام های «ساکو» و «وانزتی» به دستور دولت بورژوايی و واپسگرا به اعدام محکوم شدند. اين امر به وسيله حزب کمونيست آمريکا به «کمونيست بين الملل» برده شد، با وجود اينکه آنان ضد کمونيزم بودند. من در اينجا با افتخار از رفيق «جيمز کانون» ياد ميکنم که برای اين منظور، در ترتيب دادن يک کمپين بين المللی نقش موثری داشت.

اين سنتی است که ما بايد به آن باز گرديم و اين، برو برگرد ندارد. هرکس تحت هر عنوانی، مرتکب هرگونه تجاوزی نسبت به حقوق بشر ميگردد، بايد به وسيله سوسياليست ها وکمونيست ها محکوم گردد. اين شرط اولی است برای بازيافتن اعتماد توده ها نسبت به سوسياليزم. زيرا آنگاه که اين اعتماد مجدداً جلب گردد، ما دارای يک توان معنوی، يک اعتبار معنوی و يک قدرت معنوی خواهيم گرديد و اين ده ها برابر از تمام سلاح هايی که سرمايه داران در دست دارند، قدرتمندتر است.

در دفاع از مارکسيزم

من در اينجا به تمام دوستانم در مدرسه مارکسيستی ميگويم که آنها کار بسيار درستی انجام داده اند که در دفاع از مارکسيزم برخاستند.

مارکسيزم بهترين چيزی است که برای افکار و اعمال اجتماعی، در طول 150 سال اخير رخ داده است. آنان که اين حقيقت را انکار ميکنند و مارکسيزم را مسئول روی کار آمدن استالينيزم و سوسيال دموکراسی يا جنگ های مستعمره ای ميدانند يا نادان هستند و يا مخصوصاً اين برخورد را ميکنند. مارکسيزم به بشريت مسير اساسی پيروزی را نشان داده است و ما ميبايد با اطمينان و اعتماد به نفس از آن دفاع کنيم و باور داشته باشيم که اين کار برای يک امر مفيد است.

مارکسيزم علم جامعه است. درکی است علمی که در مقابل دانش متکی به تجربه و غير علمی 200 سال گذشته راه گشای بشر بوده است. پيش از اين دانش های اجتماعی، حاصل تجربه تنها بود و هيچ گونه بهايی برای علوم اجتماعی نداشت.

ما در مورد آينده پيش گويی نميکنيم. تنها شکل علمی مارکسيزم، شکل باز آن است. مارکسيزم، همانطور که خود مارکس هم گفته است، از شک وترديدهای سازنده به وجود آمده است. همه چيز قابل در نظر گرفتن است، به شرط اينکه بر اساس حقايق باشد. آنانی که غير مسئولانه برخورد ميکنند و به حقايق توجه ندارند، يا آنانی که اين ابزار عظيم فهم و درک حقايق جهان را ناديده گرفته و به جای آن صرفاً به مفاهيم ترديد برانگيز، نامعقول، مرموز و ماورالطبيعه که هيچ هدف مثبتی را تأمين نميکند، روی مياورند، از برداشت علمی و واقعی به دور هستند.

همان اندازه که مارکسيزم از جنبه علمی حائز اهميت است، جنبه ديگری هم از مارکسيزم وجود دارد که به همان اندازه مهم است و آن جنبه معنوی و اخلاقی آن است. مارکس اين موضوع را به شکل بسيار راديکال آن از جوانی خود تا هنگام مرگ، فرموله کرده و به کار برد و هرگز از مفهوم آنچه که امر گروهی نام نهاد، منحرف نگشت و آن، مبارزه برعليه هرگونه شرايطی بوده که تحت آن، انسان ها منفور گشته، غريبه شده، استثمار و سرکوب شده و يا به ماهيت انسانی اشان توهين شده است. دليل اعمال اين گونه هر چه باشد، جايز بشمار نيامده و بايد با آن مبارزه کرد و به اين امر واقف بود که در زندگی هيچ چيزی لذت بخش تر از مبارزه در اين راه و گذاشتن زندگی خود در راه دفاع از حقوق بشر نيست؛ دفاع از استثمارشده ها، سرکوب گشته ها و استعمار زده ها. هيج راه بهتری از گذاشتن زندگی خود در اين راه بزرگ، برای انسانی بهتر بودن در اين دنيا وجود ندارد. به همين دليل آينده به مارکسيزم تعلق دارد.

