تبليغاتX
سوسیالیسم
سوسیالیسم
سیاسی اجتماعی تئوریک
مشارکت دوستان

مصطفی

متاسفانه رضا آنطور که ادعا کرده بود حرف جدیدی ندارد و در نهایت هم با تفکری ایده آلیستی به نتایج غلطی می رسد. او بدون تحلیل درست مدعی می شود که سرمایه داری رفاقتی جای سرمایه داری رقابتی را گرفته است بدون اینکه دلیلی برای این ادعا ذکر کند و یا حتی تعریفی از سرمایه داری « رفاقتی » ارائه دهد. آنچه که ما در واقعیت می بینیم این است که سرمایه داری انحصاری هر روز گسترش یافته و رقابت کم رنگ تر می شود. در این بین صنایع کشورهای توسعه نیافته که توانایی رقابت با غول های بین المللی را ندارند یکی بعد از دیگری ورشکست شده و این کشورها به حیات خلوت انحصارات تبدیل می شوند. در سیستم سرمایه داری نه تنها خبری از رفاقت نیست بلکه این سیستم هر روز درنده تر و بی رحم تر می شود. حتی آمارهایی که از سوی مدافعین سرمایه داری منتشر می شود نشان دهنده افزایش فقر، فاصله طبقاتی ، بیکاری و مرگ و میر است. در حوزه سیاسی هم چیزی که مشهود است همه گیر شدن قانون جنگل ، از بین رفتن تدریجی آزادیهای مدنی ، افزایش بودجه های نظامی و محو بودجه های خدمات اجتماعی ، گسترش میلیتاریسم ، حاد شدن اختلافات قومی و مذهبی ، مداخلات نظامی و اشغال کشورها و ... است. دستاوردهای طبقه کارگر که در نتیجه یک قرن و نیم مبارزه بدست آمده بودند یکی بعد از دیگری از او پس گرفته می شوند و امیدی به بهبود اوضاع تحت سیستم سرمایه داری وجود ندارد. امروز بیش از هر زمان دیگری جامعه به دو قطب متضاد یعنی بورژوازی و پرولتاریا تقسیم شده است. بر خلاف آنچه که رضا ادعا کرده است ، از نیمه دوم قرن بیستم بود که با پیوستن دهقانان به پرولتاریا صفوف این طبقه بزرگتر شد. با شکست الگوی سرمایه داری دولتی مستقر در بلوک شرق ، با رنگ باختن الگوهای سوسیال دمکراسی مبنی بر اصلاح سرمایه داری ، با بحرانهای مکرر اقتصادی که در سیستم سرمایه داری اجتناب ناپذیر هستند ، با بیکاری فزاینده ، با بی مسئولیت شدن دولتها در رابطه با بهبود زندگی مردم و تبدیل آنها به ابزار سرکوب ، با افزایش فاصله طبقاتی و افزایش شکاف بین کشورهای پیشرفته و عقب مانده ، با تخریب اجتناب ناپذیر محیط زیست توسط سرمایه ، با افزایش جرائم و مفاسد اجتماعی و هزاران دلیل و مدرک دیگر مبنی بر ناکارآمدی و اصلاح ناپذیری سیستم سرمایه داری معلوم می شود که تنها چاره رهایی از وضع فعلی یک انقلاب اجتماعی است. ولی رضا چشمش را بر روی واقعیات می بندد و مدعی می شود که رفاقت جای رقابت را گرفته است. این بود آن جهان شناسی پیشروی « مارکس – وبر » ؟
وقتی تحلیل طبقاتی جامعه کنار گذاشته شود و روشنفکران خودشان را ایزوله کنند نتیجه ای بهتر از ایده آلیسم متصور نخواهد بود. حال اجازه دهید کمی از روشنفکر مآبی فاصله بگیریم. اگر یک راننده اتوبوس ، یک کارگر معدن ، یک معلم دبستان یا یک فرد بیکار از ما سوال کند که چه برنامه ای برای بهبود زندگی او داریم چه جوابی باید داد؟ اینجا دیگر صحبت از اصول جامعه شناسی « مارکس – وبر » ، تجارب پوزتویست ها و پرستیژ اجتماعی فقط او را کسل خواهد کرد. یا باید راه حل های عملی ارائه دهیم و یا او وقتش را با ما تلف نخواهد کرد. اینجاست که سوسیال دمکراسی دیگر حرفی برای گفتن ندارد و حتی نمی تواند ثابت کند که تفاوتی بین او و لیبرالیسم وجود دارد. برای ارائه چند فاکت تاریخی می توان به کشورهای اروپای غربی اشاره کرد. در آنجا دیگر بر همه آشکار شده است که نه تنها هیچ تفاوت اساسی بین احزاب جناح چپ ( سوسیال دمکرات ، یوروکمونیست و سبز ) با جناح راست وجود ندارد بلکه تفاوتهای جزئی هم هر روز کمتر و کمتر می شوند. حتی کسانی که با اکراه و بخاطر ترس از به قدرت رسیدن راست افراطی به این قبیل احزاب رای می دهند هم توهمی به ماهیت کاپیتالیستی آنها ندارند. البته انتخاب بین بد و بدتر سرانجام به انتخاب بین بد و بدترین خواهد رسید ( همانطور که در بعضی از کشورها هم اکنون هم این اتفاق افتاده است ) و اگر این روند ادامه پیدا کند بالاخره روزی می رسد که بدترین ها حاکم خواهند شد و آنروز دیگر حق انتخاب به کسی نخواهند داد.
اگر به گذشته نگاه کنیم می بینیم که همین دمکراسی ناقص کنونی و سایر حقوق دمکراتیکی که امروز بدست آمده است ( مثل حق ایجاد تشکل ، حق اعتصاب ، آزادی بیان ، بهبود شرایط کار و ... ) هم در نتیجه جنبش های کارگران در قرن نوزدهم و بیستم بوده اند. سرمایه داران و دولت آنها هیچ گاه داوطلبانه و از روی بخشش چیزی را به کارگران و زحمتکشان نداده اند. برعکس ، این کارگران و زحمتکشان بوده اند که طی سالها مبارزه حقوقشان را ستاندند. اگر امروز نئولیبرالیسم تهاجم افسار گسیخته ای را علیه دستاوردهای جنبشهای مترقی سازمان داده است ، یکی از دلایل آن این می باشد که این جنبشها در نبود رهبری انقلابی به دام اصلاح طلبی و سازشکاری افتاده اند. در دنیای کنونی حتی بدست آوردن حقوق کوچک و ناچیز هم بدون مبارزه پیگیر و با رهبری انقلابی ممکن نیست. ایران هم طی سالهای گذسته در این زمینه تجربیاتی بدست آورده است و کارگران حتی بهتر از بعضی چپ نماهایی که خودشان را به القاب « سوسیالیست » ، « کمونیست » و « انقلابی » مفتخر کرده اند می دانند که تنها با اتحاد و مبارزه پیگیر است که می توان سرمایه داران را به عقب راند و متوسل شدن به نهادهای بورژوایی نتیجه ای به جز سرخوردگی ندارد.
فعالین و حامیان طبقه کارگر تن به این نظام نمی دهند ولی آنطور که رضا ادعا می کند در انتظار « چیزی که خواهد آمد و یا قرار بود که حتما بیاید » هم نمی مانند زیرا اگر آنها این کار را کرده بودند همانطور که رضا در جایی دیگر از نوشته اش اعتراف کرد کاپیتالیسم مجبور نمی شد که « برای نجات خود ، به سوسیال دمکراسی اجازه گسترش دهد. ». کمونیستها از خواستهای همین امروز توده های کارگر و زحمتکش هم حمایت می کنند و در راه تحقق آنها می کوشند ولی هیچ گاه از یاد نمی برند که تنها با نابودی سرمایه داری و ساختن جامعه ای آزاد و بدون طبقه است که بشریت از وضع فلاکت بار کنونی نجات خواهد یافت.


جمعه 29 مهر 1384 در ساعت 1:27pm

سمکو

دوستان سلام:

در جواب به رضای گرامی:
در مورد اینکه سوسیالیسم در بحران دچار آمده است هیچگونه تردیدی نباید کرد امااین را نیز باید مد نظر قرار دادکه یکی از عمده مشکلهای اصلی بحران سوسیالیسم ضعف تئوری مدافعان و در واقع به روز در آوردن آن میباشد و این مسئله را نیز نباید از یاد برد که سرمایه داری با در دست داشتن قدرت نظامی و اقتصادی و سیاسی با تمام توان در حال جایگزینی مدلهایی دیگر و جلب رضایت توده ها میباشد و حتی اعتراضاتی که در سراسر جهان به وقوع می پیوندد را در جهتی که کمتر به حالشان مضر باشد هدایت میکنند که در این رابطه حتی هواخواهان سرمایه داری نیز آن را انکار نمی کنند.
زمانی که از کارگر صحبت به میان می آید باید در رابطه با کار و تعاریف مربوط به آن نیز به چند مقوله توجه کنیم 1- تولید یا مادی است یا غیر مادی که بر همین مبنا تولید مادی آندسته از کارها را شامل میشود که در جریان کار، ماده ای تولید میشود که آن نیز به نوبه خودیا مصرف میشود یا در جهت تولید ماده ای دیگر به کار می آید 2- کار غیر مادی آندسته از کارها را شامل میشود که در جریان آن ماده ای تولید نمی شود مانند کارهای خدماتی و کار معلمان و استادان دانشگاه پس با این تعاریف و با نگاهی به بعضی از کشورها ی امپریالیستی و کشورهای سرمایه داری مانند دانمارک و سوید و......... که جمعیت زیر فقرشان (صفر) نفر است نیز خواهیم دید اگر چه در این کشورها بنا به تعاریف کلاسیک خودکارگر یا وجود ندارد یا در اقلیت میباشند ولی سیستمی بورکراتیک حاکم است که بیشتر در جهت رفاه (طبق نظر خودشان)، کارهای خدماتی انجام می دهند، ولی باز هم میتوان گفت که این مسئله مشکل را حل نکرده است چون باید به این پرسش اساسی نیز جواب داد که آیا اگر کارگر در اکثریت نیستنند (از لحاظ عددی) پس ارزش اضافه و انباشت سرمایه و استثمار نیز وجود ندارد؟ در جواب باید گفت که اگر چه در این کشورها به دلیل پیشرفت تکنولوژی کارگر در اکثریت نیست ولی باز این سیستم نیز به سرعت در حال باز تولید نظام سرمایه داری به گونه ای دیگر، ارزش اضافه ، انباشت سرمایه و به غایت استثمار انسان از انسان است ولی اینبار به گونه ای دیگر برای نمونه 1- در نگاه اول باید گفت که خود سیستم بوروکراسی حاکم در کشورهایی که سوسیال دمکراسی در آن حاکم میباشند نیز در خدمت تداوم سرمایه داری گام میگذارد 2-و در نگاه دوم میتوان دید که ارزش اضافه و انباشت سرمایه در این کشورها به گونه ای دیگر تولید میشودیا به این صورت به جای آنکه کارگر در محل کار نیروی کار خود را به فروش برساند اینبار کارگر در جایی دیگر این کار را برای کشوری دیگر انجام میدهد که در این قسمت بحثمان به مقوله ای دیگر خواهیم رسید به نام جهانی شدن سرمایه برای نمونه کارخانه( فورد)با تمام امکانات خود به کشورهای جهان سومی نقل مکان میکند و از انسانهای جهان سومی ومناطق توسعه نیافته ارزش اضافه و سود خودرا در جهت قدرتمند کردن نظام سرمایه داری به دست می آورد البته راههای به دست آوردن ارزش اضافه زیاد هستند مثلا پروژه خاور میانه بزرگ که آمریکا آنرا طرح کرده است نیز یکی از راههای به دست آوردن ارزش اضافه میباشد که در اینجا به این مسئله میرسیم و آن هم جهانی کردن سوسیالیسم میباشد.
رضای گرامی: ما قبل از گم شدن در فرمولهای وبر و متفکران پست مدرن باید با رویکردی رئالیستی وضعیتی که برای انسانهای معاصر به وجود آمده است را ببینیم. من هم بر این امر واقفم که 2*2 در ریاضی میتواند جوابی کامل داشته باشد ولی در مورد جامعه و سایر علومی که مرتبط با جامعه میباشد را نمیتوان جوابی دقیق یافت و آن جوابی که در نهایت به دست می آید نیز نمتواند مطلق باشد و باز هم جای شک کردن دارد و این مسئله در مارکسیسم بر آن صحه گذاشته شده است برای نمونه مارکس میگوید(به همه چی شک کن) این به همه چی شک کن شاید مطلق بودن را برساند ولی اینطور نیست چون تفکر علمی به همه چی میتواند شک کند ولی مطلق بودن آنرا نمی پذیرد. نباید سوسیالیسم را که از لحاظ نظری به علت تغییر وضعیت جامعه و باز تولید نظامهای سرمایه داری مرزهایش کاملا بر وضعیت موجود منطبق نیست بگوییم تماما اشتباه است و با نظام سرمایه داری و از راه انتخاب نظامی وابسته به آن و به قول خود شما (سرمایه داری برای نجات جان خود به سوسیال دمکراسی پناه آورده) ما نیز به آن پناه ببریم البته این سوسیال دمکراسی که با نام مدیریت صحیح اقتصاد و رفاه از آن نام میبرند و برای آن تبلیغات میکنند زمانی رنگ میبازد که این کشورها به مشکلی گرفتار مییایندکه در این مورد نیز موارد زیادی برای اشاره و بحث کردن موجود میباشد. . نباید کوچکترین شکی به این نظام به خود راه دهیم و در واقع نجات جان بشریت از ببریت این نظام با گسست کامل از آن و اتکا به تودههای زحمتکش ممکن میباشد.در جای دیگر از نوشته شما به اشاره شما به آزادیهای دمکراتیک بر خوردم که بدون آن نمیتوان چیزی به نام تولید اندیشه داشته باشیم. اگر منظور تولید اندیشه سرمایه داری باشد نباید این را فراموش کردکه به علت کنترل ابزارهای تولید اندیشه از جانب خود این نظام تنها به تولید اندیشه در این حوزه ها اجازه داده خواهد شد و در اصل یکی از انتقادهای سوسیالیسم از نظامهای دیگر این است که آزادیهای موجود در آن صوری و ظاهری میباشند که در این مورد میتوان به گونه هایی فراوان از این آزادیها که توسط امپریالیسم در بیشتر نقاط جهان پی ریزی شده اشاره کرد برای نمونه ایجاد فضایی امن و انتخاباتی کاملا آزاد در عراق و افغانستان، با توجه به وضعیتی که امریکا و همپیمانهای آن برای این کشورها به وجود آورده اند میتوان آن آزادی و انتخابات مورد نظرشان است را کاملا دید . ما تا برابر نباشیم نمیتوانیم آزاد باشیم. آنهایی که آزاد هستنند برابر نیستند چون امکان برابری برای آنها به رسمیت شناخته نشده است.در لیبرالیسم وقتی صحبت از آزادی میشود می بینیم که بد نیست تا جای که به اقتصاد میرسیم و می بینیم که در این جاست که مشکل دارد. در حالی که در سوسیالیسم آزادی در اقتصاد و در واقع امکان آن فراهم شده است.بنده به انتقادهای که به مارکسیسم و در جهت تکمیل آن میشود را قبول دارم مثلا آنتونو گرامشی در این مورد از مارکسیسم انتقاد گرفته و در آن از تأثیرات عینیت در ذهنیت و ظرفیت و بر عکس تأثیرات ذهنیت در عینیت اشاره کرده به این معنی که اگر چه عینیت در ذهنیت تأثیر گذاشته ولی به چند مرتبه ذهنیت نیز در پی دستکاری کردن عینیت برآمده است.

با تشکر سمکو :مسئول وبلاگ سوسیالیسم
شنبه 30 مهر 1384 در ساعت 00:13am

رضا

قبل از هر چيز اشاره می کنم، که بحث ِ ما تا به اين نقطه بر سر ِ سوسياليسم، کاپيتاليسم، دمکراسی و مخصوصاً سوسيال دمکراسی، بر محور ِ جوامع صنعتی بود.... اشاره ی شما دوستان به جوامع غیر صنعتی، هم صحيح است، هم درباره ی آن چه که من گفتم نيست.... درباره ی جوامع غير صنعتی، يا نيمه صنعتی، در آخر ِ بحث اشاره ای خواهم کرد.........
مصطفی و سمکوی گرامی!
نخست آن که درباره ی اصطلاح سرمايه داری رفاقتی، با مصطفی عزيز دچار سوءتفاهم شده ايم. سرمايه داری رفاقتی، اشاره به مرام جدید سرمايه دارای در قرن بيستم دارد، که مارکس طبيعتاً نمی توانست آن را تفسير کند. ... مارکس، درآن چه که برای ِ آينده ی سرمايه داری پيش بينی کرده بود، يکی از عواملی که منجر به شکست ِ سرمايه داری می شد را رقابت ِ بين ِ سرمايه داران دانسته بود؛ اين تفسير مارکس بر اساس چيزی که در آن زمان وجود داشت صحيح می نمود... اما سرمايه داری ِ رقابتی ِ مورد ادعای ِ نظام های ِ سرمايه داری ، که در آن برای ِ تامين ِ پيشرفت و رعايت حقوق مصرف کننده (بر اساس ِ رقابت برای سرويس بهتر به او)، آزادی ِ رقابت وجود دارد، بر خلاف اين ادعا، جای ِ خودش را به سرمايه داری رفاقتی داد... يعنی آن جا که غول های ِ اقتصادی دنيا (غول هاي بی نام و نشان خاصی، که هر کدام شامل چند نام است که ما به عنوان ِ غول می شناسيم)، از اين تحليل ِ جامعه شناسانه ی مارکس استفاده کردند، و به جای رقابت با يکديگر، به تنظيم ِ شرايط ِ رفاقتی ِ بازار با هم پرداختند... اين مسلماً به معنای ِ آن رفاقتی که احتمالاً شما از اين اصطلاح فرض کرديد نيست.... اشاره ی دوم من ، به استفاده از مفهوم رفاقت، اشاره به عقيده ی اصلاح ِ آرام ِ نظام ِ سرمايه داری است، که خوب جای ِ بحث طولانی دارد......