21 فوريه 1993

برگردان از: سارا قاضی sara@kargar.org

http://www.kargar.org


* ضد غريبه گری يا Xenophobia عموماً در ميان سفيدپوست انگلوسکسون (موی بور و چشم روشن) در کشورهای اروپايی و آمريکا متداول است. آنان که دچار اين بيماری اجتماعی هستند، بدون دليل از مردم غريبه به خصوص که از مليت ها يا نژادهای ديگر باشند، ميترسند.

منبع: http://www.kargar.org

 

|+| نوشته شده توسط سمکو در سه شنبه پنجم مهر 1384 و ساعت 23:39 |

    بهمن ادیب مارس 2005       

بحثی پیرامون مبانی پایه ای سوسیالیسم علمی

آیا جنبش کارگری خود بخود سوسیالیستی می شود ؟

 

در راستای بحث امکان پیدایش سوسیالیسم از دل جنبش کارگری خود بخودی  بی فایده نیست به بینش اکونومیستی  نهفته در مقاله ای تحت عنوان " تزها و دورنماها " که از قضا نقطه مشترک تمام جریانات غیر مارکسیستی است ، نظری افکنیم .

نگارنده مقاله اساس استدلات خویش را بر  پایه اکونومیسم گذاشته و با تصور زایش سوسیالیسم از جنبش خود بخودی ، کارگران ایران را از پیوند با عنصر آگاه برحذر می دارد . و این در حالی است که لنین کبیر این آموزگار بزرگ پرولتاریا ، بانی و موجد حزب بلشویک در مذمت اکونومیست ها چنین می گوید :

" در روسیه نیز آموزش تئوریک سوسیال دموکراسی کاملاً مستقل از رشد خود بخودی جنبش کارگری و بمثابه نتیجه طبیعی و ناگزیر تکامل فکری روشنفکران انقلابی سوسیالیست بوجود آوده است "

اکونومیست ها در مقابل نظریه سازمان انقلابیون حرفه ای که حزب طبقه کارگر بود و باید رهبری سیاسی جنبش طبقه کارگر را بعهده می گرفت از " مبارزه در راه اقتصاد " بمنزله اقتصاد اساس جنبش ، یا به بیان دیگر " کارگران برای کارگران " سخن می گفتند . آنها با اعتقاد به " ماتریالیسم اقتصادی " سیاست را همواره امری پیرو اقتصاد تبلیغ می کردند . آنها هوادار " نهصت صد در صد کارگری " و مخالف هرگونه روشنفکر کمونیست هستند . آنها می گویند باید جنبش کارگری را بحال خودش گذاشت تا از درون آن حزب خود ، رهبران خود ، جنبش اجتماعی خود را بوجود آورند .

لنین در مقابل اکونومیست ها می گفت :

" هرگونه سرفرود آوردن در مقابل جنبش خود بخودی کارگر ، هرگونه کوچک کردن نقش " عنصر آگاه " یعنی نقش سوسیال دموکراسی ، در عین حال معنایش اعم از این که کوچک کننده بخواهد یا نخواهد ، تقویت نفوذ ایدئولوژی بورژوازی در کارگران است . همه کسانیکه از " مبالغه در ارزیابی ایدئولوژی " و از پربها داده به نقش عنصر آگاه و غیره سخن می رانند ، خیال می کنند که جنبش صد در صد کارگری بخودی خود می تواند ایدئولوژی مستقلی برای خویش تنظیم کند و تنظیم می کند و تنها باید کارگران سرنوشت خود را از دست رهبران خارج کنند " .

و یا در جای دیگر می گوید :

" هر تبعیتی از جنبش خود بخودی کارگری ، هرگونه تحقیر نقش عنصر آگاه ، نقش سوسیال دمکراسی ، چه کسی بخواهد و چه کسی نخواهد ، بمعنی رشد نفوذ ایدئولوژی بورژوازی در بین کارگران است . تمام کسانیکه درباره اغراق در اهمیت ایدئولوژی ، درباره اغراق در مورد نقش عناصر آگاه و غیره صحبت می کنند ، تصور می کنند که جنبش ساده و صرفاً کارگری می تواند ایدئولوژی مستقل خودش را بوجود آورد و یا در جای دیگر :

" حال که از ایدئولوژی مستقلی که خود توده های کارگر در همان جریان نهضت خود بوجود آورده باشد نمی تواند حرفی در میان باشد ، در این صورت قضیه فقط اینطور می تواند طرح شود . یا ایدئولوژی بورژوازی یا ایدئولوژی سوسیالیستی ، در انیجاه حد وسطی وجود ندارد . ( زیرا بشر ایدئولوژی " سومی " را بوجود نیآورده است و عموماً در جامعه ای که گرفتار تضاد های طبقاتی است هیچگونه ایدئولوژی خارج از طبقات و یا مافوق طبقات نمی تواند هم وجود داشته باشد . ) بنابراین هرگونه کاهش از اهمیت ایدئولوژی سوسیالیستی هرگونه دوری از آن بخودی خود بمعنی تقویت ایدئولوژی بورژوازی است " .      ( لنین – چه باید کرد )

ملاحظه می گردد که در این جا بوضوح کامل گفته می شود ؛ ایدئولوژی سوسیالیستی بصورت خود بخودی در طبقه کارگر موجود نیست و این طبقه با مبارزه مستقل خودش نمی تواند به این اندیشه دست پیدا کند . ایدئولوژی پرولتاریا را باید از بیرون توسط حزب وی بدرون طبقه کارگر برد .

دانش مبارزه طبقاتی ، یعنی دانش سوسیالیستی ، یعنی دانش مارکسیستی لنینیستی باید از بیرون و توسط روشنفکران انقلابی بدرون جنبش کارگری که بطور عینی وجود دارد و تحت تاثیر مبارزات اقتصادی و ایدئولوژی بورژوائی قرار دارد ، برده شود .

در واقع جوهر کلام اکونومیستی نگارنده مقاله " تزها و دورنماها " از چگونگی پیدایش و رشد خود آگاهی طبقاتی در بین طبقه کارگران ، در این پندار واهی است که آگاهی سیاسی طبقاتی کارگران را مستقیماً از شرایط و موقعیت عینی طبقه کارگر و مبارزات خود بخودی وی ناشی می داند .

نگارنده مقاله " تزها و دورنماها " در حالی که هرگونه مبارزه اقتصادی کارگران را " مبارزه ای سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و ..  " می داند تمامی گفته های آموزگاران پرولتاریا  مبنی بر اهمیت مبارزه سیاسی ( که خارج از مناسبات بین کارگران و کارفرمایان – که بیرون از مدار مناسبات اقتصادی است ) که از بیرون توسط روشنفکران انقلابی  متشکل شده در حزب بدورن طبقه کارگر آورده میشود ، به سخره میگیرد و آنان را به سندیکالیسم ، رفرمیسم و سازش طبقاتی متهم می کند .خود را هم مدعی م – ل می داند .

در بخشی از مقاله اش چنین می گوید :

" این مبارزه – مبارزه ای است سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و .. . .. . اصولاً تفکیک مسایل اجتماعی از یک دیگر و نفی ارتباط دیالکتیکی میان آن ها از ابداعات احزاب و جریانات سنتی و رفرمیست باقی مانده از کمینترن است. ... . تجزیه مبارزه کارگران و زحمتکشان به سیاسی و اقتصادی سرانجامی جز درغلطیدن به سندیکالیسم ، رفرمیسم و سازش طبقاتی ، ندارد . "

یه زعم او چون هر مبارزه ای عنصر آگاهی دهنده ( سیاسی ) و ایدئولوژی را در دل خود نهفته دارد ، دیگر نباید بی جهت و بیهوده برای ارتقاء آگاهی زحمتکشان و بویژه کارگران مبارزه کرد . دیگر ضرورت تشکیل سازمان پیشاهنگ طبقه کارگر برای انجام انقلاب سوسیالیستی الزام آور نیست . مارکس ، انگلس و لنین بی جهت بر اهمیت مبارزه سیاسی تاکید ورزیدند . بی جهت عمرشان را صرف تشکیل حزب کمونیست بمنظور ارتقاء مبارزه اقتصادی به سیاسی نمودند و اصولاً سوسیالیسم علمی قبل از تولد مارکس و انگلس و لنین ، در بستر مبارزات طبقاتی ، در دل هر مبارزه ای وجود داشته است و این " سوسیالیسم علمی "ِ از ابداعات احزاب و جریانات سنتی و رفرمیست می باشد .