در مورد ِ اين که در حال حاضر ِ اکثريت جامعه ی صنعتی را کارگران تشکيل می دهند، يا نه (که جناب سمکو نيز اشاره کردند)، من بر اساس ِ آمار ِ رسمی صحبت می کنم؛ به عنوان مثال در آغاز قرن بيست، 40% جامعه ی انگليس را طبقه ی کارگر تشکيل میداد ، که در حال حاضر به 18% رسيده است، و هنوز در حال ِ سقوط است؛ دلايل اين هم مشخص است؛1- پيشرفت ِ تکنولوژی، و2- انتقال ِ صنعتی به آسيای ِ شرقی، و بعضی مناطق ديگر....
از طرف ِ ديگر امروز بر خلاف زمان مارکس، تقسيم بندی ِ کارگر ِ صنعتی به عنوان قشر ِ محروم، الزاماً صدق نمی کند: بيش از 50% درصد ِ کارگران صنعتی ِ نظام ِ سرمايه داری، خانه ی مستقل دارند، و امکان مصرف ِ اجناس در بسياری از سطوح ِ اين لايه ی "شغلی"، بيشتر از لايه ی زيرين ِ طبقه ی متوسط شده است (نظريه های ِ جان گلدتراپ، در باره ی سيستم ِ شغلی ِ تقسيم و کلاس ِ اجتماعی، خواندنی است)..... هر چند اين بی شک به معنای ِ کم رنگ شدن اختلاف طبقاتی نيست، اما نشانه ای است، از تکنيک ِ جديد (و نه خيلی جديد) سرمايه داری::: کسانی که تا حدی امکان ِ خريد دارند، و از آن مهم تر، سرمايه ی ثابتی مانند ِ خانه در اختيارشان است، محافظه کار تر از کسانی خواهند بود، که هيچ چيز ندارند.......... علاوه بر آن، جنس ِ کارگری ِ صنعتی، به گونه ايست، که همان طور که مارکس اشاره می کند، به خاطر ِ اجتماع ِ جغرافيايی ِ کارگران در يک مکان، امکان شکل گيری نهضت ها در آن بيشتر است.... اما امروزه، با انتقال ِ فقر به گونه ی شغلی ِ بورکرات های ِ سطح ِ پايين، يا يقه سفيد های ِ روتين، و انتقال ِ صنعت به بيرون مرزهای ِ کشورهای ِ صنعتی، اين امکان نيز کم رنگ تر شده است...... کلونی های ِ دوستی ِ کوچک در محيط های ِ بوروکراتيک، آن قدر کوچک هستند، که امکان ِ شکل گيری ِ نهضت ها را نداشته باشند.......

درباره ی اشاره ی مصطفی عزيز، برای چندمين بار که هر چه از تامين اجتماعی و حقوق ِ کارگران مانده، بازمانده ی حرکات ِ سوسياليستی ِ جنبش های کارگری است،عرض شود که اين چنين نيز هست، اما فقط اين نيست؛ اولاً بر اساس ِ اين تحليل بپذيريد که سوسيال دمکرات ها و تلاش هايشان نيز بايد ادامه ی منطقی ِ نهضت های ِ سوسيال باشد... شاهد ِ آن هم، اين که شما به راحتی در ميان ِ سران ِ حزب سبزها يا سوسيال دمکرات ها، شمار ِ زيادی ِ از انقلابيون سوسياليست ِ دهه های ِ ميانی ِ قرن بيست را می يابيد....... ثانياً، يک سويه ديدن ِ مسائل تنها لج کردن ِ با واقعيت است.... چرا حداقل اين احتمال را ندهيم، با توجه به شمار زياد ِ جامعه شناسانی که سرمايه داری در اختيار دارد، تحليل ِ سرمايه داری اين شد، که با دادن ِ بعضی حقوق (که البته هدايت شده بود) به کارگران، به تعادل ِ نظام جامعه کمک کنيم؟؟؟ هر چند اين پديده هم تحت ِ تاثير ِ جنبش های ِ سوسياليستی است، اما در علوم اجتماعی، هر عاملی به بدو ِ وجود خويش، معلول ِ معلول ِ خود نيز می شود.....

درباره ی بحث های ِ ذهنی و عينی، عرض شود، که با اين که آن گونه که هر فرد جامعه را می بيند، (تقريباً چيزی که سوسياليست ها آن را خود آگاهی ِ طبقاتی می نامند)، در تحليل ِ نهايی اهميت فراوان دارد، اما اساس ِ تحليل ِ نهايی اين نيست... شما اگر از روش های subjective استفاده کنيد، يعنی اين که از جامعه بپرسيد که به عنوان مثال، طبقه بندی ِ اجتماعی چگونه است، در 1949 آمريکا، پاسخ می گيريد که 80% جامعه در طبقه ی متوسط هستند!!؟!؟؟! به جای ِ آن که اين درصد ، تحليل ِ علمی ِ جامعه شناسی ِ ما از اين که، اين 80% صحيح نيست را عوض کند، اين تحليل را به ما می دهد، که جامعه بر خلاف ِ واقعيت خود، احتمالاً در زير بار ِ تبليغات، دچار ِ اين باور شده است که زندگی ِ متوسط( و پس تقريباً مناسبی) دارد.....
من نمی توانم تحليل ِ علمی ام را بر اساس ِ ديدگاه ِ افراد ِ جامعه بنا کنم، اما جامعه را با اين ابزار ِ می توانم بيشتر بشناسم.....

اما درباره ی اشاره ی بجای ِ سمکوی عزيز، (و از زاويه ای ديگر جناب ِ مصطفی )، به مسائل ِ جهانی ، و خصوصاً قضيه ی انتقال ِ صنعتی به شرق:::: شريعتی در جايی نقد ِ جالبی به مارکس دارد: « (نقل به مضمون) با وجود ِ اين انديشه ی انسانی و دردمندانه ی مارکس درباره ی طبقات ِ محروم جامعه اش، و تقسيم ِ سرمايه، بسيار متعجبم که چرا، با اين که وی در دوره ای زندگی می کند که اوج ِ "برده کشی" ِ بی پرده از افريقا و هند و آسيا است، و جامعه ی صنعتی در حال ِ مکيدن خون ملت هاست، هيچ کجا مارکس، حرفی از برگرداندن ِ اين سرمايه ی مورد ِ بحث، به صاحبان ِ اصلی اش نمی زند؟؟؟ دعوا بر سر لحافی است، که از آن ِ ديگری است.....» ....
با همين صراحت، همين نقد را خطاب به اکثر ِ جريان های ِ سوسيال دمکرات، تاييد و تصديق می کنم (البته اين واژه ی اکثريت، باز نشانه ی نرمش در برابر ِ بعضی جريانات دارد)....اما بحث ِ ما تا به اين جا، بر سر ِ يک متد ِ داخلی، در يک کشور ِ صنعتی بوده است، و اگر نه بسياری از بحث هايمان، اصلاً ارزش ِ بررسی خاصی ندارد...... مسئله ی ايران، يا کشورهای ِ مشابه، پيش از دعوای ِ "متد ِ ادراه"، "متد ِ شکل گيری" است.... جوامع ِ اين چنينی، هنوز در راه ِ شکل گيری هستند، و سبک ِ دعوا، و جنس ِ بحث در آن ها متفاوت است....
تلاش برای ِ عدالت جهانی نيز، هم از سوی ِ جريانات ِ سبز (صلح سبز)، سوسياليست، نئو مارکسيست، و سوسيال دمکرات (در لايه های ِ راديکال تر، يا آکادميک تر) ، پيگری شده است، که حتی در حد بعضی ِ ائتلاف ها ، مانند ِ "کمپين جهانی برای ِ عدالت ِ جهانی" پيش رفته و دستآوردهايی هم داشته اند (اين دستآوردها "تاثير گذاری اند"، نه خود ِ "تصميم گيری")...

اما نهايتا در باره ی قدرت ِ سرمايه داری در کنترل انديشه ها، بی شک آن را می پذيرم، و اتفاقاً بر آن تاکيد می کنم ؛ اما آيا اين قدرت و ابزار ِ کنترل ِ افکار را ، انکار می کنيم يا در تحليل ِ خود دخيل می کنيم؟ با يک کارگر که به قول ِ گلدتراپ، خود دارای ِ مرام ِ بورژوايی شده است، چه انقلابی می توان کرد؟ دقت کنيد که اين مرام ِ بورژوا تنها يک انديشه ی بورژوا نيست که تبليغ شده باشد و با آگاهی تغيير يابد ، که بی شک امکان ِ بورژوا شدن هم هست؛ نمی توان تکذيب کرد، که امروزه مردم جوامع صنعتی در سطح ِ رفاه ِ نسبی وارد شده اند، به گونه ای که اکثريت مردم تا حدی امکان ِ زندگی ِ بورژوازی ِ مصرفی را دارند.... آمار ِ فقر در جوامع صنعتی هنوز بالاست، اما مشکل ِ تحليل شما عزيزان در اين است که معيار ِ فقر در انگليس با معيار فقر در هند فرق دارد:: در انگليس نداشتن ِ حمام ِ شخصی معيار فقر می شود، در حالی که در هند، بحث از اين حرف ها فرسنگ ها فاصله دارد!؟!؟!؟

نهايتاً خدمت دوستان عزيزم تاکيد می کنم، که اگر بحث ايران باشد، قبل از بحث درباره ی متد های ِ اداره، جوامع در حال توسعه، بايد متد ِ توسعه را بحث کنند (هر چند خود شامل متدهای ِ اداره هم هست، اما جنس آن به کلی متفاوت است)..... ثانيا اشاره می کنم، که در اين بحث ها، اصطلاح ِ جوامع صنعتی که استفاده می شود، بسيار گسترده است، آن چنان که بسياری از شرايط و تحليل ها در نمونه ی آمريکا کاملاً متفاوت است... آن چه من بيشتر در تحليل خود دخيل داده ام، جامعه ی صنعتی اروپايی است.... و در آخر آن که، بحث ِ انقلابی گری و اصلاح گری را کلاً اشاره می کنم، که بر اساس ِ آن چه می انديشم، اصلاح گری از آن جا که زمان را در اختيار دارد، و می تواند در شرايط ِ منطقی با منطق پيش رود ، به انقلابی گری ترجيح دادنی است، اما منکر آن نمی شوم، که معادلات ِ اجتماعی گاهی به نقطه ای می رسد، که انقلاب اجتناب ناپذير است... اين نقطه، قابل پيش بينی نيست، و حتی بر اساس ِ نظريه ی سيستم ها، قابل ِ هدايت هم نيست... لذا دوست تر دارم، که تا آن جا که می شود، از آن چه پر از اما و اگر است، دوری کنم........