در واقع این لب کلام مقاله " تزها و دورنماها " می باشد . آیا بهتر از این می توان در خدمت اکونومیست ها ، سندیکالیست ها قرار داشت و دیگران را غیرمسئولانه بدین القاب متهم نمود ؟

اکر در هر مبارزه طبقاتی ؛ اجزای سیاسی ، ایدوئولوژی و اقتصادی در پیوند جداناشدنی قرار دارد و در دل آن نهفته است ، پس برای چه علیه اکونومیسم که خواهان جدایی مقوله سیاست از اقتصاد هستند باید مبارزه کرد . اصولاً چرا باید علیه تمامی " ایسم " های دیگر ( انحرافات موجود در جنبش کارگری ) مبارزه کرد . چرا باید هراسی از آنها در دل داشت . چرا یاید این همه وقت صرف تحقیق و بررسی تاریخ مبارزات زحمتکشان جهت دست یابی به ریشه های آن نمود . چراروشنفکران انقلابی از جمله خود نگارنده مقاله " تزها و دورنماها " بر علیه این " سکت " ها و این آفات خطرناک موجود در جنبش  مبارزه آگاهی دهنده می کنند . حتماً بخاطراینکه ؛ عنصر آگاهی دهنده در دل هر مبارزه ای وجود دارد و در پروسه مبارزه طبقاتی بطور خود بخودی و اتوماتیسم توسط خود کارگران راه خود را پیدا می کند و سرانجام با انقلاب سوسیالیستی به رهائی زحمتکشان از یوغ سرمایه داران منجر خواهد شد . لذا بهتر است مبارزان راه آزادی و سوسیالیسم بجای مبارزه روشنگرانه و آگاهی دهنده  دست از سر کارگران بردارند و بدنبال کارشضی خود بروند . و بگذارند " من " با " تزها و دورنماها " جدید همراه با شبه ترتسکیست ها ( توجه داشته باشیم که تمام این انحرافات غیرمارکسیستی لنینیستی اعتقاد دارند که نباید عنصر آگاهی دهنده ، عنصر سیاسی و ایدئولوژی از خارج  بدرون طبقه کارگر برده شود . چراکه آنرا تحمیل نظرات خرده بورژوازی به جنبش کارگری می دانند )  اوضاع جنبش کارگران را سرو سامان دهیم .

می دانید که ترتسکی اعتقاد داشت پرولتاریا قادر است بطور خود بخودی به آگاهی طبقاتی دست پیداکند و بخاطر همین بینش اکونومیستی لنین را متهم می کرد که می خواهد حزب را " جانشین " خود طبقه گرداند . لنین در پاسخ و افشاء این بینش اکونومیستی می گفت :

" سیاست نمی تواند در رابطه با اقتصاد از الویت برخودار نباشد . برداشتی دیگر به معنی فراموش کردن الفبای مارکسیسم است "      ( لنین – درباره اتحادیه های کارگری )

نگارنده " تزها و دورنماها " نمی خواهد درک کند که با کم بها دادن به عنصر سیاسی و ایدئولوژی ،نا خواسته راهی را تبلیغ می کند که ترتسکیستها عمری را در آن سپری کرده اند و سرمایه داران و امپریالیستها جهت ترغیب کارگران  بدین راه میلیونها دلار بطرق مختلف هزینه کرده اند و می کنند - وی نمی خواهد درک کند در این جهان نابرابر و غیر عادلانه هرگز نمی توان سرمایه داری را پیدا کرد که آروزی بیطرفی " کمونیست ها " در امورنهضت کارگری را نداشته باشد و برای تحقق آن میلیونها دلار خرج نکند .

آیا هیچ از خود سئوال کرده اید : وجود هزاران احزاب رنگارنک بورژوازی با عناوین دورغین سوسیالیست – کارگری – کمونیستی – مردمی و ... برای چیست ؟ چرا بورژوازی میلیونها صرف تشکیل این تشکل ها می کند ؟ برای چه جای کمونیست ها در زندان و زیر تلی از خاک است ؟

مگر نمی دانیم و یا فراموش کرده ایم که : کمونیست ها  حداقل با ادعای دفاع از منافع کارگران در ایران سهل است، در همین ممالک پیشرفته سرمایه داری چون سوئد ، آلمان ، فرانسه ، امریکا و ... نه تنها از حق داشتن امکانات مالی و فنی حهت برخورداری از تشکل خویش محرومند ، بلکه " کمونیست " بودن در این کشورها جرم محسوب شده و طبق بخشنامه حتی حق کارکردن برای امرار معاش را ندارند ، یعنی به مرگ تدریجی محکوم می باشند . در حالی که احزاب ترتسکستی و شبه ترتسکیستی در این کشورها آزاد می باشند .

آیا فراموش کرده ایم که : صرف میلیونها دلار توسط سرمایه داران از برپایی تشکل های سرکوبگر – از تشکیل ارتش های ضد شورش داخل – از تشکیل سازمان های امنیتی داخلی و خارجی – از تشکیل سازمان های زرد کارگری – از بکارگیری رسانه های گروهی – از ترویج انواع معضلات اخلاقی در بین جوانان – از کنترل سمعی و بصری – از ایجاد صدها احزاب دورغین کارگری و .. چیزی بغیراز کشف عنصر آگاهی دهنده ( کمونیست های واقعی ) و قطع پنوند آن با مبارزات روزمره کارگران می باشد .

اینکه : کارگران تحت فشار بهره کشی سرمایه بطور طبیعی به اعتراض برمی خیزند و با آگاهی به ضعف فردی با تکیه بقدرت عظیم همگانی بر علیه کارفرمایان بپامی خیزند .

اینکه : این مبارزه طبقه کارگر بشکل اعتصابات – عصیان های دستجمعی بر علیه مجموعه مناسبات حاکم برکار – داغان کردن ماشین آلات و ابزار تولید و اشغال کارخانه بازتاب می یابد ، در واقع بیان خشم بحق این طبقه ، نارضایتی وی از موقعیت اقتصادی ، اجتماعی اش می باشد و نه آگاهی یافتن بر علت و هدف این مبارزه .

طبقه کارگر با آگاهی اقتصادی خویش که آنرا در کادر همین مناسبات حاکم سرمایه داری در تجربه عملی خویش کسب می کند تنها می تواند در همین چارچوب برای بهبود شرایط آن مبارزه کند .روشن است که طبقه کارگر هرگز در چنین مبارزه ای به آگاهی سیاسی طبقاتی و سوسیالیستی برای کسب قدرت سیاسی دست نمی یابد ، زیرا نه تنها مبارزه اقتصادی چنین قابلیتی را ندارد بلکه عرصه مبارزه بین کارگر و کارفرما نیز حاوی چنین آگاهی نخواهد بود .

طبقه کارگر در عرصه مبارزه اقتصادی و درگیری با کارفرمایان اگر از بیرون از مجرای غیر مبارزه اقتصادی تغذیه سوسیالیستی نشود همواره در زیر نفوذ ایدئولوژی بورژوازی که هم از قدمت بیشتری برخوردار بوده و هم از امکانات تبلیغاتی و مالی فراوانتری برخوردار است و هم از بام تا شام بطور مستقیم و یا غیر مستقیم افکار طبقه کارگر را زیر سلطه خود دارد ، باقی می ماند . لنین می گفت :

" از آنجائیکه نمی توان از تکامل ایدئولوژی مستقلی توسط توده کارگران در روند مبارزاتشان صحبت نمود تنها انتخاب چنین است : یا ایدئولوژی بورژوائی و یا سوسیالیستی ، راه میانه ای موجود نیست . ... زیرا جنبش خودبخودی کارگری تردیونیونیسم خالص و ساده است و تردیونیونیسم ( مبارزه اقتصادی ) یعنی بردگی ایدئولوژیک کارگران به بورژوازی . بنابراین ، وظیفه ما ، وظیفه سوسیال دمکراسی ، نبرد علیه خود روئی برای منحرف ساختن جنبش کارگری از راه خود بخودی ، تردیونیونیستی که بزیر رهبری بورژوازی می کشد و آوردنش به تحت هدایت سوسیال دمکراسی کارگری است "               ( لنین – چه باید کرد )