(شرمنده از پراکندگی بحث.... وقت ِ ما را اين کاپيتاليسم بهره کش، حسابی پر کرده است... ;) )

با احترام، و آرزوی ِ پايداری!



شنبه 30 مهر 1384 در ساعت 04:32am

مصطفی
فقط در چند مورد می خواستم که تذکرات کوتاهی بدهم:
۱- منظور از کارگر فقط کسی نيست که کار يدی انجام می دهد. طبقه کارگر ( پرولتاريا ) ستون فقرات جامعه کنونی است. انوع کارهای فکری و خدماتی هم توليد اضافه ارزشی می کنند که بدون آن حيات سرمايه داری غير قابل تصور است. جهان هر چه بيشتر دوقطبی می شود و ثروت بيشتری در دستان کمتری انباشته می شود. پیشرفت تکنولوژی تحت سیستم سرمایه داری به افزایش فاصله طبقاتی و بیکاری کارگران می انجامد.
۲- سوسيال دمکراسی ادامه منطقی نهضت های سوسياليستی نيست. اين که چند نفر از راديکالهای چپ و آنارشيستهای دهه ۱۹۶۰ امروز سوسيال دمکرات و سبز شده اند دليلی بر اين مدعا نمی شود. خيانت سوسيال دمکراسی به جنبش کارگری از جنگ جهانی اول شروع شد که در آن احزاب عضو بين الملل دوم با اينترناسيوناليسم کارگری وداع کردند و هر يک به نحوی در جنگ امپرياليستی شرکت جستند و اين باعث انشعاب در بين الملل شد.
۳- استفاده از واژه سرمايه داری رفاقتی بجای سرمايه داری انحصاری فقط خود را گول زدن است. در درون هر یک از همین غولهای بین المللی هم رقابت بی پایانی برای تصاحب قسمت بیشتری از سود وجود دارد و مبارزه برای تقسیم مجدد جهان بین انحصارات ( چه این مبارزه به صورت جنگهای بین المللی باشد و چه ظاهری مسالمت آمیز داشته باشد ) پدیده ای قابل رویت است. البته مارکس هم در جاهايی ( هر چند به صورت گذرا و بدون تحليل موشکافانه ) به جايگزين شدن انحصار به جای رقابت اشاره کرده است برای مثال در جلد اول سرمایه. ولی هیچ گاه نمی توان ادعا کرد که از بین رفتن رقابت بین صنایع کوچک و جایگزین شدن آنها با انحصارات فراملی باعث ثبات سرمایه داری و بهبود وضع زندگی تحت این سیستم می شود. در این مورد تحلیل های لنین کمک بزرگی به شناخت ماهیت امپریالیسم می کند.
۴- این که مارکس در هیچ کجا از برده کشی و مکیدن خون ملتها توسط استعمارگران صحبت نکرده است حقیقت ندارد. من خودم چند مقاله از مارکس درباره استعمار هند چین و ایران در اختیار دارم. مارکس از استقلال ایرلند حمایت کرده بود و مخالف تجارت آزاد بود چون می دانست که به نابودی اقتصاد کشورهای عقب مانده ( که توانایی رقابت با صنایع مدرن را نداشتند ) توسط کشورهای صنعتی می انجامد. دلیل اینکه مارکس روی این موضوعات توقف نمی کرد این بود که می دانست تنها با پیروزی سوسیالیسم در کشورهای صنعتی است که کشورهای عقب مانده تر از استعمار نجات خواهند یافت و در غیر این صورت صحبت از « برگرداندن این سرمایه مورد بحث به صاحبان اصلی اش » بی معنی خواهد بود. کافیست به کشورهایی که در قرن بیستم به ظاهر استقلال خود را بدست آورده اند نگاهی بکنیم. در اغلب این کشورها یک دیکتاتوری نظامی فاسد حاکم است که بعضا حتی وضع را برای مردم خود از زمان استعمار هم بدتر کرده است مثل آنگولا. این کشورها با فروش منابع طبیعی خود و عرضه نیروی کار ارزان قیمت روزگار می گذرانند. به نظر من هم اکنون فقط شکل استعمار عوض شده است ولی در عمل استعمار پابرجاست و تا زمان پیروزی سوسیالیسم هم خواهد بود.

شنبه 30 مهر 1384 در ساعت 10:01am

 
 
 
|+| نوشته شده توسط سمکو در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 10:41 |
گفت و گو
بحث جالب
در قسمت کامنت های اين وبلاگ يک بحث جالبی شروع شده است که از اين به بعد می خواهم در اينجا هم انعکاس بدهم برای همين جواب رضا را به مصطفی و سمکو در اينجا می اورم و منتظر می مانيم اين عزيزان هم جواب خود را بدهند تا در اينجا انعکاس دهيم . دوستان ديگری هم که می خواهند در بحث شرکت کنند لطفا مطالب خود را در قسمت نظرخواهی قرار دهند تا انعکاس يابد.
اينم از نوشته ی رضا:
سمکو و مصطفی گرامی! شاید اگر مارکس يک بار ديگر در ابتدای قرن بيست و يک به دنيا می آمد، بر اساس دو تجربه ی عمده، اندیشه ی خویش را اصلاح می کرد::‌۱) تجربه ی علمی يک قرن و نيم روشنفکری، از سنت ِ جامعه شناسی مارکسیستی ، "وبر- يستی" و پوزتویستی 2) تجربه ی سیاسی سوسیالیسم و سپس چهره ی سرمایه داری در میانه ی دوم قرن بیست.....
1) تجربه ی سنت ِ جامعه شناسی ِ مارکس، دو ضعف عمده را نمایان کرده است: اول آن که با تکیه بر تضاد پرولتاریا و سرمایه داری، نمی توان نظام پیچیده و چند طبقاتی قرن بیستمی (منظور از قرن بیست، نیمه ی دوم آن است) را تفسیر کرد. زيرا، نخست آن که بر خلاف زمان ِ مارکس، دیگر در جوامع صنعتی، طبقه ی کارگری اکثریت جامعه را تشکیل نمی دهد؛ روندی که از آغاز قرن بیست شروع شد، تا به امروز به جایی رسیده است که اکثریت جامعه ی صنعتی را، طبقه ی متوسط (با سه لایه ی درونی) آن شکل داده است؛ حال دوستان ما چگونه می خواهید یک انقلاب پرولتاریایی برپا کنید، خدا می داند؟........
علاوه بر آن، اصلاحات ِ وبر (و البته بسیاری دیگر از جامعه شناسان بعدی)، در شناخت موتورهای تاریخی ِ حرکت اجتماعی، مانند معرفی ِ مفاهیم حزب، پرستيژ اجتماعی و چگونگی رابطه ی جهان بينی اجتماعی و نظام اقتصادی، امروزه اصول جامعه شناسی ِ" مارکس- وبر" را پيشروی تفکر جامعه شناسانه کرده است، که پیچیدگی نظام های اجتماعی را حاضر نیست به چند قانون کلی یک سره تفسیر کند (وبر الزاما به این نتایج نرسید، اما سنگ بنای این نتایج از تفاسیر او، و بی شک خود مارکس شکل گرفت). علاوه بر آن، نظريه های پست مدرن قرن بيست، در کنار تجارب پوزتویست ها، به پیشبرد تئورهایی مانند سیستم ِ پيچيده رسیده اند، که نیاز به بازنگری در ِ ديدگاه ِ اجتماعی سوسياليسم ارتدوکس و هر جامعه شناسی دیگری را در تحلیل اجتماعی اش پیش آورده است. این که سوسیال دمکرات ها چه حرفی برای گفتن دارند، در مرحله تفسیر علمی هم این جاست: نخست کنار گذاشتن عصبیت بر این که نظام اجتماعی حتما آن گونه که مارکس می گفت دارای طبقه ها ی درگیر و مشخص است، با تکیه بر این که حتی اگر در زمان مارکس این چنین بود، امروز دیگر گونه است، و دوم با وام گرفتن بعضی مفاهیم از سنت های پست مدرن، خصوصا درباره ی پیچدگی نظام اجتماعی (يعنی چيزی بيشتر از فقط تضاد طبقاتی را عمده کردن): در کل شناخت ِ دقیق تر علوم اجتماعی....
2) شاید به عنوان کسی که به مرام ِ اصول ِ دیدگاه سوسیالیستی معتقدم، هميشه از ذهنیت گرایی به جای آرمان گرايی می ترسم... فرزند ِ ناخلف ِ ذهنیت گرایی، نيز ناله کردن، به جای ِ کاری کردن است...
..می دانیم همآن طور که بسیاری آن را علیه سوسیال دمکراسی مطرح می کنند، کاپيتاليسم مجبور شد برای نجات جان خود، به سوسیال دمکراسی اجازه ی گسترش دهد. اما این که این نقد تا چه حد بر ضد سوسیال دمکراسی است، جای شک دارد؛ آيا تجربه ی نظام های ِ سوسياليستی، حقیقی يا ضد حقيقی، در قرن ِ بيستم به ما نشان نداده بود ، که ساختار اجتماعی، پيچيده تر از آن است که با راه حل های ِ انقلابی شکل دلخواه به خود بپذيرد؟ آيا در قرن بيستم ، در نيافتيم که بدون ِ آزادی های دمکرات، نمی توان انتظار ِ توليد ِ انديشه و تکامل آن را داشت؟ سنت های ِ نوين تر و اصلاح گر مارکسيسم و سوسيالیسم، در جوامع بسته ی غير دمکرات شکل گرفتند يا درهمان جوامع دمکرات ، که شما آن را فريبی بيشتر، نمی دانيد؟ ..... سوسيال دمکراسی، بر آن باور شد که ساختار اجتماعی نيازمند ِ پروسه های تاريخی ِ تحول است و اين پروسه ها به جای آن که دارای نمودارهای ارتعاشی با ميزان تحول شديد باشند، بايست که حالت ِ شيب دار تر و کم نوسان تری به خود بگيرند؛ هر چند معتقدم در عملکرد ِ سياسی ِ خود، اين جريان از نگاه ِ کلان ِ تاريخی، تا حدی فاصله گرفت، اما در دامنه های ِ زمانی ِ کوتاه، این جريان بيشتر به داد جامعه ی خود رسيد، يا آنان که تن به نظام نداند، و در انتظار چيزی که خواهد آمد، يا قرار بود که حتما بيايد، منتظر ماندند؟........
هم از آن چنان که به ماکرسيسم يا سوسياليسم در ديد تاريخی نقد داريم، و بی شک اگر مارکس اين جا بود، خود ِ او نيز نقد داشت، به سوسيال دمکراسی هم منتقدم.... اما حرکت ِ آن را يک گام، بعد از سوسياليسم ارتدوکس می دانم، که به تعديل و نرمالازيشن (پرهيز از نوسانات ِ شديد) انديشه ی سوسياليستی همت گمارد........ علاوه بر آن، سرمايه داری ِ رفاقتی، به جای رقابتی، يک واقعيت است که ديگر شکل گرفته است... نمی توان با پيش فرضهای قبلی آن را انکار کرد و تحليل ِ قبلی را پيش گرفت.... شاید اگر رفاقت جای ِ پای سرمايه داری را محکم کرد، خود ِ اين رفاقت، اين بار ِ به استحاله ی مرام ِ سرمايه داری نيز بيانجامد (اين اشاره ی کلی جای بحث بسيار دقیق دارد).....
حوصله ی اين بحث، بسيار بيشتر از اين است، که متاسفانه در شرايط حاضر امکان ِ آن را ندارم... آن چه اشاره شد، تنها مطرح کردن ِ ديدگاه ِ ديگر است... می گويند که در بحث ها، معمولاً يک سوی ِ بحث به اجبار، کمی غليظ تر از آن چه که خود باور دارد، مباحث را مطرح می کند، تا شاید به نوعی ، مواضع را به طور کامل روی در روی هم بگذارد، تا در اين مشت زنی، بتواند که نتيجه گيری ِ بهتری انجام دهد........
با احترام و آرزوی ِ پايداری!!!!!
 
 
 
|+| نوشته شده توسط سمکو در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 10:34 |
در باره قانون اساسی عراق

بةعسيسم وشؤظيَنيسم ثاي لةنطي رةشنووسي دةستووري هةميشةيي عيَراق

 

ثرسي عيراق دواي رووخاني دةسةلاَتي سةرةرؤيانةي سةدام، خؤي لة ئاستي سةرووي رؤذةظي سياسي زؤربةي ولاَتان و دةزطا راطةيةنةكان دا بينيوةتةوة، ئةطةر لةكاتي ليَدان و خستني ئةم شيَوة لة دةسةلاَتة كة هاوشيَوةكةي لة رؤذهةلآتي ناوين دا دووبارةش دةبيندريَت بؤ خةلَكي عيَراق و هةموو راي طشتي وا ويَنا دةكرا كة ئةم حالَةتةى هاتووةتة ئاراوة دوانةهامةتيةكاني خةلَكي عيَراق بة طشتي و كورد بة تايبةتية ، ئيَستا راستي و دروستي ئةم حالَةتة لة هةر كاتيَكي ديكة زياتر لة و كةش وهةوا تةم ومذاويية وة بؤ ئةو كةسانةى كة بة بؤضونيَكي رياليتةوة سةيري ئالَوطؤرةكان دةكةن ديَتة ويَنا كردن .

بةلآم ئةو حالَةتةي كة لة خةلَكي ئةم ولآتة لة كاتي روخاندني سةدام بةدي كرا طؤراني تيَدا نةهاتووة و خةلَك بة طشتي و كورد وةك نةتةوةيةكي ئازار ضيَشتوو بة تايبةتي لةم حالَةتة دان ، واتة سةرودلأ خؤشييةكي هاوكات لة طةلأ دلَةراوكآ و دلَساردي كة هةرضي كاتيان بة سةردا تيَثةر دةبيَت لايةني دووهةم زياتر مةيلي زالأ بووني بة سةر لايةني يةكةم دا بة هيَزتر دةبيَت.

لة يةكةم سةرنج دا  دةتوانين تيشك بخةينة سةر ئةو مةسةلةيةى كة بةسةرنج دان بة وةي كة ياسا دةتوانيَت نووسرابيَت و نةضيَتة قؤناغي ثراتيكةوة بةلآم دةبآ ئةم ياساية بة هةموو كةم و كورتيةكانيةوة و بةم طريمانةيةشةوة دةبآ بة وردي بؤ خةلَك شي بكريَتةوة و لايةنة ثؤزةتيظة و نيطة تيظةكاني راشكاوانة باس و خواسي لة سةر بكريَت و ئةوسا دوي تيَطةياندني بخريَتة بةردةم دةنطي خةلَك. مةبةست ليَرة دا ئةوةية كة ئةطةر هاتوو بيري شوظيَني سةدام دارودةستةكةي لةم كةسانةش دا بينرا ئايا كورد دةبآ ثةنا بؤ دار بةرووة كاني كوردستان بةريَت يان ئةم وشة وةك ترس خستنة بةر طياني عةرةبي شؤظيَني كةلَكي ليَ وةر دةطيردريَت.

بؤ بة جيَطاي بة كار هيَناني ئةم طوتارة سوننةتية لةسياسةت دا هةولأ بؤ ضةسثاندني برِطةيةك لة دةستووري هةميشةيي عيَراق نادريَت كة جيَطايةكي زؤرتر لة سيََبةري دار بةرووة كان تةرخان بكات كة شايةت كوردي تيَدا بحةسيَتةوة ئايا ئةم طوتارة هي ئةوةية كة طوتاري سياسي ريَبةراني كورد قؤناغي سوننةتي تيَنةثةراندووة يان هي ترس يان بةرذةوندي تسكي حيزبية؟خةلَكي عيَراق بة طشتي و كوردي رانةهاتوو بة طوتاري سياسي مؤديرن حةقيانة نيطةران بن كة بالَيَكي شؤظيَني كة ئاسةواري طوتاري بةعسي تيَدا ماوةتةوة هةر لة ئيَستاوة خةريكي دذايةتي جيدي كوردن و هةر لة ئيَستاوة ئةسلَيَكي طرينطي ثةسةندكراوي نةتةوةيةكطرتووةكان واتة مافي ضارةى خؤنووسين ثيَشيَل دةكةن و بة داخةوة ئة ثيَشيَل كاريية و هؤكارةكةشي لة زؤر جيَطاي ئةم كوردستانة كة هةر دةم بؤ خةلَكي هةذار و بآ دةرةتان طؤمي خويَن بووة ثووشبةسةر دةكريَت. ئةطةر هيَزي طؤران و لاني كةم يةكيَك لةو هيَزانة خةلَكن كة فاكتةرةكان دةطؤرن ليَرةدا زؤر بآ هيَزة، ئةطةر هيَزي ئافريًنةري ديموكراسي و مافي مرؤظ دةبآ خةلَك بيَت ليَرة دا زؤر كةم رةنطة .

بؤ دةبآ، بآ دةنطي لةو مةسةلة بكريَت كة بة شيَوةيةكةي راشكاوانة لة رةشنووسي دةستوور باسي مافي ضارةى خؤنووسين نةهاتووة واتة بة شيَوةى ديَريَكي درياريكراو و ئةطةر مافي ثيَكةوة بوني بة حةز و مةيلي نةتةوةكان نوسراوة مافي ثيَكةوة نةبوون كامة ميكانيسم دياري دةكات و كامة ميكانيسم دةتوانيَت ئةم مافة بخاتة ثراتيكةوة .ئايا كةسيَكي وةك سةرؤك وةزيري ئيَستاي عيَراق كة بة راشكاوي دذي فيدراليسم هةنطاوي هةلَطرت لة بواري فيكري ونةزةريةوة طؤراني بة سةردا هاتووة يان لة هةولَي خؤئامادة كردن بؤ هيَرشي نيهايي بؤ سةركوردة ئايا وةبير هيَنانةوةي زياتر لة نيوسةدة ثيَكةوة بوون لة طةلأ عةرةبي شؤظيَني و بير هيَنانةوةى ئةو نةهامةتيانةي كة  لةم بةشة لة كوردستان خةلَك تووشي هاتوون نابيَ ببيَتة ثالَنةريَك بؤ ئةوةي ضيتر هةلَةكان دووثات و ضةن ثات نةكريَنةوة.