نگارنده مقاله " تزها و دورنماها " این وظیفه عظیم و سترگ کمونیست ها را با تئوری اکونومیستی دنباله روی از جنبش خود بخودی بطور کلی ساده کرده است . آنان با طرح این مسئله که ایدئولوژی سوسیالیستی در دورن جنبش کارگری موجود است ، نیاز به حزب طبقه را انکار می کنند . البته روشن است این تئوری های من در آوردی با نظریات لنین کوچکتری تطابقی ندارد . و دقیقاً از این تحلیل است که لزوم حزب طبقه کارگر و فعالیت آن در جنبش خود روی طبقه کارگر احساس می گردد .

اگر غیر از این بود ، اگر با رهبری سندیکا های زرد و یا حتی سندیکا های مستقل کارگری می شد به سوسیالیسم رسید ، تئوری سوسیالیسم علمی قبل از مارکس پدید می آمد . چرا آنکه سابقه جنبش سندیکالیستی از سوسیالیستی بمراتب بیشتر است . اگر جنبش صنفی و اقتصادی طبقه کارگر راه گشای آزادی سیاسی وی بود ، آنوقت به حزب طبقه کارگر نیازی پیدا نمی شد .

چنین نظری که می پندارد ؛ رهبران جنبش کارگری از دورن اتحادیه های صنفی آنها بیرون می آید و نه از درون بستر مبارزه سیاسی طبقاتی پرولتاریا بر ضد تمامیت نظام سرمایه داری ، باید بداند : رهبرانی که در حزب کمونیستی تربیت سوسیالیستی نیافته باشند – به دانش علمی مجهز نباشند ، بصرف کارگر بودن نمی توانند رهبران جنبش پرولتری برای نیل به سوسیالیسم گردند .

اتوماتیسمی باین مفهوم که هر کارگری در مبارزه روزمره صنفی ( البته طبق نظر وی هم سیاسی و هم ایدئولوژی ) خود به دانش کمونیسم دست می یابد و کمونیست می شود متاسفاً وجود خارجی ندارد . لنین در تلاش خستگی ناپذیر خویش برای پاکیزگی مارکسیسم با اکونومیست ها به مبارزه شدید پرداخت و در مقاله درخشان خود " چه باید کرد " ماهیت تفکر اکونومیستی و خطرناک آنهارا برملا ساخت . نگاهی به مجادلات لنین با مارتینف پرده از نظریات نگارنده " تزها و دورنماها " برمی دارد . لنین می گفت :

" ارزشی که فرمولبندی مارتنیف برای ما دارد نه بخاطر آنست که استعداد او را در مغشوش ساختن چیزها نمایان می سازد ، بلکه به آن علت است که این فرمولبندی اشتباه تمام اکونومیست ها ، یعنی اعتقاد آنها را بانیکه می توان آگاهی سیاسی طبقاتی را ، باصطلاح از دورن مبارزه اقتصادی آنان ، یعنی با قرار دادن مبارزه اقتصادی بعنوان نقطه آغاز منحصر – یا اقلاً عمده ، و برپایه منحصراً ، یا دست کم بطور عمده ، این مبارزات رشد داد ، بطرز بارزی نمایان می سازد . چنین نظریه ای از ریشه خطاست " .    ( لنین – چه باید کرد )

می توان دهها نقل و قول از لنین در نکوهش بیهوده گی مبارزات اقتصادی که هرگز منجر به رهایی کارگران نخواهد شد مثال آورد و تمام مقاله را با این نقل قول ها پر کرد .

البته باید توجه داشت تمامی نقل و قول ها بیانگر دو موضوع اساسی است که چون خطه قرمزی در سراسر مقاله

" تزها و دورنماها " و بطور کلی تمامی جریانات غیر مارکسیستی نمایان است .

نخست اینکه : طبقه کارگر در جنبش اجتماعی خویش به سوسیالیسم می رسد .

دوم اینکه : سوسیالیسم دانش مدونی نیست که باید آنرا آموخت و براساس دانش سوسیالیسم علمی طرح جامعه آینده ، خطوط اساسی آن جامعه ، سیاست ، اقتصاد و ایدئولوژی آنرا تدوین کرد.

از منظر این تفکر : سوسیالیسم محصول تلاش عینی خود طبقه کارگر است که علیرغم پذیرش قالب های گوناگون فکری باز هم راه درست خود را از میان سردرگمی ها مستقل از کمونیست ها پیدا میکند و نیازی به وجود ما و حزب کمونیست نیست .

از منظر آنها : سوسیالیسم از درون جنبش خود بخودی طبقه کارگر زائیده می شود . سوسیالیسم محصول آگاهی نیست . جامعه سوسیالیستی و اقتصاد آن آگاهانه تدوین و تنظیم و اداره نمی شود .

در واقع مدعیان این نظریات با جمله پردازی و قلمبه گوئی تلاش کرده اند که یک انحراف مرده ، یک سنت کهنه شده در جنبش کمونیستی را تحت عنوان " تزها و دورنماها " ی جدید از قبر تاریخ بیرون آورده و بر پرچم خود بعنوان " کشف " عظیم بنویسند و در این راستا مبارزان راه ازادی طبقه کارگر را با لفاظی در سردرگمی نگهدارند .

این نو آوری های در حالی است که جنبش کمونیستی جهانی با پیروزی بر این تفکر اکونومیستی قادر شد انقلاب عظیم اکتبر را بوجود آورد . در این جاست که می توان  تفاوت میان  مارکسیت لنینیست ها و اکونونیست ها را بوضوح و بروشنی دید . این سخن پراکنی ها کوچکترین قرابتی با کمونیسم ندارند ، حتی اگر طراحان آن خود را م –ل بدانند .

دلایل مارکسیت لنینیست های واقعی کدام است ؟

سوسیالیسم علم است که باید آنرا آموخت .

سوسیالیسم علم است مانند علم فیزیک ، شیمی ، ریاضیات ، بیولوژی ، اقتصاد ، تاریخ و ... .

اگر فیزیک در عرصه معینی از ماده متحرک تحقیق می کند و در پی کشف روابط درونی آن است ، سوسیالیسم به اجتماع و تکامل آن ، به علم تکامل قوانین اجتماعی که هرگز بصورت اتفاقات و حادثه ها نیست نظر دارد . سوسیالیسم علمی است که سایر علوم را برای توضیح خود بخدمت می گیرد یا در دل دارد . مبتنی بر اخرین کلام علوم است . تعمیم رابط متقابل همه علوم در عرصه تکامل اجتماع است .

اگر فیزیک را باید به دبیرستان رفت و آموخت ، اگر برای آموزش علم اقتصاد و ریاضیات به وزراتخانه آموزش و پرورش و دانشگاه نیاز است ، علم سوسیالیسم را نیز باید رفت و آموخت . مطمئناً کسی بدون خواندن تئوری های سوسیالیسم نمی تواند سوسیالیست و کمونیست شود . آن تفکری که می پندارد : کارگران چون کارگرند به سوسیالیسم می رسند ، هرگز علم مارکسیسم را نفهمیده و متاسفانه در آزمون های آن رد شده است . کار بدنی و درجه شدت بهره کشی از انسان از هیچکس سوسیالیسم  نساخته است . اگر تجمع کمی بی سوادن ،سوادآفرین بود و فیزیکدان می آفرید، آنگاه نه به آمورگار نیازی بود و نه اماکن آموزشی و برنامه برای تدریس .

تاریخ با قدرت تمام ثابت کرده است که : هیچ جامعه ای بطور خودکار به سوسیالیسم نمی رسد حتی اگر میلیونها از کارگران در اتحادیه های کارگری مستقل بدون ارتباط با عنصر آگاهی دهنده متشکل شده باشند . هرگز رهائی بشریت را بچشم نخواهد دید .

اتوماتیسم ، جبرگرائی در تحول جامعه از سرمایه داری به سوسیالیسم وجود ندارد . و دقیقاً این جاست که نقش قطعی عامل آگاه ( حزب طبقه کارگر ) در سوسیالیسم برجسته می گردد . آن تفکری که این موضوع را درک نکرده باشد کمونیست نیست ، بلکه اکونومیست است .

 ادامه دارد

 

|+| نوشته شده توسط سمکو در جمعه یکم مهر 1384 و ساعت 21:18 |

http://sosialism2.blogfa.com/