فيدراليسم كة ميكانيسميَكة بؤ كةم كردنةوةي دةسةلآتي مةكةزي و لة راستي دا هةلَوةشاندنةوةي سيستةمي سانتراليستي و دارشتني ولآت بة شيَوةيةكي لامةركةزي بة شيَوةي راشكاوانة و بآ ثيَض وثةنا، ناوي ليَنةبردراوة  و هةر لة سةرةتاشةوة بؤ ولاناني كاري شةوو رؤذي بؤكراوة. بةلآم سةرةراي ئةو هةموةي كة كورد دلَي بةم ضةشنة لة دةسةلآتة خؤش كردبوو بة شيَوةيةكي ناروون و لة راستي دابة ثيَض و ثةناوة ناوي ليَهيَنراوة .بةلآم لة باتي رؤشن كردنةوةى خةلَك بؤ ثيَداطري زؤرتر لة سةر خواستة بةر حةقةكانيان بؤ ئةم مةسةلةية بانطةشة دةكريَت كة دةبآ بةم ياسا ثرِ ثيَض و ثةناية دةنط بدريَت و ئةم مةسةلةية ديَتة طؤرآ كة بة نيسبةت رذيمي بةعس ئةم دةستوورةي ئيَستا زؤر برِطةي ضاكي تيَداية ، ئةمة لة راستي دا لؤذيكي عةقلَيةتي سياسةتواناني كوردة كة دةستووري ئيَستا لة طةلأ سةردةمي دةسةلآتداري بةعس بةراوةرد دةكةن و بة جيَطاي ئةوةي كة بةردي بةراوةردى ياسا ثةسةندكراوةكاني كؤمةلَطا ثيَشكةوتووةكان لة م دةستوورة بوةشيَنن بةم ضةشنة بؤ خةلَكي ئةم ولآتة دةولََةمةندة هةذارةى ويَنا دةكةن.عةقلَيةتي ثيَكهاتةي زؤربةي هةرة زؤري ئةم سيستةمة بةريَوةبةريية كاتية بة تايبةت هةندآ لة  كةساني بةريَوة بةري ئيَستا لة عيَرا قدا عةقلَيةتيَكة كة بالَيَكي رةشي نةتةوةخوازي بةرتةسك و فيرقة طةري و فوندةميَنتاليسم وبة طشتي بةعسيسم بة سةري دا زالَة كة لة زؤربةى برِطةكاني رةشنووسي دةستوورى هةميشةيي عيَرا قدا  ئةطةر بة شيَوةي رياليتة ضاوي ليَ بكريَت بة راشكاوي خؤي ويَنا دةكات ، ثيَشيَل كردني سيَكولاريسم وةك ئةسلَيَك بؤ جيايي دين لة دةولَةت و دةسةلآت يةكيَك لةم مةسةلانةية . هةروا كة دةزانين بالَي ئيسلامي توندرةو لةم ولآتة لة هةولَي سياسي كردني ئيسلام دان بؤ بةدةستةوة طرتني دةولَةت و دةسةلآت لة كاتيَك د كة هيض يةك لةم ضةمكانة لة ئيسلام دا نةهاتووة ، و نوسيني ئايةتي قورئان لة دةستوور و لة سةرةوةيةى هةر برِطةيةك شةرعييةت دانة بة دةستيَوةرداني ئيسلام و ئاوةلآكردني دةستي فوندةميَنتاليسمة بة ئيسلامي كردني هةرضي زؤرتر و دووبارةي ئةم ولآتة. لة راستي دا دةتوانين بليَين كة لاقيَكي ئةم دةستوورة لة بةعسيسم دا طيري كردووة و دةبآ ئةم قؤناغة بطواستريَتةوة بؤ دةستووريَكي واقع، سيَكولارو هةمة لايةنة و فرةهةنط كة مافي هةموو كةس و لايةنيَكي تيَدا دياري كرابيََت و ئايين و مةزهةبيش بضيَتة وة ناو كارةتايبةتية كاني مرؤظةوة و دةست لة دةستيَوةردان لة دةولَةت و دةسةلآت هةلَطريَت تاوةكو ئةم دةستوورةلة دةستووةركاني ولآتاني ثيَشكةوتوو نزيكتر بيَتةوة و لةم ئاراستةيةشدا بوار بؤ طةشة كردني مرؤظة كان  لة بواري سياسي وئابووري .....هتد خؤش بكريَت .

لة كؤتايي دا بةثيَويستي دةزانم ئاماذةيةكي كورت بؤ مادةى 58 واتة كيَشةى كةركوك بكةم كة ضارةسةر كردني ئةم كيَشةية تاريَكةوتي 2007 دواخراوة. لة يةكةم سةرنج دا ئةوةمان بؤ دةر دةكةويَت كة تاسالَي 2007 كؤمةلَيَك ئالَوطؤر رووبة ناوخؤو و دةرةوةى عيراق ديَتة طؤرآ كة لة زؤر بوار دا دةستي كورد لة كاريطةري خؤي لةم ئالَو طؤرانة كورت دةكاتةوة بةتايببةت ثرؤذةي رؤذهةلآتي نيَوةراستي طةورة كة ئامريكا لة هةولَي بةريَوة بردني داية و بة ريَوة ضوني ئةم ياريية سياسيانة كة ئةطةريش بة خواستي خةلَكي عيَراقيش نةبيَت لة سةرووي دةستووري كاريان داية و هةرضي ولآت بةروالَةت ئةمن و، خةلَك بةروالَةت لة دلأ خؤشي دا ويَنا بكةن ئةم ثرؤذةية خيَراتر دةبيَت هةر بؤيةشة كة ولآتاني ديكة و لة سةرووي هةمويانةوة ولآتاني دراوسآ لة هةولَي تيَك داني ئاسايشي ئةم ولآتةن ضونكة ئاسايشي ئةم ولآتة بةماناي روخاني خؤيان دةبينن بؤية طروثة تيروريستيةكان بؤكاري تيَك دةرانة هان دةدةن.

لايةني دوهةمي مةسةلةكة ئةوةية كة بةهؤي قؤرخ كردني دةسةلآت و دام ودةزطاكان لة لايةن عةرةبي شؤظيَنية وة كة لة داهاتوو دا زياتر  ئاشكرا دةبيت ، ئةم لايةنة بة هيَز دةكات كة ولآمي داخوازيةكاني كورد لةو كاتة دا و بة تايبةت ضارةسةركردني مةسةلةى كةركوك دةتوانيَت هةر هةمان ولآمي سةردةمي دةسةلآتداريةتي سةدام بيَت. ليَرةدا دةتوانين دةست لة سةر ئةو ثرسيارة دابنيَين كة ئايا بة شيَوةي ديَريَكي ئاشكرا نوسيني مافي دياري كردني ضارةنووس نةيدةتواني وةك لة مثةريَك لة بةردةم ئةم زيَدةخوازييةو  دةمارطرذية رةنطاو رةنطةكاني عةرةبةكان بطريَت بة تايبةت كة ثتر لة 70 لة سةدي خةلَكي كةركوك كوردن و ئةمةش وةك هيَزيَكي ثشتطر بؤ ئةم مافة دةبو؟بآ دةنطي كردن لةم مةسةلةية و قبولأ كردني دواخستني ضارةسةركردني كيَشةى كةركوك بؤ سالَي 2007 دذي بةرذةوةندي كيَية؟ لة كاتيَك دا سياسةتواناني كورد بةليَني ئةوةيان بة خةلَك دةدا كة هيَض برِطةيةك بة دذي بةرذةوةندي كورد ثةسةند ناكةن ئايا ئةمة لة دذي بةرذةوةندي كورد نية؟ ئايا دواخستني ضارةسةركردني كيَشةي كةركوك بةماناي خؤتةياركردني عةرةبي شؤظيَني بؤ بةفةلةستين كردن و بة غةزة كردني كةركوك لة ثيَناو كيَشةكان و ثةنابردنة بةر داربةرووةكان نية؟

با فونت Ali_k_sahifa bold

 

|+| نوشته شده توسط سمکو در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 23:6 |
">حمایت از کارگران شرکت واحد
|+| نوشته شده توسط سمکو در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 0:31 |
نه، برای قانون اساسی عراق

نه،  برای قانون اساسی عراق

 

در حالی به، به اصطلاح رفراندوم قانون اساسی عراق نزدیک میشویم که متن نگارش شده آن تا کنون در اختیار مردم عراق قرار گرفته نشده و هنوز اکثریت مردم این کشور از بیشتر قوانین گنجانده شده توسط امپریالیسم و همچنین از سرنوشت شومی که در انتظارشان نشسته است بی اطلاع میباشند. آنچه که مهم مینماید این مسئله است که در اختیار قرار ندادن متن کامل این به اصطلاح قانون نوشته شده و تحلیل و بررسی آن کاملا تعمدی می باشد اما درهمین حال دستگاههای اطلاع رسانی و عناصر وابسته به آمریکا و در رأس آنها بورژوا ناسیونالیستها ، اسلامیهای توندرو و ارتجاعی و سایر گروههای دیگر با تمام توان خود در صدد هستند که تصویری انسانی از خیانت خود به مردم استثمار شده عراق به نمایش بگذارند. گروههای فرصت طلب با استفاده از تحریک احساسات ملی و ارتجاعی سعی میکنند که مردم را به پای صندوقهای رأی بکشانند و این تنها کار مانده شده در جهت اغفال کامل مردم  را توسط خود  مردم انجام داده و سلطه خود را با آن تضمین کنند. بر همگان پوشیده نیست که استراتژی متغیر و منافع ثابت از روشهایی میباشند که در سیاست گذاریهای آمریکا به کرات دیده شده است، برا ی نمونه قبل از اردوکشی آمریکا به منطقه و اشغال نظامی عراق بارها شنیده شد که آمریکا برای جنگ علیه تروریسم و نابودکردن اسلامیهای توندرو(فانده منتالیسم) همت گمارده است اما به محض اشغال این کشور به کمک عوامل وابسته و تشکیل دولت موقت، دیدم که جنگ علیه تروریسم(به رغم آنها) به گوشه ای وانهاده شد و عملیات چپاول ثروتهای مردم با برنامه ای از پیش تعین شده در دستور کار قرار داده شده که نمونه این گونه موضع گیریها در سایر جنگهای دیگر نیز مشاهده شده است.ولی اکنون میتوان به آسانی دید که تنها نیروهای مسلط بر این کشور همین نیروها میباشند. گروههای اسلامی مانند الحکیم و مقتدا و شونیستهای مانند علاوی و بورژوا ناسیونالیستهایی مانند طالبانی و بارزانی به هیج وجه نمی توانند رهبر مردم عراق باشند و حکومت آینده عراق در هر شکلی پوشالی و برای آرام قلمداد کردن اوضاع آشفته این کشور میباشد اما با این حال چرا نباید به این قانون اساسی رأی داد. بی گمان دلایل بیشماری را برای جواب دادن به این پرسش میتوان برشمرد که در اینجا به چند نمونه از آنها اشاره میکنیم. 1- روند سکولاریزه کردن عراق با این ترکیب خکومت کاملا شکست خورده میباشد 2-جدا نشدن سران به اصطلاح رهبران مردم وابستگی شدیدی به آمریکا داشته و در نتیجه در صورتی اگر هم بخواهند نمی توانند خارج از آن چهارچوبی که برای آنها معین شده خود را بیرون کشیده و طرحی جددی برای تغیرات اساسی در عراق به انجام برسانند 3-منابع زیر زمینی و سایر توانمندیهای دیگر این کشور خارج از کنترل این رهبر نماهاست و در نتیجه میتوان منظر بود که در آینده ای نچندان دور این کشور زیر تورم اقتصادی تلف شود3-برای رهبران ناسیونالیست کرد نیز باید گفت که آن فدرالیسمی که منتظر آن بودنند متحقق نشد اما اصرار ورزیدن بر استقلال و روشن نمودن مسئله کرکوک تا پیش از تصویب  این قانون خواست واقعی مردم میباشد که روی این مسئله نیز سرپوش گذاشته شد  4-حق تعین سرنوشت که رهبران بورژواناسیونالیست سر آن معامله کردند یکی از حقوقی است که میتواند حقوق واقعی همه اقشار مردم عراق را تامین کند 5- هیچ کدام از گروهها به علت وابستگی شدید به ارتجاع نتوانستند از تاثیر این مسئله در قوانین بکاهند از آنجمله میتوان به این بندها اشاره کردکه در آن به مغایرت نداشتن قوانین تصویب شده در آینده با اسلام  و دموکراسی و همچنین اجرای قوانین قضایی اسلامی در عراق.مردم عراق و کارگران و زحمتکشان این سرزمین باید به این مسئله کوچکترین توهمی نداشته باشند که هر گونه طرح وبرنامه ای که توسط امپریالیسم و عواملین وابسته به آنها به تصویب برسد برای مردم ستم دیده عراق غیر از بردگی بیشتر در پی نخواهد داشت این وضعیت مصنوعی که برای بعضی از قسمتهای عراق ایجاد کرده اند غیر از اثرات بمبارانهای تبلیغاتی گماردگان نباشد هیچ پایه و اساسی ندارد.

|+| نوشته شده توسط سمکو در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 و ساعت 17:43 |
تقدیم به دوستان
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
 جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
 جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
 جواب هم صدایی ها، پلیس ضد شورش نیست
 نه بمب هسته ای داره، نه بمب افکن نه خمپاره
 دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی زاره
 همه آزاد آزادند همه بی درده بی دردند
 تو روزنامه نمی خونیم نهنگ ها خودکشی کردند
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
 بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
 جهانی رو تصورکن پر از لبخند آزادی
 لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
 تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
 اگه با بردن اسمش گلوت پر می شه از سربه
 تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
 تمام جنگ های دنیا شدند مشمول آتش بس
 کسی آقای عالم نیست برابر با هم اند مردم
 دیگه سهم هر انسان تن هر دونه ی گندم
 بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
  تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این دنیا
|+| نوشته شده توسط سمکو در چهارشنبه بیستم مهر 1384 و ساعت 22:2 |
مطالب

آنتون پانه کوک و کاوش برای سوسياليسمی رهائی بخش*

نوشته جان جِربِر(John Gerber)

مترجم: وحيد تقوی

 

يک و نيم دهه ی گذشته، شاهد موج مجددی از علاقمندی نسبت به نسلی از متفکرين مارکسيستِ غير ارتدکسی بود که با اولين سال های انقلاب بلشويکی و سال های متعاقب آن به بلوغ سياسی دست يافتند. نسلی که از درون فروپاشی انترناسيونال دوم، انحطاط مارکسيسم به يک دکترين مکانيکی اقتصاد جبری، و شکست موج انقلابی ای که اروپا را در سال های20-1917 در نورديد، تئوری هايش رشد يافت. در حالی که توجه قابل ملاحظه ای به متفکرينی مانند گرامشی، لوکاچ، کُرش و لوگزامبورگ معطوف شد، به آنتون پانه کوک، مارکسيست هلندی، تنها حداقلی از توجه معطوف گشت. فراتر اينکه، مقدار زيادی از توجه مبذول شده به پانه کوک، اغلب متأثر از خصلت تندروی اش بوده است.[1] با اين وجود، عليرغم اين ناديده انگاری، کار تئوريک پانه کوک يکی از استوارترين و پيگيرترين کوشش ها برای توسعه ی مارکسيسم به مثابه ی تئوری و عملِ خود-رهائیِ انقلابیِ طبقه کارگر را به نمايش می گذارد. او به مثابه متفکری اصيل و شايان باقی می ماند، که موفق شد يک سری پرسش شگفت انگيز را --اگر نه اينکه پاسخ گويد-- مطرح کند. پرسش هائی که هم در رابطه با مارکسيسم به مثابه روشی برای رهائی اجتماع، و هم در ارتباط با موضوع های وسيعتر سلطه و تبعيت در جوامع صنعتی پيشرفته بودند. تمايل متناوب  مارکسيسم به تغيير خويش به انواع گوناگون سيستم های دولت گرا و مقتدر (authoritarian)، يک ارزيابی نقادانه از تلاش نزديک به شش دهه ی پانه کوک برای توسعه ی يک سوسياليسم رهائی بخشِ معتبر را بخصوص الزام آور می سازد.

پانه کوک بسيار بيشتر از اينکه فقط يک شخصيت هلندی باشد، يک روشنفکر انقلابی با کارِ فرا-مليتی بود. ستاره شناسی با شهرت بين المللی بود که در سال های پيش از 1914 در جناح چپ سوسيال دمکراسی هلند و آلمان فعاليت می کرد. به همراه روزا لوکزامبورگ، به عنوان يکی از رهبران اصلی چپِ ضد رويزيونيست آلمان ظاهر شد که نقدی قوی از سوسيال دمکراسی ارتدکس را توسعه داد. بدنبال وقوع جنگ جهانی اول، مابينِ اولين کسانی بود که برای ايجاد يک انترناسيونال نوين فراخوان داد؛ و سپس يک شخصيت برجسته جنبش ضد جنگ زيمروالد شد. عليرغم اينکه پانه کوک نقشی محوری در شکل گيری کمونيسم اروپائی داشت و رهبر بوروی اروپای غربی کمينترن بود، وی جزو اولين کسانی بود که از کمونيسم مقتدرانه بريد. به مثابه تئوريسين برجسته حزب کارگران کمونيست آلمان (KAPD) کمونيست "چپ"، پانه کوک بوضوح يک درک آلترناتيو کمونيسمِ اروپای غربی و  نقدی نيرومند از لنينيسم را بيان نمودکه برايش دشمنی هميشگی لنين را در "کمونيسم چپ: يک بيماری کودکانه" به ارمغان آورد. از اوايل سال 1920 تا زمان مرگش در سال 1960، به مثابه تئوريسين برجسته جنبش شبه سنديکاليستیِ کمونيسم شورائی باقی ماند.

سهم ويژه ی پانه کوک بعنوان يک تئوريسين، در ارائه نقد نافذش از هر دو مارکسيسمِ انترناسيونال دوم و سوم، و تلاش اش جهت توسعه ی مدل های دگرگونی انقلابی ضد بوروکراتيک قرار دارد. انديشه های تئوريک بسيط او از بسياری از بنيادی ترين خدمات تئوريک سنت باصطلاح مارکسيسم غربی نيز پيشی گرفت. مانند لوکاچ، محوری بودن ايده ها و آگاهی را با پيشرفت تاريخ پيوند زد. مثل گرامشی، جويای توسعه ی مارکسيسم به مثابه يک فلسفه ی عملی بود، و بر اهميت مبارزه با سلطه ی ايدئولوژيک بورژوازی توسط توسعه ی يک هژمونی ايدئولوژيک پرولتری مستقل تأکيد داشت. مانند کُرش، تلاش کرد تا مارکسيسم را از علاقمندی هايش به متافيزيک بزدايد و اهميت آنرا بعنوان يک روش نقد برجسته سازد.

آنچه که تئوری پانه کوک را از جريان اصلی مارکسيسم جدا می کرد، اشتغال وی به مساله "روحيات" [Geist], يا دقيقتر، نقش عوامل سوبژکتيو --آگاهی طبقاتی، ايده ها، اراده، اخلاقيات، و همبستگی-- در پيشرفت جامعه بود. از نظر فکری، نقطه عزيمت پانه کوک، ريشه در درک های فلسفیِ فيلسوف خودآموزِ آلمانی، جوزف ديتزگن (Joseph Dietzgen) داشت، که در صدد برآمد تا نقش ديالکتيک را تا افکار ادراکی و انتزاعی گسترش دهد. پانه کوک، ديتزگن را الحاقيه ای ضروری به مارکس و انگلس می دانست که ايده هايش نسبت به آنها تقريباً از اهميت يکسانی برخوردار می باشد.[2] خيلی زود، يعنی در سال 1901، پانه کوک از ديتزگن اين ايده را که جهان مادی و جهان آگاهی يک جوهر غير قابل تفکيک را بوجود می آورند که در آن هر کدام متقابلاً بر ديگری تاثير می گذارند، بيرون کشيد. بدون کم بها دادن به اهميت عوامل مادی، تاکيد داشت که مبارزه انقلابی، در اساسی ترين وجوه اش فرآيندی ايدئولوژيک است که توسط اشاعه ی ايده های جاری شکل گرفته است. از نطر پانه کوک، انقلاب پرولتری يک پيروزی فکری، درک تاريخی، و اراده ی انقلابی است. آگاهی پرولتاريا همانقدر عاملی تاثير گذار بر تکامل تاريخی است که عوامل مادی ای که [اين آگاهی] از آنها پديد می آيد. پانه کوک تاکيد داشت فرآيندی که به سوسياليسم رهائی بخش ختم مي شود، تنها می تواند با کارگران آغاز شود که تلاش می کنند تا موانع مقابل تفکر مستقلانه ی پرولتری در زندگی روزانه شان را نابود سازند.

بسياری از موضوعات اصلی تئوری هژمونی ايدئولوژيک که توسط آنتونيو گرامشی معروف شدند، در شکل کمتر توسعه يافته تری بوسيله ی پانه کوک در تئوری نشان داده شده بودند. او مستدل کرد که تبعيت طبقه ی کارگر کاملاً مبتنی بر اقتصاد و زور به تنهائی نيست، بلکه در مقياس های نه چندان کوچک، مبتنی بر "تسلط معنوی اقليت حاکم" است که "مسلط بر تمام پيشرفت های معنوی و تمام علوم می باشد". بورژوازی از طريق کنترل اش بر نهادهائی مانند مدارس، کليساها، و مطبوعات، "توده های هر چه وسيعتر پرولتاريا را با درک های بورژوائی آلوده می سازد". پانه کوک استدلال مي کرد که اين "وابستگی معنوی" به بورژوازی نمايانگر "دليل اصلی ضعف پرولتاريا" می باشد.[3]

مانند گرامشی، پانه کوک نيز اصرار داشت که انقلاب پرولتری می بايد تمام عناصر جامعه ی کهن را به دور افکند --عناصر فرهنگی، به همان ترتيب عناصر اقتصادی و سياسی. اگر پرولتاريا قرار است که هژمونی ايدئولوژيک خود را تصريح کند، بايد بمثابه بخشی از فرآيند انقلابی يک فرهنگ آتونومِ پرولتری را ايجاد کند: "اين پرولترهای خشن، ژنده پوش و بيسواد، در واقع حاملين فرهنگ عاليتر هستند . . . فرهنگ سوسياليستی نه تنها بدليل اين واقعيت که بسيار وسيعتر است، بلکه همچنين با اين واقعيت که محتوای درونی آن کاملاً متفاوت است از فرهنگ بورژوائی تميز داده می شود. اين فرهنگ، انسان را در رابطه ی بکلی متفاوتی با طبيعت، محيط زندگی خارجی، و انسان های ديگر قرار می دهد".[4]

پيش از سال1910 هنوز نظرگاه های سياسی پانه کوک با مارکسيسم ارتدکس انترناسيونال دوم، که با متفکرينی مانند کائوتسکی، ببل و پلخانف تعريف می شد، نسبتاً سازگار بود. او درکل به فرضيه ی عمومی مارکسيسم ارتدکس متعهد ماند که سازمان پرولتاريائی --در هر دو شکل حزب و اتحاديه های کارگری-- يک وزنه ی برابرِ لازم در مقابل سازمان کاپيتاليستی و نتيجه ی اجتماعی توسعه ی اقتصادی است. اما آنچه پانه کوک تاکيد داشت، کيفيت های سوبژکتيو و دگرگون شونده ی سازمان های پرولتری، و ارتباط مستقيم بين بلوغ اين عوامل در اشکال گوناگون عمل پرولتری بود.

او تاکيد داشت آنچه که سازمان پرولتری را با بيشترين صراحت از سازمان بورژوائی جدا می کند، قدرت عددی اش نيست، بلکه توانائی اش برای ايجاد کيفيت هائی از قبيل همبستگی، اخلاقيات، روح صميميت، و نظم است. در تقابل با فردگرائیِ سازمان های بورژوائی، سازمان های پرولتری توسط روابط، تعهدات، و قيود اجتماعی مشخص می شوند که سرانجام به ابعاد فرهنگی يا معنوی می گرايند: "سازمان آنها را به يکديگر گره می زند، اراده های گوناگون آنها را در اراده ای واحد که در پشت آن قدرت مشترک توده ها قرار دارد، متحد می سازد".[5] کارگران از طريق شرکت در سازمان های پرولتری، به انسان های نوين با عادات جديد و روش های نوين تفکر، تغيير می يابند. مبارزاتی که احزاب و اتحاديه های کارگری از پيش می برند، به بيداری آگاهی طبقاتی، تلقين يک حس مبارزاتی، فروريزی توهمات کهنه، و ايجاد نظم و احساس همبستگی کمک خواهد کرد. پانه کوک اصرار داشت که "ترفيع عظيم اخلاقی" که در اين مبارزات پديد می آيد، "يک پيش شرط لازم برای دگرگون ساختن کارگر ضعيف به فاتح سرمايه داری است".[6] از اين منظر، سازمان طبقاتی، آگاهی، و کنش طبقاتی بطور پيچيده ای به يکديگر متصل بودند. او در منطق سازمان پرولتری و کنش، يک فرآيند دگرگونیِ آگاهی می ديد که سرانجام توده ها را به سمت سوسياليسم سوق می دهد، پتانسيل آنها را برای تفکر منقدانه افزايش می دهد، و رفته رفته ظرفيت شان را برای حکومت کردن و اداره ی جامعه بدست خودشان بسط می دهد.

کل چشم انداز سياسی و تئوريک پانه کوک بدنبال تظاهرات حق رای سال 1910 در پروس دچار دگرگونی عميقی در فرمول بندي گشت. در حاليکه در گذشته کنش فرا-پارلمانیِ توده ای و فعاليت پارلمانتاريستی را به مثابه جنبه های متفاوت توسعه ی يک فرآيند انقلابی می ديد، و از آنها با اهميت يکسانی حمايت می کرد، از اين به بعد شروع کرده بود به خوار شمردن ارزش فعاليت پارلمانی بطور کل، و قلمداد نمودن آن بعنوان شکلی  از مبارزه که تاريخاً از اعتبار افتاده است.

در انتقال ميدان اصلی مبارزه از فعاليت پارلمانی به فعاليت فراپارلمانی، پانه کوک از واژه ی "کنش توده ای" چنان استفاده کرد که اصطلاحی مبهم را به اصطلاحی همه گير و بطور فزاينده ترکيب شونده با يک استراتژی انقلابی تبديل نمود.

پانه کوک با تعريف از "کنش توده ای" به مثابه "يک کنش فرا-پارلمانی طبقه کارگر سازمان يافته، که توسط آن طبقه ی کارگر مستقيماً و نه از طريق نمايندگان عمل می کند"[7], اين شکل جديد مبارزه را کمتر بعنوان يک تاکتيک، يا حتی يکسری تاکتيک، بلکه بيشتر به عنوان يک سمت گيریِ کامل بسوی فعاليت انقلابی، امری بديهی قلمداد می کرد. آنچه پانه <